فقدان پادشاه درون
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸  

حالم خوب نیست. وفتی افسار رو رها کنی یک دفعه می بینی که دیگه نمی تونی از پس خودت بر بیای. من هم همینطور شدم. الان که فکرش رو میکنم می بینم در دوره راهنمایی و دبیرستان بیشتر از حالا بر کارهای روزانه و برنامه هام تسلط داشتم. الان مدام با خودم قرار می ذارم و برنامه می ریزم ولی آخر شب من می مونم و خودم که زده زیر قولش. کی رو باید مواخذه کرد؟ دارم به این نتیجه می رسم که وجود من مثل یک سرزمین بی پادشاه شده و کسی نیست که حرف آخر رو بزنه. خیلی به هم ریختم. درون وجودم حکومت کودتا سر کاره و خلاصه جنگه. باید یه فکری بکنم.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٩  

این چند روز سرم خیلی شلوغ بوده. داریم (من و همسرم) برای دوره دکتری اقدام می کنیم. ماجراهایی داره این گرفتن پذیرش و باقی قضایا.... رفتارهای بعضا وحشتناک کارمندها در دانشگاه معظمی مانند تهران. مدتی قبل خانمی را در اداره آموزش دیدم که می گفت 30 سال مدیر و معلم بوده. دخترش رفته بود کانادا برای ادامه تحصیل و خودش دنبال کارهای اون بود. به قدری سر دوانده بودنش که با عصبانیت گفت: تا امروز همیشه به دخترم می گفتم که باید برگرده ایران و همین جا کار و زندگی کنه ولی امروز بهش میگه که هرگز برنگرده. از این برخوردها و عصبانیت ها زیاد میبینی. از انصاف نباید گذشت آدمهای فهمیده و با شعوری هم هستند که بهت کمک کنن ولی در کل یک حس عصبانیت و کلافگی در رفتار و ظاهر دانشجوها دیده میشه. مراحل طولانی و وقت کش گرفتن مدارک. چند سال پیش با قطعیت خاله و شوهر خالم رو برای مهاجرت به کانادا سرزنش می کردم ولی الان گاهی فکر میکنم خق داشتن. خاله من نفر اول برد تخصصی چشم پزشکی در ایران بود و شوهرش که آمریکا درس خونده بود در رشته ای دکتری گرفته بود که در ایران فقط 3 نفر دیگه این مدرک رو داشتن. برخورد هایی که اون زمان با خاله من شد رو حالا خوب لمس می کنم. نفر اول طبق قانون باید تهران کار می کرد اما یک نفر با پارتی این حق رو مثل آب خوردن بالا کشید گفتن برو همدان! خاله خیلی اینجا و مردم رو دوست داشت. با کلی هزینه رفت کرج و یک مطب زد. هر روز از یوسف آباد تا کرج. اما فقر مردم باعث شد بعد از یک سال نتونه حتی هزینه دستگاه ها رو تامین کنه. دلش نمی اومد از هر کسی پول بگیره. آخره همه ضربه کاری رو رئیس یک دانشگاه (اسم نمیبرم) زد که در کمال بی اعتنایی نسبت پایمال شدنه حق به شوهر خالم گفته بود همینه که هست اگه میخوای زنت رو ور دار برو. و عمو رضا همین کار رو کرد. ظرف 6 ماه با توجه ب درجات علمی و ... مهاجرت گرفتن و رفتن. از این دست اتفاقات کم نیست. تاسف هم دردی رو دوا نمیکنه. کاش فقط هر کدام از ما پشت میز کارش با بقیه کمی مهربانتر بود 


کلمات کلیدی:
تولد يک وبلاگ
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۸  

سلام

بالاخره بعد از مدتها کلنجار با خودم وارد جمع وبلاگ نویسها شدم. نه اینکه از وبلاگ خوشم نیاد آخه تا حالا همه نوشته ها رو یواشکی برای خودم و خدای قلم می نوشتم و این اولین باره که نوشته ها همگانی شده. در مورد اسم وبلاگ هم باید بگم اسم من مریمه و مریم یعنی پرستنده خدا. سالها پیش این اسم رو برای آدرس ایمیلم انتخاب کردم و دوستش دارم. از ورود به این دنیای جدید خوشحالم. سعی می کنم زود به زود سر بزنم


کلمات کلیدی: