ماجرای نادر
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱  

تا حالا چند بار آمدم پیام گذاشتم (بعد از پست ماجرای عروسی) ولی این اینترنت با من سر لجبازی داره. هر بار به دلیلی قطع شد یا مطلب پرید. می خواستم از دوستانی که کامنت گذاشتن و نصایح دلسوزانه ای هم داشتن تشکر کنم. به هر حال خوان اصلی عروسی ما همان آرایشگاه بود و به لطف راهنمائیهای مفید خاله ها و مادربزرگ همسرم مشکل دیگری نداشتم. کلا هم چون به خیلی از رسومات پر زرق و برق تازه مد شده اعتقادی ندارم خیلی راحتتر کارم پیش رفت.

اما ماجرای جالب را یکی از بستگان تعریف می کرد که چند هفته پیش سفری به شمال داشته. ماجرا رو از زبان او می نویسم.

توی جاده فیروزکوه ترافیک بدی بود.مطمئن بودیم که تصادف شده اما چی و کجا نمی دوستیم. هر چی جلو می رفتیم احساس می کردیم چشمانمان می سوزد و کم کم آب از چشممان سرازیر شد. چند صد متر جلوتر با صحنه ای روبرو شدیم که در نوع خود نادر و خنده دار بود. یک کامیون پیاز چپه کرده بود و پیاز ها وسط جاده پخش شده بود. با حرکت ماشینها روی آنها آب پیاز به همه جا می پاشید و ماشینها روی پوست پیاز بکسوات می کردند و هم باعث ترافیک می شدند و هم اشک ما را در آوردند!

روزهای پر کاری را در پیش داریم. یک مقدار دچار ضعف برنامه ریزی شدم که باید جبران بشه. برای ما دعا کنید.


کلمات کلیدی: