ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۳  

خیلی از کامنت های زهرا و خاطره خوشحال شدم. داشتم نوشته های قدیمی رو که توی یک صندوق کوچیک قایم کردم نگاه می کردم. مرور گذشته خیلی لذت بخشه. خوب میدونم که چرا هنوز نمی تونم مثل گذشته بنویسم من به تقدس قلم ایمان داشتم ولی اجازه دادم که ریش آبی این هدیه الهی رو برای مدت زیادی از من بگیره و حالا برای پس گرفتنش باید بجنگم. اون موقع به نوشتن این جور نگاه می کردم.

نوشتن یعنی نقاشی روح؛ نقاشی جزء به جزء روح نویسنده

وقتی آن چیزی که در روح توست و هیچکس و تحت هیچ شرایطی بدون خواست تو نمی تواند آنرا ببیند و بفهمد و درک کند را روی کاغذ می آوری٬ روحت را نقاشی کرده ای تا بقیه بفهمند و درک کنند. آخر تو نیاز داری که فهمیده شوی

دلم می خواهد که دوباره نقاشی کنم و اولین ابزار نقاشی اعتماد است و سادگی

برای بازیافتن اعتمادم به دنیا تلاش می کنم


کلمات کلیدی:
دانم که ندانم
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٩  

من تازه دارم امام حسین رو کشف می کنم. چرا باید چیزه دیگه ای وانمود کنم. سال گذشته برای اولین بار در جلسه دکتر مهدوی با مفهوم عاشورا آشنا شدم. خیلی عقبم خیلی. خدای خوب و عزیزم از تو سپاسگذارم


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٦  

یادم رفت که قلم رو درشت کنم از بی تجربگیه!!


کلمات کلیدی:
توبه
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٦  

اوائل فکر می کردم توبه فقط یعنی استغفار و طلب بخشش و اینکه قول بدم هرگز کار بدم رو تکرار نکنم تا انکه یکروز دیدم :هو التواب الرحیم خداوند بسیار توبه کننده و مهریان است. در ذهنم تضادی شکل گرفت: چرا خداوند توبه می کند؟ خدا و توبه؟

آن زمان اوائل جلسه دین پژوهی بود. بعد از جلسه از مرحوم امین خداداد( خدا رحمتش کند این جلسه اولین و آخرین باری بود که او را دیدم و مدت کوتاهی بعد از این جلسه فوت کرد) این را پرسیدم؛ لبخندی زد و گفت: آخر توبه یعنی بازگشت. ما آدمها وقتی توبه می کنیم انگار یک قدم به سوی خدا بر می داریم اما خداوند رحمان و رحیم با یک قدم ما هزار قدم به سوی ما بر می دارد آخر او تواب است. حرفش به دلم نشست و دیگر چیزی نپرسیدم. چند روز بعد که خبر فوت ناگهانی او را شنیدم در میان بغض لبخندی زدم و با خودم گفتم که شاید توبه کرده و خداوند نیز قدمهای تندی به سوی او برداشته.....

 


کلمات کلیدی:
دوستان در وبلاگ
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٥  
اصلا فکر نمی کردم که زهرا هم وبلاگ زده باشه و همینطور حمیده. خوشحال شدم. مثل اینکه دفتر های خاطرات کم کم اینترنتی می شه. من چه کنم که هنوز دوست ندارم قلم و کاغذ رو ول کنم و به این دنیای مجازی اعتماد ندارم؟ با اینکه وبلاگ زدم ولی هنوز باهاش راحت نیستم
کلمات کلیدی: