افتتاح روان آکادمی
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥  

بالاخره بعد از گذشت تقریبا یک دهه فعالیت در حوزه روانشناسی تحلیلی، وبسایت خودمان را با نام روان آکادمی راه اندازی کردیم تا فعالیت کاری خود را در این حوزه گسترش بدهیم. 

به این ترتیب همه فعالیتهای دپارتمان صلح درون به روان اکادمی منتقل می شود. این سایت به من و همسرم آقای عیسی هاشمی تعلق داره.

این هم آدرس سایت: 

www.ravanacademy.com

خوشحال میشم که سر بزنید و نظراتتون رو به ما انتقال بدید. البته سایت دقیقا اول فروردین افتتاح شده و هنوز نوزاده! اما در هر مرحله نظرات شما به بهبود کار ما کمک خواهد کرد.


به عشق شادی و سعیده و دوستان عزیز دیگری که مرا می خوانند!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٦  

راستش واقعا قصد نداشتم دیگه وبلاگ نویسی کنم. یعنی افتاده بودم روی اون دنده که میگه وبلاگ بی وبلاگ! :) ولی به عشق کامنت های سعیده و شادی و بقیه دوستان که انگیزه می دهند برگشتم!

این روزها با سرعت سرسام آوری می گذره ولی من همچنان دل به زندگی دادم و سعی میکنم از لحظه به لحظه اش لذت ببرم. بچه تر که بودم (مثلا 15 ساله) همش عجله داشتم. فکر میکردم الانه که عمرم تموم بشه و هیچ کار مهمی در دنیا نکرده باشم. ولی مدتیه که دیگه میدونم تنها کار مهمم توی این دنیا زندگی کردنه! :)

نمیدونم خبر دارید یا نه ولی کتاب بهار می رسد دکتر استس که مجموعه یادداشت های فیس بوکش در سال 2011 است جاپ شد. مهمان یک بخش کوچک از این کتاب زیبای بهاری که من ترجمه کردم باشید:

نفرت ضد عشق نیست

بی تفاوتی ضد عشق است

امروز عشق را اعمال کنید. به شیوه های خاص خودتان به کسی یا چیزی رو بیاورید. شفقت داشته باشید. با چیزی که درکش نمی کنید صبور باشید. کلمات محبت آمیز در پاسخ آدمهای کج خلق بگویید. سرسختی به معنای پستی نیست. وحشی بودن به معنای بی رحمی نیست. خرد چیزی بی اهمیت و مبتذل نیست.

از جایی که من می ایم، امید یک «حشره کوچک» نیست بلکه قناری پانصد پوندی ای است که از ته دل برای آینده ی شما آواز می خواند، اکنون و همیشه.

بروید و در ان اواز بایستید

و با عشق

 


زندگی را نفس بکش
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٧  

در زندگی همه چیز هست

مرگ و سوگ

تولد و شادی

و من به تجربه های مختلف در زندگی زنده ام

چند روز پیش یک واکسی با 52 سال سابقه مفید را تجربه کردم که دلم حسابی پیشش مانده

زندگی را نفس بکشید

راه دیگری وجود ندارد...


کلمات کلیدی:
سفر نپال و بلندترین سکوی بانجی جامپینگ دنیا
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۳  

خیلی خیلی سفر خوبی بود. جای هم همگی خالی. البته نمی دونم چرا در این دو هفته اصلا دست و دلم به وبلاگ نمی رفت. طبیعت نپال واقعا ارزش دیدن داره و به جاده های مزخرفش و پایتخت کثیفش می ارزه کاملا. دیدن یک جفت کرگدن نر و ماده از فاصله یک متری سوار بر فیل رو با چی میشه مقایسه کرد؟!

یا پریدن از بلندترین سکوی بانجی جامپینگ دنیا رو که من باهاش بی نهایت حال کردم!

دو تا کوه بود (البته این نپالی ها چون هیمالیا رو دارن به بقیه کوه ها صرف نظر از بلندی میگن تپه! جدی ) که یک رودخانه خروشان از کف دره می گذشت. یک پل باریک دو تا کوه رو به هم وصل می کرد و درست وسط پل بساط سوئینگ و بانجی برپا بود. ارتفاع تا رودخانه 160 متر بود!!! درست شنیدید 160 متر یعنی بلند تر از یک برج 50 طبقه! و پرش از اون ارتفاع درست مثل پریدن بغل خدا بود!

واقعا سعی کردم تا لحظه آخر به ارتفاع وحشتناکش و بقیه چیزها فکر نکنم. فقط اون لحظه ای که طناب سنگین تو رو میکشه جلو و اون آقاهه از پشت هلت میده تازه می فهمی چه اتفاقی داره می افته!! عجیب بود. خیلی عجیب. مثل مواجهه با خود مرگ. تمومی نداشت لامصب. ما سوئینگ کردیم. یعنی با پا می پری پایین به ارتفاع بیش از صد متر سقوط آزاد و بعد با سرعت 150 کیلومتر در ساعت سوئینگ میکنی یعنی تاب می خوری. من صدام در نیومد. اصلا نتونستم جیغ بزنم. قلبم داشت منفجر میشد ولی از اون لحظه ای که تاب می خوری ترس مرگ جاش رو میده به لذتی غیر قابل وصف. آغوش خدا واقعا زیبا بود.

این آخر ماجرا نیست البته. وقتی طناب کمکی رو گرفتی و خودت رو کشیدی کنار رودخانه با اون حال و اوضاع باید زحمت بکشی و یک ساعت کوه نوردی اساسی با شیب غیر قابل وصف کنی و برگردی بالا!!! این آخریش منو کشت. مخصوصا که می دیدی این بچه آمریکایی های بزمجه عین بزکوهی ازت جلو میزنن و سوت زنان و بی خیال می رسن اون بالا و تو همچنان داری هن و هن می کنی!

این بلندترین سکوی دنیاست تا جایی که من میدونم و اگر کسی بره نپال و نپره واقعا از کفش رفته!

من عاشق تجربه های جدیدم و نپال واقعا تجربه های بی نظیری داشت.


کلمات کلیدی:
آرزوی بهترین ها
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٥  

یک جورهایی عادت کردم در این وبلاگ فقط از خوشی هایم بنویسم. البته که زندگی فراز و نشیب زیاد دارد و متاسفانه در کشور و فرهنگ ما (و شاید فرهنگ های دیگر همچنین) آدم با نوشتن از مشکلات هم دردی بیشتر جذب می کند و با گفتن از خوشی ها ناله و نفرین و حسادت افزون تر!

اما من به هر صورت خدا را شاکرم و گفتن از خوشی ها را ترجیح می دهم. سرم خیلی شلوغ بود این مدت و حالا دارم سعی میکنم کارهایم را هماهنگ کنم برای یک سفر 10-12 روزه.

برای همه دوستانم بهترین حس و حال های زندگی را آرزو دارم.


کلمات کلیدی:
سفر به غار رودافشان و تماشای تاتری در کنار نسرین ستوده
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤  

بیست تیرماه که در گرگ و میش دم غروب به دهانه غار رودافشان رسیدیم به قدری خوفناک بود که هرگز خیال رفتن تا انتهای غار را هم به ذهنم راه نداده بودم.

اما انگار حضور در یک گروه ترس را تا حد نزدیک صفر تقلیل می دهد! :)

چون دیروز صبح که هفت نفری وارد غار رودافشان شدیم هیچ ترس و نگرانی نداشتم و خیلی خیلی هم بهم خوش گذشت. غار شگفت انگیز و زیبایی است که در میراث طبیعی یونسکو هم ثبت شده و البته متاسفانه آثار تخریبی مردمی که برای بازدید می آیند در مسیرهای ابتدایی مشاهده می شود. دهانه ورودی این غار بزرگترین دهانه غار خاورمیانه است و ما دیروز تا انتهای غار رفتیم. و البته یک ساعت کوهنوردی برای رسیدن به دهانه غار ضروری است. به نظر میرسید که زلزله های متعددی اخیرا باعث شده بعضی تالارهای داخلی غار مسدود شوند. یک جاهایی که هدلایت هایمان را خاموش کردیم تجربه سکوت و تاریکی مطلق هم فوق العاده بود.

یک تجربه خوب دیگر هم پنجشنبه داشتیم که خیلی تصادفی رفتیم سالن تاتر حافظ و بلافاصله وارد تاتر روایت معلق یک فصل شدیم که هم تاتر بسیار خوبی بود و هم آخرش متوجه شدیم که نسرین ستوده و فرزندانش هم همراه ما به تماشا نشسته اند و هومن سیدی هم تاتر را اسطوره مقاومت و یکی از دوست داشتنی ترین زنهای ایرانی یعنی نسرین ستوده تقدیم کرد. یکم خجالت کشیدم وگرنه خیلی دلم میخواست که برم نزدیک و دستش رو ببوسم. 


چیزی که عوض داره گله نداره!
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠  

الان سالهاست که سعی میکنم بیشتر از سه روز در هفته را تمام وقت بیرون خانه نباشم و بخشی از کارهایم را در خانه و کنار مبین انجام بدهم. این شیوه هم مزیت هایی دارد و هم معایبی.

 از معایبش اینکه مثلا گاهی فراموش میکنم که مبین از بازی کردن با خودش خسته شده و وقت بازی دو نفره است. آنقدر غرق لپ تاپم می شوم که مبین چند بار تکانم می دهد و صدایم می کند تا از دنیای خودم خارج شوم. گاهی هم که کار مهمی داشته ام با بی حوصلگی گفته ام: پسرم میشه وقت منو نگیری!

البته که به این ویژگیهای خودم افتخار نمیکنم اما آگاه شدن به همین ها و اعتراف بهشون هم اصلا کار راحتی نیست.

مدتی است که مبین یک آی پاد دست دوم هدیه گرفته و بدون هیچ آموزشی از جانب ما به قول معروف تهش رو درآورده!

چند روز پیش که داشت با ای پادش ور می رفت باهاش حرف می زدم که خیلی با آرامش و متانت و فیس و افاده برگشته به من میگه: مامان! میشه لطف کنی و وقت منو نگیری!!!!

یعنی تا چند لحظه نمی تونستم حرف بزنم از شدت تعجب و البته خنده

بالاخره چیزی که عوض داره گله نداره! :)


کلمات کلیدی:
پسرم چهارساله شد
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳  

دیروز تولد مبین بود. چهار سال پیش در روز سوم مهر من مبین رو در آغوش گرفتم. مادر خیلی خوبی نیستم ولی از اینکه پسر خیلی خوبی دارم واقعا خوشحالم. مبین بچه مستقل و قدرتمندیه و این خیلی حس خوبی برای من داره.

یادمه روزی که از بیمارستان برگشتم خونه باورم نمی شد که زندگیم برای مدت نامعلومی کاملا عوض شده و دیگه نمیتونم عادتهای سابقم رو ادامه بدم. توی مسیر به عیسی گفتم برام همشهری جوان بخره و اون نسخه رو تا بیست روز بعد حتی ورق هم نزدم!

مادری، تجربه گرانقدر، خیلی دشوار، خیلی شیرین و خیلی عجیبی بوده تا به اینجا. قصد تکرارش رو ندارم البته ولی از اینکه مادر شدم خیلی خوشحالم.


کلمات کلیدی:
یک سفر ضربتی هیجان انگیز!
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳  

سرماخورده ام حسابی

ولی حال خوشی دارم

خاله ام بعد از 18 سال آمد ایران

از میان نه تا خاله ام سه تایشان را خیلی دوست دارم و یکی شان همین خاله ناهیدم بود که 18 سال است هلند زندگی می کند و با این وجود حس نزدیک و خوبی به هم داریم

یک سفر 24 ساعته هیجان انگیز هم به تبریز داشتیم. چهارشنبه خیلی روز سخت و شلوغی بود هم معارفه مامان معصومه و هم دو شب بی خوابی قبلش به خاطر آلرژی مبین اما وقتی پای دیوانه بازی وسط باشد نام ما سه نفر (من و عیسی و علی) می درخشد! 

یازده شب راه افتادیم و مبین را کرج سپردیم به مامانم و زدیم به جاده تبریز

عجب شبی بود! سه تایی داشتیم از خواب میمردیم ولی عهد کرده بودیم که صبحانه و نهار را در بازار تبریز بخوریم و تا شب برگردیم تهران

عجب بازار زیبایی بود. وقتی ما رسیدیم هنوز مغازه ها بسته بودند و سراها و تیمچه ها تازه در حال گشایش بود. حس فوق العاده اش قابل توصیف نیست. صبحانه مبسوط حاج سلطانعلی (شامل سرشیر عسل و شیربرنج عسل و پنیر درجه یک) را خوردیم و گشت زدیم در شهر تا نهار حاجی علی را هم بخوریم و برگردیم تهران. ظهر بازار شلوغ بود و اصلا حال صبح را نداشت.

دوازده شب به حالت سینه خیز رسیدیم خانه و بعد از چهل ساعت بی خوابی بالشت هایمان را در آغوش گرفتیم!

جای همگی خالی! :)


کلمات کلیدی:
این مال منه!
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠  

دیروز مچ خودم را در حال گفتن جمله ای به مبین گرفتم که خیلی برای گوشم آشنا آمد.

مبین اصرار داشت که شکلات صبحانه فقط مال خودم است و کسی حق دست زدن به آن را ندارد و من با جدیت بهش میگفتم: ما اینجا مال نداریم! همه چی مال همه است!

انقدر طنین این جمله آشنا بود که توقف کردم. یادم آمد مادرم صدها بار مجبور می شد این جمله را به مریم کوچک لجبازی بگوید که مالکیت فردی برایش از هر چیز دیگری در دنیا مهم تر بود. مادرم را با عصبانیت متهم میکردم که مثل کمونیست ها به دنبال زندگی اشتراکی است و حق مرا در مالکیت فردی به رسمیت نمی شناسد (از همان بچگی عاشق حرفهای قلمبه سلمبه بودم که گفتنش در حد سن و سالم نباشد!)

خنده ام گرفت. پسرم عین خودم است. همه چیز را مطلقا برای خودش می خواهد و من با جدیت مادرم با او مبارزه می کنم.

وقتی ماجرا را برای مامان تعریف کردم کلی خندید. گفت تو اولین جمله ای که در یک سالگی بر زبان آوردی (غیر از نیما خر است! البته) این بود: این مال منه!

و جدی همیشه در پی این بودم که بهترین ها مال من باشد و کلا بهترین را حق طبیعی و مادرزادی خودم می دانستم.

چالش دلپذیری خواهد بود. مادر تمامیت خواه و پسر تمامیت خواه! :)


کلمات کلیدی: