ثروتمندان و تربیت بچه ها
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳  

بیل و ملیندا گیتس آدمهای جالبی هستند و با اینکه این زوج از ثروتمند ترین آدمهای دنیا هستند ولی فلسفه تربیتی قشنگی برای بچه هایشان دارند. این دو قصد دارند تا پایان عمر نود و پنج درصد از دارایی خود را صرف امور خیریه کنند و می گویند ما دوست داریم هر سه بچه مان پول لازم برای اینکه هر کاری می خواهند انجام دهند داشته باشند نه اینکه آنقدر پول داشته باشند که هیچ کاری انجام ندهند!

 بیشتر پدر مادر های ثروتمند این دید را ندارند و اشتباها بچه ها را در نقدینگی غرق می کنند در حالی که راه درست در اختیار قرار دادن امکانات برای شکوفایی استعداد و خلق کاری جدید یا پرورش کاری دیگر است.  
کلمات کلیدی:
یک نکته در خانه تکانی
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳  
توی این مدت خانه تکانی راه جالبی یاد گرفتم برای شستن پرده ها بدون باز کردن گیره ها. اینجوری که پرده را باز کرده و به شکلی که گیره ها داخل قرار بگیرد تا می کنیم و بعد یک یا دو جوراب نایلونی سر آن می کشیم و با خیال راحت می اندازیم داخل ماشین لباسشویی! گیره فلزی و پلاستیکی هم فرقی نداره و نتیجه واقعا بهتر از زمانی است که بخواهیم دانه دانه گیره ها را دوباره به پرده وصل کنیم.
کلمات کلیدی:
در جستجوی شادمانی
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢  
 

مدتها بود که این فیلم رو دیده بودم اما نمی تونستم در موردش چیزی بنویسم. فیلم بسیار زیبایی که حسابی مرا به گریه انداخت و در عین حال خنداند. ویل اسمیت واقعا شاهکار کرده با اون پسر موفرفری بامزه اش و به نظرم روابط پدر و پسر رو هم خیلی قشنگ تصویر کرده. اگر در جستجوی شادمانی رو دیدید که نوش جان اما اگر ندیدید پیدا یش کنید چون ارزش دو سه بار دیدن هم دارد.

صحنه زیبا زیاد داشت ولی دو صحنه حسابی در ذهن من نشست. یکی تعریف اسمیت از لحظه های زندگیش که وقتی در شرکت بورس استخدام شد گفت: و این لحظات، این لحظات کوچک زندگی من شادمانی نام داشت.  

جای دیگری هم که رفته بود برای مصاحبه با عرقگیر و سر و روی رنگی و جواب خیلی زیبایی به سوال آنها داد که نمی گویم تا بعدا فیلم را ببینید.

 راستی باز یه نفر خیلی از شادی من و ذوق مرگیم به زندگی لجش گرفته بود که کامنتش را پاک کردم. خطاب به او: من همینم اگر حرصتان گرفته وبلاگ مرا نخوانید!
کلمات کلیدی:
لاک پشت ها و زندان انفرادی!
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٥  

من از میان تمام حیواناتی که می توان در خانه نگه داشت فقط و فقط با لاک پشت ها رابطه خوبی دارم. آن هم لاک پشت های نیم بند انگشتی!

علتش را نمی دانم ولی به هیچ جانور دیگری حاضر نیستم دست بزنم. جالب اینکه این دو تا لاکپشتی که دارم گوشت خوارند و دندانهای تیزی هم دارند! البته خیال نکنید گوشت هم قیمت با طلا را می دهم اینها بخورند. پدر خوانده شان (طه) برایشان یک غذای مخصوص خریده بود که کفاف یک سال را می دهد.

 حالا اصل ماجرا این است که لاک پشت نر بزرگ تر شده و شدیدا تمایل به فرار دارد. تا حالا دو بار هم در رفته اما مشکل اینجاست که اینها آبزی هستند و مدت طولانی بیرون آب می میرند. این دو بار به هر بدبختی بود پیدایش کردم. ناقلا میره یه جاهایی هم قایم می شه که باید همه خونه رو دنبالش بگردی و خدا رو شکر که خونه ما هفتاد و پنج متر بیشتر نیست!

چند روز پیش پسر عموی هشت ساله ام خانه ما بود و وقتی فهمید که اینها فرار می کنند پیشنهاد جالبی داد که مرا به فکر فرو برد. گفت: یه دوربین وب کم به بالای ظرفشون وصل کن و سیمش رو ببر تا کامپیوتر و اینطوری می تونی همیشه کنترل کنی فرار نکنن.داشتم شاخ در می آوردم. بگذریم از اینکه یک بچه هشت ساله تسلط عجیبی به کامپیوتر دارد (که این روزها دیگر عجیب نیست) اما چرا باید چنین فکری به ذهن او برسد. می دانم که عشق اسپایدرمن و امثالهم دارد اما چرا فکر می کند که باید یک زندان انفرادی با دوربین مداربسته برای این دو تا لاک پشت نیم بند انگشتی درست کرد؟اما در مقابل پیشنهاد مامان عشق طبیعت من جالب بود که می گفت: باید ببریشون پارک تا آزادانه راه برن. گفتم مامان جان اینها خیلی تیز و تندن زود در می رن و بعد بی آب می میرن.گفت هیچ عیبی نداره تو باید دنبالشون بدوی! دست آخر فکر کنم پیشنهاد مامان رو ترجیح می دم اما هنوز تو فکر پسر عموی کوچکم هستم.
کلمات کلیدی:
تب سنتوری
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳  
چند وقتی است که حس می کنم  تب سنتوری همه را گرفته و انگار همه افرادی که می شناسم با هم فیلم را دیده اند و اتفاقا همه هم تعریف کردند. در این شرایط نظر متفاوت داشتن کمی سخت است ولی به هر حال من از فیلم خوشم نیامد و چندین علت هم داشت. اول اینکه به به نظر من قصه اصلا خوب تعریف نشده بود و خیلی چیزها سردستی و مبهم بود. علت گرایش شدید علی به مواد، نوع پرداخت به خانواده او که خیلی بی ربط و ناقص بود. شیوه تحول و تغییر آدمها. آقای مهرجویی آدم بزرگی است ولی قصه گوی خوبی نبود. از طرفی نقش مادر و پدر خیلی بد تعریف شده بود. اینکه آدم بچه ای را طرد کند تا به اعتیاد شدید برسد بعد پدر یک دفعه به او سر بزند و دیگر نیاید تا خیابان خواب بشود! آقای رایگان نقش پدر را در بهبود پسر و مسیر تحول او خوب در نیاورد. حتی بازی گلشیفته فراهانی هم که کارهای خیلی قشنگی داشته به این نقش نمی چسبید. بهرام رادان نقش خودش را عالی بازی کرد ولی هیچ چیز احساسش به شعر هایی که می خواند نمی خورد و با اینکه ترانه ها از قدرت های اصلی فیلم بود انگار برای حس دیگری گفته شده بود. من نه منتقد سینما هستم و نه یک فیلم بین حرفه ای. فقط یک بیننده آماتورم ولی به هر حال فیلم را دوست نداشتم.
کلمات کلیدی:
ماهی قرمز
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠  

چند وقتی است که باید تصمیم مهمی بگیرم و ذهنم حسابی مشغول است. مطلب دیکتاتور درون را بی خودی ننوشتم. اعتقاد دارم که آدم وقتی از یک موضوع زیاد حرف می زند که خودش به شنیدن بلند بلند آن بیش از هر کس دیگری نیازمند است.

دیروز رفته بودم پیش یکی از دوستان عزیزم خانم دکتر مظاهری که باهاش مشورت کنم جمله ای بهم گفت که خیلی توی ذهنم نشست.

گفت:

" می خوای یه ماهی قرمز توی یک تنگ بلور باشی یا یه ماهی قرمز توی یک اقیانوس"

رها کردن امنیت نیاز به شجاعت خیلی زیادی داره


کلمات کلیدی:
تو را در روزگاری دوست دارم که ...
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦  

هر بار که می یام تو اینترنت اول شروع می کنم به صله رحم! یعنی دید و بازدید از وبلاگ دوستان و آشنایان و بعد کم کم می گم آخه من چی بگم؟ چی بنویسم. این همه حرف خوب و قشنگ زده شده و حالا اگه من یه خورده ساکت باشم که اتفاقی نمی افته. اما یه کودک زود رنج ته قلبم هست که دوست داره حرف بزنه. پس به خاطر اون می نویسم. اهل شعر نیستم این  رو دوستانم می دونن ولی گاهی شعر های نو توجهم رو جلب می کنه(منظورم وقتیه که مرضیه برام با خط زیبا می نویسه و هدیه میده!)این شعر نمی دونم از کیه ولی بخشی ازش رو اینجا می یارم

آرزو می کردم

 تو رادر روزگار دیگری می دیدم

روزگاری که گنجشکان حاکم بودند

آهوان

 پلیکان ها

...

.کودکان

 و یا دیوانه  ها

آرزو می کردم

که تو از آن من بودی

در روزگاری که بر گل ستم نبود

بر شعر

بر نی

و بر

لطافت زنان

اما افسوس

دیر رسیده ایم

ما گل عشق را می کاویم

در روزگاری که عشق را نمی شناسد

 


کلمات کلیدی: