مرگ نزدیک است
خیلی نزدیک
همیشه و همه جا
و تا حد غیر قابل باوری غافل گیر کننده
حتی وقتی کسی مدتهاست که بیمار است و تو می دانی... اما با این حال مرگ غافل گیرت می کند
مدتها بود که عمو اصغر با مرگ می جنگید نه نه نمی جنگید
منتظر بود تا زمان مناسب فرا رسد
و چه روزی بهتر از تاسوعا
پیرزن و پیرمرد عاشق هم بودند
۵۰ سال زندگی مشترک کم نیست و زن تا توانست مرگ را به عقب راند
روز تاسوعا مثل هر سال نذری پختند و مهمانها آمدند و رفتند و...
مرد خوابید و دیگر بیدار نشد
کارش با دنیا تمام شد
به همین سادگی
اما برای بازمانده ها اصلا ساده نیست
شوهر خاله پدرم بود اما مهربانی دور و نزدیک ندارد
و مرد مهربان بود
از مال دنیا هیچ نداشتند
چه کسی می فهمد مستاجر و بازنشسته بودن و قلب بیمار و هرسال اسباب کشی یعنی چه؟
اما دل بزرگ و روی خوش و مهمان نوازی و از همه مهمتر آبرومندی هیچگاه احازه نداد ما سختی های زندگی آنها را ببینیم
خدا روحش را قرین رحمت گرداند