مراسم عاشورا
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧  

هیچوقت یادم نمی ره که دکتر مهدوی با اون دید گسترده و قشنگش به واقعه عاشورا چقدر نظر من رو تغییر داد و چه طور بینش جدیدی بهم هدیه کرد. الان ۲ سالی است که بنیاد زینب کبری مراسم ویژه این ایام رو برقرار می کنه هر کی دوست داره بیاد. مطمئنم با مراسم های دیگه ای که رفتید متفاوته.

پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ شبها از ساعت ۸ تا ۱۰

مکان: خیابان اقدسیه٬ کوچه نیلوفر٬ پلاک ۸ ٬ بنیاد خیریه زینب کبری

مداح اقای قاسمی٬ اجرای مقتل خوانی از عیسی هاشمی و حسین مهکام

یک سخنرانی کوتاه از سهیل رضایی و سخنران اصلی دکتر ناصر مهدوی

راستی حیفم آمد از مامان فاطی عزیزم٬ خانم فاطمه برزگر یاد نکنم که ۲۷ ساله این بنیاد رو با کمک همسرش مرحوم دکتر تقی ابتکار تاسیس کرده و دارایی خودشون رو وقف این بنیاد کردن. در حال حاضر ۶۰ بچه بی سرپرست در این دو خانه زیبا به شیوه شبه خانواده زندگی می کنند و این جدای زنان سرپرست خانوار و دانش آموزان بی بضاعت و مدارس فنی حرفه ای تاسیس شده. ... و دیگر فعالیت های بنیاده. امیدوارم خدا مامان فاطی رو حفظ کنه چون مراسم احیا و عاشورا هم با همت اون برگزار می شه.


کلمات کلیدی:
کتاب کوچک تنهايی
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۱  

آقای محمد رضا زائری در سال ۱۳۸۰ کتاب کوچک بسیار زیبایی با استفاده از احادیث قدسی تهیه کرده اند و خانم فریبا بروفر هم آنرا تصویر گری کرده اند.۳سالی است که آنرا دارم ولی نمی دانم چرا این کار ادامه پیدا نکرد و تجدید چاپ نشد(یا من ندیدم). قرار بود این دفتر اول باشد. به هر حال بهترین همدم تنهایی است و من تا به حال ۱۵ جلد به دوستان و آشنایان هدیه دادم. اگر پیدایش کردید شما هم این کار را بکنید. برکت عجیبی دارد. صفحه اول کتاب اینگونه آغازمی شود.

کتابی فقط برای خودم

کتابی کوچک

برای لحظه های تنهایی

چه مسلمان باشم؛ چه مسیحی

چه زرتشتی٬ چه کلیمی

همین که انسان باشم

همین که فرزند آدم باشم

کافی است تا 

در آرام ترین خلوت تنهایی ام

صدایی آسمانی نجوا کند با من:

ای فرزند آدم... 


کلمات کلیدی:
نزار قبانی
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥  

امروز روز بسیار زیبایی است. بعد از چند روز ابری خورشید برای چند ساعتی درخشید و کلی منو شاد کرد.

چند روز پیش مابین کاغذ های یادگاری این شعر خانم نزار قبانی را پیدا کردم که دوست خوبم مرضیه به کتابت خیلی زیبای نستعلیق برایم نوشته بود. عین شعر را برایتان می نویسم.

وقتی گفتم: دوستت دارم

می دانستم انقلابی است علیه قبیله

و ناقوس رسوایی آنها را زده بودم

می خواستم برانداز سلطه باشم

تا جنگل ها انبوه برویند

تا آبی دریاها فزونی یابد

و کودکان و کارگران جهان آزاد شوند

پایان عصر بربریت را می خواستم             مرگ آخرین پادشاه را

وقتی دوستت داشتم٬ می خواستم         درهای حرمسرا ها را بشکنم

و سینه زنان را از دندان خلیفه ها رها کنم

وقتی گفتم دوستت دارم

می دانستم الفبای تازه ای برای شهر بی سواد اختراع می کنم

و به مردم شرابی می بخشم                 که تا کنون نشناخته اند


کلمات کلیدی:
زندگی زنان
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢  

دوستی ناشناس خواسته بود رشته دبیرستانم رو بدونه. من ریاضی خوندم با این حال معتقدم عشق به خواندن و نوشتن هیچ ربطی به تحصیل نداره. راستی من هم خوشحال می شم که شما خودتون رو معرفی کنید. چند وقت پیش دوستم زهرا بی نام کامنت می گذاشت که واقعا باعث تعجبم شد. به هر حال از این خواننده بی نام! هم سپاسگذارم.

مدتی است کتاب معرفی نکردم. نزدیک به ۱.۵ سال پیش کتابی خواندم به نام خلخال که زندگی ۵ زن مصری را روایت می کرد. ۵ زن بی نهایت ساده بین ۲۰ تا ۶۵ سال که هیچ ارتباطی هم با هم نداشتند و داستان واقعی زندگی آنها را خانم نیره عطیه در حین مکالمات عادی ظبط کرده و به رشته تحریر در آورده است. مقدمه خانم روگ هم خیلی جالب و منصفانه نوشته شده است. انصافا کتاب بسیار زیبایی است. طی این مدت حداقل ۶-۵ بار آنرا خوانده ام و هر بار هم لذت بردم. از پیچیدگی و فراز و نشیب و سادگی زندگی به طور هم زمان. هیچ چیز به اندازه زندگی آدمها مرا شیفته خود نمی کند و این زنان با بیان بی پرده و صادقانه(حتی با وجود اغراقی که درباره نقش خود در زندگی در برخی موارد می کنند) داستان زندگیشان حس عجیبی را خلق می کنند. فرهنگ مصر با ما خیلی متفاوت است. ۴ تا از این زنان مسلمان و یکی از آنها شیعه است. یکی از نقاط قابل توجه، غلبه بسیار قوی فرهنگ روی زندگی این مردم است. فرهنگ پیچیده ای که به شکلی بارز بر درک مذهبی سایه انداخته و شعائر را به گونه ای کاملا متفاوت از آنچه ما به آن معتقدیم، می نماید. پیشنهاد می کنم برای خواندن این کتاب همه عینکها را از چشم بردارید تا یک نگاه نو را از دریچه چشم این زنان تجربه کنید.


کلمات کلیدی:
خدايا چرا من؟
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٠  

مرگ آیدین نیک خواه بهرامی مرا به شدت متاسف کرد. مرگ یک جوان ورزشکار که با پرتاب های بی نظیرش بارها تو را خوشحال کند، او و برادرش را در تلویزیون دیده باشی در کنار هم و پدر و مادری که صورتشان غرق در افتخار و شادی است. اشک در چشمانم جمع شد.

خودم هم عاشق بسکتبال بودم و 3 سال بازی می کردم. 11 سال پیش بود که در مسابقات مینی بسکتبال استان تهران با تیم کرج سوم شدیم در حالی که فقط 2 ماه بود که بازی می کردم.تنها باختمان در مقابل تیم شرکت نفت بود با آن امکانات و ... . شادی عجیبی داشت. برادر کوچکم هم 2 سالی است که بازی می کند و مرگ آیدین اون رو هم خیلی متاثر کرده. اما جدای همه این حرفها وقتی خبر رو شنیدم؛ از خدا پرسیدم: آخه چرا یک جوان ورزشکار خوش اخلاق و سالم اینقدر زود باید از دنیا بره؟

خدا جوابم رو اینطور داد:

داشتم روزنامه تهران امروز رو (که اتفاقا خیلی کم پیش می آید بگیرم) ورق می زدم. این ماجرا رو خوندم و بدون هیچ توضیحه دیگری براتون نقل می کنم.

آرتور اشی قهرمان تنیس ویمبلدون به دلیل تزریق اشتباه خون آلوده در بیمارستان به ایدز مبتلا شده و در بستر مرگ افتاده. یکی از هواداران او در نامه ای ازش پرسیده: چرا خدا تو رو برای این بیماری مرگ بار انتخاب کرد؟

اون هم جواب داده: در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس رو آغاز می کنند. 5 میلیون نفر آنرا درست یاد می گیرند. 500 هزار نفر در سطح حرفه ای بازی می کنند. 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه می یابند و 2 نفر به فینال می رسند.آن هنگام که جام قهرمانی را بالای سر گرفتم نگفتم"خدایا چرا من" و امروز هم نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟


کلمات کلیدی:
زمستان!
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱  

امروز اولین روزه زمستانه

                            زمستان مبارک

من که عاشق روزهای آفتابیه زمستانم!!!

ورود اشعه های رقصان خورشید برای ما به معنی پایان نشستن توی خانه بود و....

نشاط سربه سر دویدن روی برف و غلت خوردن و....

در سالهای قحطی شادی(سالهای جنگ) هیچ شادی ریز و درشتی جای برف بازی را نمی گرفت

چه روزهای بانشاطی بود در عمق رنجها

                                    اگر فیلم زندگی زیباست را دیده باشید منظورم را بهتر می فهمید

این روزها منتظر یک برف سنگینم

تا سرم را بکنم زیرش و آنچه بر سر کشورم می آید نبینم ونفهمم!!


کلمات کلیدی: