زبان عروسک ها، زبان خواب ها، زبان خدا
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸  

هفته گذشته بیشتر زمانی را که با همسر جان توی ماشین بودیم صرف گوش دادن به صحبت های عمیق دکتر رابرت جانسون کردیم.(همان که دو کتاب زیبایش را ترجمه کردم . متاسفانه هنوز هیچ کدام چاپ نشده، برای دوستانی که نمی شناسند باید بگویم او از برجسته ترین روانشناسان یونگی و تحلیل گر قدرتمند قصه  است) این پیرمرد دوست داشتنی با آن صدای عمیق اسطوره ای که آدم را به دنیای طلایی آنگونه که خودش توصیف می کند می برد. خدا عمر دکتر هافمن را زیاد کند که کل این مجموعه ها را برای ما فرستاد. 

در یکی از بخشها دکتر جانسون در حال توصیف زبان خواب و رویا بود و اینکه خداوند با زبان خواب با ما حرف می زند. اما ناخودآگاه ما چگونه این پیامها را به ما می رساند؟ او عقیده دارد که ما هم مثل بچه ها زبان عروسکی را خوب می فهمیم. اینکه یک بچه سه ساله حرفی را که در یک بازی نمایشی از زبان یک عروسک می شنود خیلی راحت تر قبول میکند تا از زبان آدم بزرگ ها همان حرف را بشنود. آدمها و نمادهایی هم که به خواب ما می آیند مصادیقی از همین زبان عروسکی هستند و هرکدام یک وجه وجود ما را بازی می کنند. هر کسی که به خواب ما می آید بخشی از خود ماست و پیامی از لایه های عمیق تر آورده است.

وقتی این ترک ها را گوش میدادم به تنها چیزی که زیاد فکر نکرده بودم تاثیر زبان عروسکی روی بچه ها بود.

مبین عسل من الان دو سال و چهار ماه دارد و من مدتی بود که میخواستم با روخوانی کتاب چگونه توالت رفتن را به فرزند خود آموزش دهید او را از پوشک بگیرم و البته پیشرفت خاصی نداشتم و مبین با سماجت خاصی به حرف های من اهمیت نمی داد تا اینکه مادرشوهر مهربان و خردمندم یک بازی برای مبین اختراع کرد. واقعا خوشحالم که هم من بهترین مادرشوهر دنیا را دارم و هم مبین مادربزرگ به این خوبی دارد. مامان معصومه یک نمایش پاپت یا عروسکی برای مبین ترتیب داد با چند شخصیت با اسامی تخیلی سیمین و سامان (که انصافا عروسک های زشتی هم هستند). من که موقع بازی حضور نداشتم و سرکلاس بودم اما در طی 4-5 ساعتی که نبودم مبین به حرف سیمین و سامان گوش داد و پوشک را کلا کنار گذاشت!

بعد از این ماجرا بود که درستی حرف های دکتر جانسون را در هر سه سطح واقعیت درک کردم.


زندگی با نیروهای متناقض
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧  

هر وقت توی تدریس شخصیت های زنانه با آتنا می رسم (کهن الگوی عقل و خرد و جنگ و شهرو....) برای صدمین بار خودم را مرور میکنم و همۀ تناقض هایی که این انرژی در زندگیم ایجاد کرد و البته همۀ دستاورهایم را هم مدیون این وجه هستم.

از زمانی که یادم می آید سرم توی کتاب بود و بقیه بچه ها را کودن و کوته فکر حساب می کردم. حتی تا همین اواخر احمق بیشترین فحشی بود که به کا ر می بردم و البته واضح است که از احمق بودن به شدت می ترسیدم.

از رابطه عاطفی حتی در آغوش گرفته شدن توسط خواهرم بیزار بودم و اصلا در جمع های زنانه آفتابی نمی شدم. هر زمان از مهمانی می آمدیم بدون توجه به بقیه لباس هایم را به جالباسی میزدم و نظم اتاقم حتی برای مامان هم جالب بود. از طرفی قدرت تخیل بسیار قوی هم داشتم. یادم می یاد که وقت درس و خیالبافی را به دقت مدیریت می کردم به هر کدام زمان خاص خود را می دادم. آتنا مرا به خیلی چیزها رساند و البته مرا به لحاظ عاطفی عقب نگه داشت. حتی امروز هم که سال هاست با این دانش آشنا هستم و خودم را بهتر می شناسم گاهی میان این همه تناقض نمی توانم چهره واقعی خودم را با اطمینان ببینم. 

زندگی با نبروهای متناقض موهبت است اگر شیوه مدیریت را بلد باشی و از هیچ طرف بوم نیفتی.

 


کلمات کلیدی:
تقدیر من
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥  

کار واقعی من در زندگی و اون چیزی که ساخته شدم براش نوشتنه (البته نه از نوع وبلاگ نویسی که بلد نیستم!) 

اما راستش رو بخواین خیلی وقته فهمیدم که اگر تا آخر دنیا هم از این واقعیت فرار کنم باز هم تنها کاری که به بهترین و راحت ترین شکل میتونم انجام بدم نوشتنه. شاید یک روز دست از تقلا بردارم و نویسنده بشم. 


کلمات کلیدی:
کتاب جدید دکتر کلاریسا پینکولا استس
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩  

این کتاب عزیز دو هفته پیش به دستم رسید. دوستان مهربان زیادی دارم که یکی از پر مهرترینشان آقای دکتر هافمن روانشناس برجسته خانواده است که دوستی 50 ساله با دکتر استس دارد و او این کتاب و کتاب های دیگری را برایم فرستاد.

دوستداران کتاب " زنانی که با گرگ ها میدوند، قصه ها و اسطوره های کهن الگوی زن وحشی" سال هاست که منتظر کتاب دیگری از دکتر استس هستند و حالا پس از 20 سال و پس از کلاس های صوتی بی نظیر و آمادگی خرد زنانه جمعی این کتاب بالاخره منتشر شد (البته به زبان انگلیسی! زیاد دلتان را صابون نمالید) درست در آخرین روزهای سال 2011 میلادی کتاب "رهایی زن قدرتمند: عشق معصوم مادر مبارک به روح وحشی" منتشر شد.

از وقتی که خواندن کتاب را شروع کرده ام حس عجیبی دارم. انگار انرژی قدرتمند عشق مادرانه حتی از میان صفحات کاغذ مستقیم به قلبم وارد می شود و گاهی صدای تند شدن ضربانش را به وضوح می شنوم.  امیدوارم شرایطی فراهم شود که پس از خواندن کامل کتاب بتوانم آنرا ترجمه کنم. حیف است از این همه زیبایی و عظمت که یک جا بماند. باید منتشرش کرد. این زیباترین کتابی است که دربارۀ حضرت مریم و از آن بالاتر وجه مادرانۀ هستی با همۀ ظرافت هایش خوانده ام.


زنان شیردلی که قدرشان را ندانستیم
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦  

تنها باری که پای سخنرانیش نشستم سال 1382 بود که به دعوت انجمن اسلامی دانشگاه تهران به دانشکده مان دعوتش کردیم. همان زمان نو بودن و تازگی حرف هایش مرا حیرت زده کرد و خشم پسرهایی که نمی توانستند استدلال های قرآنی او را به سادگی زیر سوال ببرند باعث شد تا فضا را به سمت مضحکه ببرند. اما با همان ایجاد حیرت کار خودش را کرده بود. 

خانم فریده ماشینی را می گویم. فعال زنان و قرآن پژوه برجسته ای که قسمت نبود سر کلاس درسش بنشینم اما پس از چندی با استادش خانم گرجی  آشنا شدم و فهمیدم که سرچشمۀ این تفاوت شگفت انگیز از کجاست. 

تا هفته گذشته نمی دانستم که خانم ماشینی با سرطانی بدخیم دست و پنجه نرم می کند و شاید وقت زیادی برای قدر دانی از او نداشته باشیم. 

استاد و شاگرد در نکات بسیاری وجه تشابه دارند. نه خانم گرجی و نه خانم ماشینی اصلا اهل روابط مرید و مرادی نیستند و از قدردانی و غلو و کف و هورای تو خالی بیزار

هیچ کدام را نمی شد راضی به چنین کاری کرد. پس بهانه ای جور کردیم و به هر کدام گفتیم که قصد تقدیر از نویسندگان مجله مطالعات زنان (فرزانه ) را داریم. هر دو مریض احوال بودند ولی آمدند. چهره خانم ماشینی در جدال با شیمی درمانی تغییر کرده اما صلابت و محبتش هیچ عوض نشده بود. حدود 30 زن دور یک دایره بزرگ که نماد روح دوار و متحد زنانه است جمع شدیم. اشک ریختیم و هر کس از دوران شاگردی استاد گرجی یا دوستی و شاگردی با خانم ماشینی خاطره ای گفت. جلسه خیلی خوبی بود و روح قرآن که بر جان خانم گرجی و ماشینی نشسته کاملا در فضای زنانه این جمع کوچک حس می شد.

ای کاش می شد این زنان شیردل زیبا صفت را به همه زنان ایران و جهان شناساند. کاش دست و پایمان با یکسری تقیدات بیهوده بسته نبود و می شد حرف های نو را بر سر هر کوی و بام فریاد کرد.

خداوند عمر این دو عزیز را طولانی نماید تا روزی که صبح روشنگر فرا رسد.

 


کلمات کلیدی:
آرزوی پنهان شکست
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱  

اولین باری که با معنایش آشنا شدم اول دبیرستان بودم. از حال و هوای منفی ذهنم خسته شده بودم و مانند بیشتر فرزندان اول که باید خودشان به خود رسیدگی کنند راه خوددرمانی را در پیش گرفتم و هر کتابی که موجود بود خواندم.

بهترین کتابی که خواندم مثبت درمانی دکتر پیل بود که به دلیل کشیش بودن خودش و استدلالهای ایمانی اش برای من قابل قبول تر بود. راستش آرمانگرایی جوانی باعث می شد هیچ علاقه ای به آنتونی رابینز و ثروت اندوزی نداشته باشم بنابراین دکتر پیل بیشترین کمک را به من کرد. سن و تجربه ام برای درک این مفهوم  ظریف کم بود اما همین قدر فهمیدم که برای همه ما اتفاق می افتد که در کنه وجودمان و به شکل یواشکی دعا کنیم که شکست بخوریم و پیش نرویم حتی زمانی که عاشق کاری هستیم.

آرزوی پنهان شکست در اعماق وجودمان پنهان شده و  باید هشیاریمان را برای تشخیصش حفظ کنیم. علت روی آوردن به چنین آرزویی هم ترس ما از پذیرش رشد است. اینکه نمی خواهیم مسئولیت زندگی و بزرگ شدن جسم و روحمان را به تمامی قبول کنیم. گاهی سعی می کنیم با این شیوه بدون اینکه دیگران متوجه شوند و بخواهند سرزنشمان کنند جلوی خودمان را بگیریم. این جوری بهانه ای هم هست که کسی نمی تواند به آن ایراد بگیرد (مثلا قبول نشدم دیگه!) اما فقط خودمان می دانیم که اصل موضوع چیست. گاهی هم موضوع پیچیده تر است و حتی خودمان در بخش خودآگاه روان به این مساله آگاه نیستیم و باید با گفتگوی درونی و تمرکز روی نتایج و علل ناکامی هایمان جواب را پیدا کنیم. 

برای من این کشف دوران جوانی کمک بزرگی بود. آیا شما تا به حال آرزوی پنهان شکست داشته اید؟


کلمات کلیدی:
دمای رفاه
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦  

دیروز داشتم به سمت میدان ونک میرفتم. از شیب همت که بالا رفتم تا به سوی میدان بپیچم تابلوی تبلیغاتی شرکت گاز خورد توی چشمم:

دمای رفاه در زمستان 18-20 درجه!!!!!!!

نمی دانم بر این طنز پنهان چه می شود اضافه کرد. مخصوصا وقتی کسی حس کند که سالهاست دما از زیر صفر بالا نیامده و حتی اگر دما 40 درجه در زمستان هم باشد هوایی برای تنفس نیست.

حس میکنم غورباقه ام که در دیگی آب جوش ملایم پخته و دیگر توان بیرون پریدن ندارد. شاید آخرین تلاشهای محتضر رو به مرگی را میکنم تا به جهنم خو نگیرم .....


کلمات کلیدی:
ایزابل آلنده و شب یلدا
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩  

فکر نمی کردم کتاب های ایزابل آلنده تا این حد منو توی خودش غرق کنه. البته این دومین کتابیه که ازش میخونم اما بدجوری ذهن و روحم رو درگیر کرده با خودش

کتاب پائولا داستان مرگ تدریجی دختر آلنده است که بی نهایت تکان دهنده و پر از جزئیات عجیب و غریبه. یکی از زنانه ترین کتاب هایی که تا به حال خوندم. داستان های اوالونا  رو هم قبلا خونده بودم ولی این یک چیز دیگه است. عمق اندوه و مبارزۀ یک مادر برای زنده نگه داشتن دخترش، جنگ با سوگ و مرگ و بعد آئین بی پایان سوگواری

فردا شب یلداست. شب دزدیده شدن پرسفون به دست هادس. این دوشنبه کلاسی که در خانه فرهنگ گلها داشتم و درباره مادری بود به پایان رسید. جالبه که تا چه حد درگیر مساله مادری شدم. داستان عجیب رابطه دیمیتر به عنوان اسطوره مادری و دخترش پرسفون که به نظر من از شب یلدا شروع میشه و اصل رابطه از دزدیده شدن پرسفون شکل می گیره. از یک جدایی هولناک که فقط روایتش دل مادرها رو می لرزونه.

ارزشهای مادری یکی از اولین موهبت هایی است که باید به جامعه برگرده. همه ادای قدردانی و شناخت مادر رو در میارن اما کسی عمیقا بهش اعتقاد نداره مخصوصا خود زنها. ما زنها این روزها با فشارهای زیادی دست و پنجه نرم میکنیم. فشار توقعاتی که از خودمون داریم وحشتناکه. اگر به خودشناسی و تعادل دست پیدا نکنیم له میشیم و وجودمون بین توقعات درونی و بیرونی تکه تکه میشه.

امشب کتاب پائولا رو تمام می کنم. شب یلدای ایزابل آلنده با مرگ دخترش هیچ وقت به صبح نرسید.


کلمات کلیدی:
ما درختیم
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤  

به جهان نیامده ایم تا سالم و کامل بمانیم

آمده ایم تا مانند درختان خزان کنیم

درختانی که از پای می افتند

و از ریشه های سترگشان قد می افرازند و زندگی را

از سر می گیرند

                                                                               رابرت بلای


کلمات کلیدی:
دلشورۀ خوشایند
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳  

دلشوره داشتن همیشه هم بد نیست. حداقل برای من بد نیست. یه خورده دلشوره باعث میشه حرکت کنم و جلو برم.

دیشب ذهنم خیلی تحت فشار بود خیلی چیزها توی ذهنم می چرخید. اصلاح کردن بعضی فکرهای نادرست در بطن فرهنگ و جامعه و حتی میان نخبگان و آدمهای باسواد لازم و ضروری است. برای جا انداختن ارزشهای زنانه در میان خود زنان کار بسیار دشواری در پیش است و ملغمۀ سنت و مدرنیسم هم کار را بسیار دشوار تر کرده است. توقع ما از خودمان زیاده از حد بالا رفته و گاهی خودمان را زیر بار این فشار له می کنیم.

با این همه اندکی دلشوره و فشار برای من خوب است.

 

 


کلمات کلیدی: