عبادت زنانه را به صلوات شمار نیازی نیست!
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦  

جای همگی خالی. امروز عصر که برف تازه تازه داشت روی زمین می نشست و می شد قبل از گربه ها برای خودت جا پا درست کنی روی برف سبک سفید، رفتم پیاده روی اطراف خانه و البته هدف آخرم خرید مجله همشهری جوان هم بود که سالهاست (از سال 84 به این سو) عادت کرده ام به خواندن هفتگی اش.

چند روزی است که موضوعی ذهنم را مشغول کرده از جنس ذکر و معنویت. راستش اصلا خوش ندارم به سیاق برخی همه چیز را زنانه و مردانه کنم. چون  عده ای دقت نمی کنند که خداوند هر یک از ما  را اول از نفس واحده خلق نموده و سپس به دوجنس متکثر گشته ایم و در یک کلام انسان بودن بر جنسیت اولویت دارد و ما در نفس واحده خود هم زن هستیم و هم مرد. اما جنس روح زنانه و مردانه  پس از تکثر بی نهایت به لحاظ کاربردی با هم تفاوت دارد. موضوعی که ذهنم را مشغول کرده این است که معتقدم معنویت و عبادت در روح زنانه از تعداد و مقدار و اندازه بی نیاز و دور است.

مثال بارز آن را در عبادت حضرت مریم و مکالمه خارق العاده او با حضرت زکریا می توان یافت و تفاوت مواجهه ذهن زنانه و مردانه با موضوعی واحد. بی جهت نیست که زن را خیر کثیر می دانند و کثیر یعنی زیاد اما زیادی مبهم! یعنی عدد و رقم و اندازه در کار نیست.

میخواهم بگویم در وجه زنانه ما چیزی به نام صلوات شمار نداریم! اصولا من ذکر را مقوله ای مردانه می دانم و تکرار با تعداد مشخص (که البته به هیچ وجه منکر فواید آن هم نیستم) به دلیل تاکید بر کیمیت و حفظ عدد را بیشتر مشتق از روح مردانه می دانم. 

یادم هست که وقتی 10-12 ساله بودم و خب وجه غالب روانم مردانه بود خیلی به این تعداد ها اهمیت میدادم. یک دفترچه درست کرده بودم برای نماز قضاهای صبحم که هر روز در میان نماز ظهر و عصر دوتا را ادا کنم و تعداد ادا شده ها از از باقی قضا شده ها کسر کنم و ببینم دقیقا چقدر بدهی باقی مانده است! 

این موضوع خیلی حساسی است که میدانم مثل راه رفتن بر یک شمشیر دو لبه اگر نتوانم منظورم را درست انتقال بدهم ممکن است موجب سوء تفاهم های جدی شود. برای همین قدری دست به عصا حرف می زنم. 

من آئین داشتن را امری بسیار نیکو میدانم اما تاکیدات بیش از حد بر تعداد و عدد و رقم ها که نمود کاملش را در مفاتیح الجنان می توان یافت را ناشی از تلقی مردانه ای می دانم که منجر به همان مکالمه میان مریم و زکریا شد و درس بزرگی که معنویت و عبادت روح بزرگ و زیبای مریم به زکریای نبی داد. 

در مرام زنانه برای صحبت با خالق، تعداد ذکرهایت را شمارش نمی کنی، آرزوهایت را به عدد و رقم (مثل 70 تا قصر در بهشت و 50 تا ثواب جنگ بدر و...) بیان نمیکنی و از خداوند خیر کثیر طلب می کنی. 

درباره حضرت مریم و درس های بزرگی که به مردان زمانه خود (از حضرت زکریا گرفته تا روحانیون ترش روی متعصب یهود) داد باید کتاب ها نوشت. 

امروز وقتی روی برف های تازه تازه رد پایم را به جا می گذاشتم به همه اینها فکر می کردم و راستش نمی دانم تا چه حد موفق شدم نقش مغشوش ذهنم را روی کاغذ مجازی شفاف کنم.


کلمات کلیدی:
درس بزرگ مبین به من
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢  

شاید باعث خجالته اما واقعیت اینه که در زمینه های زیادی مبین از من با استعداد تره. به ویژه در زمینه بروز عواطف و احساسات و راه حل های خلاقانه با همین سن دو سال و 4 ماهگی کلی چیز به من یاد داده اما این آخری واقعا متعجبم کرد.

چند روز پیش روی پیشونیم یک زخم کوچیک شده بود (جالب اینکه خودش چنگول کشیده بود وسط بازی) ظهر کنار هم خوابیده بودیم تا به زعم خودم لالایی بخونم خوابش ببره. حواسش خیلی به صورت من دقیقه برگشت گفت مامان اینجا اوخه؟ گفتم آره مامان. اولش خواست با دست پوست خشک شده رو برداره که من الکی گفتم اوخ ! می خواستم از بحث شیرین خواب منحرف نشیم. بعدش یک اتفاقی افتاد که باعث شد این پست رو بنویسم.

به من با حالت دستوری گفت :مامان چشمات بسته. گفتم چشم. بعد این شعر موش آمد دست داره پا داره که ما از نوزادی براش میخوندیم تا قلقلکش بدیم رو برام خوند و هر بار موشه تا صورت من می آمد و با ملایمت پوست زخم رو می کشید. از تعجب چشمم رو باز کردم. فوری گفت مامان چشم بسته! سه بار این شعر رو برام خوند تا با ملایمت هر چه تمام تر و با خر کردن تمام و کمال پوست زخمی رو برداشت. آخرش هم با خوشحالی گفت که چشمم رو باز کنم. 

واقعا نمی دونستم چی بهش بگم. شرمنده این هوش عاطفی و شیوه خلاقانه بودم که خودم بلد نیستم خیلی جاها ازش استفاده کنم.


کلمات کلیدی: خلاقیت ،هوش عاطفی
زبان عروسک ها، زبان خواب ها، زبان خدا
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸  

هفته گذشته بیشتر زمانی را که با همسر جان توی ماشین بودیم صرف گوش دادن به صحبت های عمیق دکتر رابرت جانسون کردیم.(همان که دو کتاب زیبایش را ترجمه کردم . متاسفانه هنوز هیچ کدام چاپ نشده، برای دوستانی که نمی شناسند باید بگویم او از برجسته ترین روانشناسان یونگی و تحلیل گر قدرتمند قصه  است) این پیرمرد دوست داشتنی با آن صدای عمیق اسطوره ای که آدم را به دنیای طلایی آنگونه که خودش توصیف می کند می برد. خدا عمر دکتر هافمن را زیاد کند که کل این مجموعه ها را برای ما فرستاد. 

در یکی از بخشها دکتر جانسون در حال توصیف زبان خواب و رویا بود و اینکه خداوند با زبان خواب با ما حرف می زند. اما ناخودآگاه ما چگونه این پیامها را به ما می رساند؟ او عقیده دارد که ما هم مثل بچه ها زبان عروسکی را خوب می فهمیم. اینکه یک بچه سه ساله حرفی را که در یک بازی نمایشی از زبان یک عروسک می شنود خیلی راحت تر قبول میکند تا از زبان آدم بزرگ ها همان حرف را بشنود. آدمها و نمادهایی هم که به خواب ما می آیند مصادیقی از همین زبان عروسکی هستند و هرکدام یک وجه وجود ما را بازی می کنند. هر کسی که به خواب ما می آید بخشی از خود ماست و پیامی از لایه های عمیق تر آورده است.

وقتی این ترک ها را گوش میدادم به تنها چیزی که زیاد فکر نکرده بودم تاثیر زبان عروسکی روی بچه ها بود.

مبین عسل من الان دو سال و چهار ماه دارد و من مدتی بود که میخواستم با روخوانی کتاب چگونه توالت رفتن را به فرزند خود آموزش دهید او را از پوشک بگیرم و البته پیشرفت خاصی نداشتم و مبین با سماجت خاصی به حرف های من اهمیت نمی داد تا اینکه مادرشوهر مهربان و خردمندم یک بازی برای مبین اختراع کرد. واقعا خوشحالم که هم من بهترین مادرشوهر دنیا را دارم و هم مبین مادربزرگ به این خوبی دارد. مامان معصومه یک نمایش پاپت یا عروسکی برای مبین ترتیب داد با چند شخصیت با اسامی تخیلی سیمین و سامان (که انصافا عروسک های زشتی هم هستند). من که موقع بازی حضور نداشتم و سرکلاس بودم اما در طی 4-5 ساعتی که نبودم مبین به حرف سیمین و سامان گوش داد و پوشک را کلا کنار گذاشت!

بعد از این ماجرا بود که درستی حرف های دکتر جانسون را در هر سه سطح واقعیت درک کردم.


زندگی با نیروهای متناقض
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧  

هر وقت توی تدریس شخصیت های زنانه با آتنا می رسم (کهن الگوی عقل و خرد و جنگ و شهرو....) برای صدمین بار خودم را مرور میکنم و همۀ تناقض هایی که این انرژی در زندگیم ایجاد کرد و البته همۀ دستاورهایم را هم مدیون این وجه هستم.

از زمانی که یادم می آید سرم توی کتاب بود و بقیه بچه ها را کودن و کوته فکر حساب می کردم. حتی تا همین اواخر احمق بیشترین فحشی بود که به کا ر می بردم و البته واضح است که از احمق بودن به شدت می ترسیدم.

از رابطه عاطفی حتی در آغوش گرفته شدن توسط خواهرم بیزار بودم و اصلا در جمع های زنانه آفتابی نمی شدم. هر زمان از مهمانی می آمدیم بدون توجه به بقیه لباس هایم را به جالباسی میزدم و نظم اتاقم حتی برای مامان هم جالب بود. از طرفی قدرت تخیل بسیار قوی هم داشتم. یادم می یاد که وقت درس و خیالبافی را به دقت مدیریت می کردم به هر کدام زمان خاص خود را می دادم. آتنا مرا به خیلی چیزها رساند و البته مرا به لحاظ عاطفی عقب نگه داشت. حتی امروز هم که سال هاست با این دانش آشنا هستم و خودم را بهتر می شناسم گاهی میان این همه تناقض نمی توانم چهره واقعی خودم را با اطمینان ببینم. 

زندگی با نبروهای متناقض موهبت است اگر شیوه مدیریت را بلد باشی و از هیچ طرف بوم نیفتی.

 


کلمات کلیدی:
تقدیر من
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥  

کار واقعی من در زندگی و اون چیزی که ساخته شدم براش نوشتنه (البته نه از نوع وبلاگ نویسی که بلد نیستم!) 

اما راستش رو بخواین خیلی وقته فهمیدم که اگر تا آخر دنیا هم از این واقعیت فرار کنم باز هم تنها کاری که به بهترین و راحت ترین شکل میتونم انجام بدم نوشتنه. شاید یک روز دست از تقلا بردارم و نویسنده بشم. 


کلمات کلیدی:
کتاب جدید دکتر کلاریسا پینکولا استس
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩  

این کتاب عزیز دو هفته پیش به دستم رسید. دوستان مهربان زیادی دارم که یکی از پر مهرترینشان آقای دکتر هافمن روانشناس برجسته خانواده است که دوستی 50 ساله با دکتر استس دارد و او این کتاب و کتاب های دیگری را برایم فرستاد.

دوستداران کتاب " زنانی که با گرگ ها میدوند، قصه ها و اسطوره های کهن الگوی زن وحشی" سال هاست که منتظر کتاب دیگری از دکتر استس هستند و حالا پس از 20 سال و پس از کلاس های صوتی بی نظیر و آمادگی خرد زنانه جمعی این کتاب بالاخره منتشر شد (البته به زبان انگلیسی! زیاد دلتان را صابون نمالید) درست در آخرین روزهای سال 2011 میلادی کتاب "رهایی زن قدرتمند: عشق معصوم مادر مبارک به روح وحشی" منتشر شد.

از وقتی که خواندن کتاب را شروع کرده ام حس عجیبی دارم. انگار انرژی قدرتمند عشق مادرانه حتی از میان صفحات کاغذ مستقیم به قلبم وارد می شود و گاهی صدای تند شدن ضربانش را به وضوح می شنوم.  امیدوارم شرایطی فراهم شود که پس از خواندن کامل کتاب بتوانم آنرا ترجمه کنم. حیف است از این همه زیبایی و عظمت که یک جا بماند. باید منتشرش کرد. این زیباترین کتابی است که دربارۀ حضرت مریم و از آن بالاتر وجه مادرانۀ هستی با همۀ ظرافت هایش خوانده ام.


زنان شیردلی که قدرشان را ندانستیم
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦  

تنها باری که پای سخنرانیش نشستم سال 1382 بود که به دعوت انجمن اسلامی دانشگاه تهران به دانشکده مان دعوتش کردیم. همان زمان نو بودن و تازگی حرف هایش مرا حیرت زده کرد و خشم پسرهایی که نمی توانستند استدلال های قرآنی او را به سادگی زیر سوال ببرند باعث شد تا فضا را به سمت مضحکه ببرند. اما با همان ایجاد حیرت کار خودش را کرده بود. 

خانم فریده ماشینی را می گویم. فعال زنان و قرآن پژوه برجسته ای که قسمت نبود سر کلاس درسش بنشینم اما پس از چندی با استادش خانم گرجی  آشنا شدم و فهمیدم که سرچشمۀ این تفاوت شگفت انگیز از کجاست. 

تا هفته گذشته نمی دانستم که خانم ماشینی با سرطانی بدخیم دست و پنجه نرم می کند و شاید وقت زیادی برای قدر دانی از او نداشته باشیم. 

استاد و شاگرد در نکات بسیاری وجه تشابه دارند. نه خانم گرجی و نه خانم ماشینی اصلا اهل روابط مرید و مرادی نیستند و از قدردانی و غلو و کف و هورای تو خالی بیزار

هیچ کدام را نمی شد راضی به چنین کاری کرد. پس بهانه ای جور کردیم و به هر کدام گفتیم که قصد تقدیر از نویسندگان مجله مطالعات زنان (فرزانه ) را داریم. هر دو مریض احوال بودند ولی آمدند. چهره خانم ماشینی در جدال با شیمی درمانی تغییر کرده اما صلابت و محبتش هیچ عوض نشده بود. حدود 30 زن دور یک دایره بزرگ که نماد روح دوار و متحد زنانه است جمع شدیم. اشک ریختیم و هر کس از دوران شاگردی استاد گرجی یا دوستی و شاگردی با خانم ماشینی خاطره ای گفت. جلسه خیلی خوبی بود و روح قرآن که بر جان خانم گرجی و ماشینی نشسته کاملا در فضای زنانه این جمع کوچک حس می شد.

ای کاش می شد این زنان شیردل زیبا صفت را به همه زنان ایران و جهان شناساند. کاش دست و پایمان با یکسری تقیدات بیهوده بسته نبود و می شد حرف های نو را بر سر هر کوی و بام فریاد کرد.

خداوند عمر این دو عزیز را طولانی نماید تا روزی که صبح روشنگر فرا رسد.

 


کلمات کلیدی:
آرزوی پنهان شکست
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱  

اولین باری که با معنایش آشنا شدم اول دبیرستان بودم. از حال و هوای منفی ذهنم خسته شده بودم و مانند بیشتر فرزندان اول که باید خودشان به خود رسیدگی کنند راه خوددرمانی را در پیش گرفتم و هر کتابی که موجود بود خواندم.

بهترین کتابی که خواندم مثبت درمانی دکتر پیل بود که به دلیل کشیش بودن خودش و استدلالهای ایمانی اش برای من قابل قبول تر بود. راستش آرمانگرایی جوانی باعث می شد هیچ علاقه ای به آنتونی رابینز و ثروت اندوزی نداشته باشم بنابراین دکتر پیل بیشترین کمک را به من کرد. سن و تجربه ام برای درک این مفهوم  ظریف کم بود اما همین قدر فهمیدم که برای همه ما اتفاق می افتد که در کنه وجودمان و به شکل یواشکی دعا کنیم که شکست بخوریم و پیش نرویم حتی زمانی که عاشق کاری هستیم.

آرزوی پنهان شکست در اعماق وجودمان پنهان شده و  باید هشیاریمان را برای تشخیصش حفظ کنیم. علت روی آوردن به چنین آرزویی هم ترس ما از پذیرش رشد است. اینکه نمی خواهیم مسئولیت زندگی و بزرگ شدن جسم و روحمان را به تمامی قبول کنیم. گاهی سعی می کنیم با این شیوه بدون اینکه دیگران متوجه شوند و بخواهند سرزنشمان کنند جلوی خودمان را بگیریم. این جوری بهانه ای هم هست که کسی نمی تواند به آن ایراد بگیرد (مثلا قبول نشدم دیگه!) اما فقط خودمان می دانیم که اصل موضوع چیست. گاهی هم موضوع پیچیده تر است و حتی خودمان در بخش خودآگاه روان به این مساله آگاه نیستیم و باید با گفتگوی درونی و تمرکز روی نتایج و علل ناکامی هایمان جواب را پیدا کنیم. 

برای من این کشف دوران جوانی کمک بزرگی بود. آیا شما تا به حال آرزوی پنهان شکست داشته اید؟


کلمات کلیدی:
دمای رفاه
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦  

دیروز داشتم به سمت میدان ونک میرفتم. از شیب همت که بالا رفتم تا به سوی میدان بپیچم تابلوی تبلیغاتی شرکت گاز خورد توی چشمم:

دمای رفاه در زمستان 18-20 درجه!!!!!!!

نمی دانم بر این طنز پنهان چه می شود اضافه کرد. مخصوصا وقتی کسی حس کند که سالهاست دما از زیر صفر بالا نیامده و حتی اگر دما 40 درجه در زمستان هم باشد هوایی برای تنفس نیست.

حس میکنم غورباقه ام که در دیگی آب جوش ملایم پخته و دیگر توان بیرون پریدن ندارد. شاید آخرین تلاشهای محتضر رو به مرگی را میکنم تا به جهنم خو نگیرم .....


کلمات کلیدی:
ایزابل آلنده و شب یلدا
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩  

فکر نمی کردم کتاب های ایزابل آلنده تا این حد منو توی خودش غرق کنه. البته این دومین کتابیه که ازش میخونم اما بدجوری ذهن و روحم رو درگیر کرده با خودش

کتاب پائولا داستان مرگ تدریجی دختر آلنده است که بی نهایت تکان دهنده و پر از جزئیات عجیب و غریبه. یکی از زنانه ترین کتاب هایی که تا به حال خوندم. داستان های اوالونا  رو هم قبلا خونده بودم ولی این یک چیز دیگه است. عمق اندوه و مبارزۀ یک مادر برای زنده نگه داشتن دخترش، جنگ با سوگ و مرگ و بعد آئین بی پایان سوگواری

فردا شب یلداست. شب دزدیده شدن پرسفون به دست هادس. این دوشنبه کلاسی که در خانه فرهنگ گلها داشتم و درباره مادری بود به پایان رسید. جالبه که تا چه حد درگیر مساله مادری شدم. داستان عجیب رابطه دیمیتر به عنوان اسطوره مادری و دخترش پرسفون که به نظر من از شب یلدا شروع میشه و اصل رابطه از دزدیده شدن پرسفون شکل می گیره. از یک جدایی هولناک که فقط روایتش دل مادرها رو می لرزونه.

ارزشهای مادری یکی از اولین موهبت هایی است که باید به جامعه برگرده. همه ادای قدردانی و شناخت مادر رو در میارن اما کسی عمیقا بهش اعتقاد نداره مخصوصا خود زنها. ما زنها این روزها با فشارهای زیادی دست و پنجه نرم میکنیم. فشار توقعاتی که از خودمون داریم وحشتناکه. اگر به خودشناسی و تعادل دست پیدا نکنیم له میشیم و وجودمون بین توقعات درونی و بیرونی تکه تکه میشه.

امشب کتاب پائولا رو تمام می کنم. شب یلدای ایزابل آلنده با مرگ دخترش هیچ وقت به صبح نرسید.


کلمات کلیدی: