کلام
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦  

این شعر را جولیا کامرون آخر کتاب راه هنرمند آورده ولی نگفته مال خودش است یا کس دیگر

   

کلامی برای آن

 

آرزو داشتم زبان می گشودم

 

و آن را مثل پارچه های خیس تا می کردم و

 

کلام را بر پیشانیت می نهادم

 

کلام را دور مچهایت می پیچاندم

 

کلامم می گفت: آنجا، آنجا

 

یا کلامی بهتر

 

از آنها می خواستم زمزمه کنند

 

« هیس، هیس، کاملا خوب است»

 

از آنها می خواستم تمام شب بیدارت نگاه دارند

 

آرزو داشتم زبان می گشودم

 

وهر جا را که تب به تاول در می آورد و می سوزاند

 

می مالیدم و تسکین می دادم و خنک می کردم

 

هر جا که تب تو را خصم خویشتن می کند

 

آرزو داشتم زبان می گشودم و کلامی را که زخمهایی بود

 

که نامی برایشان نداشتی

 

شفا می دادم

 
کلمات کلیدی:
شیرینی خاکی!
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤  

دنیا داره به چه سمتی پیش می ره؟ هر روز خبر های عجیب و غریب می شنوم.

 گرسنگی آدمها چیز تازه ای نیست اما با گزارش جدید فائو به نظر می رسه که امسال سال بسیار بدی برای گرسنگان جهان باشه. قیمت جهانی گندم و برنج افزایش چشمگیری داشته و ذخائر برنج دنیا به کمترین حد خود رسیده است.

 اما خبر ناراحت کننده تر را در مجله همشهری خانواده خواندم(ترجمه گزارشی بود که الجزیره پخش کرد) که در هائیتی مردم برای پر کردن شکم هایشان به خوردن خاک رو آورده اند و اصطلاحا شیرین خاکی می خورند. خوردن خاک پدیده جدیدی نیست اما عمق فاجعه را آنجا می شود فهمید که این مردم بسیار فقیر برای خوردن هر 100 لقمه خاک 5 دلار باید بپردازند!    خدا امسال به همه گرسنگان جهان رحم کند.
کلمات کلیدی:
نیچه گریه کرد
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱  

عیدی که گذشت وقت کمی برای کتاب خوندن بود و تنها کتابی که رسیدم بخونم کتاب «و نیچه گریه کرد » بود. راستش من کلا نه از نیچه خوشم می یاد نه از فلسفه ولی این کتاب جالب داستانی بود که یکی از بزرگترین اساتید روانشناسی دانشگاه استانفورد با آمیختن تخیل و واقعیت نوشته و آدم رو به لایه های درونی آدمی مثل نیچه میبره.

 

یک سایت جالب هم متخصصین تغذیه ایران تاسیس کردن به نام «به سایت» که برای مشتاقین مطالب تغذیه ای جالبه.


نمی دونم چرا ولی فعلا با این جور به هم بافتن اطلاعات می خوام حرفی از دل نزنم تا بعد...

 


کلمات کلیدی:
تنهایی متقارن
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٦  

گاهی در زندگی صحنه هایی هست که قابل تکرار نیستند و دریافتن آنها به تصمیمات لحظه ای بستگی دارد. قبل از عید رفته بودم میدان هفت تیر برای انجام کاری. از اتوبوس که پیاده شدم مسیرم از پارک کوچکی نبش میدان می گذشت. مثل همیشه داشتم آرام و بی تفاوت از کنار آدمها رد می شدم که یک دفعه این صحنه نظرم را جلب کرد. چند قدمی جلو رفتم ولی پایم مردد بود.

 از این حس تنهایی خاصی که این دو نفر داشتند و حالت نشستنشان نمی توانستم راحت بگذرم و در عین حال حس می کردم بدون رابطه یا شناخت خاصی از هم و به شکل تصادفی متقارن شده اند. بالاخره دوربین موبایلم را روشن کردم و سریع عکس گرفتم و گذشتم. کل این ماجرا شاید یک دقیقه بیشتر طول نکشید ولی تاثیر آن هنوز با من است.

  تنهایی آدمها داستان غریب قریبی است. 


کلمات کلیدی:
سال هشتاد و هفت!
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳  

سلام
ببینم زبان شما موقع تبریک گفتن این سال جدید به هم نمی پیچد؟ خدائیش سال سخت تلفظی است. آدم پول هم می خواهد بشمرد در هشتاد وهفت ذهن به هم می ریزد و از نو..... من که اگر قرار باشد یک بسته ۱۰۰ تومانی بشمرم ۵۰ تا ۵۰ تایش می کنم بعد می شمرم!


به هر حال سال ۱۳۸۷(هر جور خواستید بتلفظید!!) مبارک!


کلمات کلیدی: