گم گشتگی
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸  

 

تا زمانی که گم نشویم، نمیتوانیم خود را درک کنیم

                                          هنری دیوید تورو

آیا شده لحظه ای احساس کنید بیگانه ای در سرزمین بیگانگان هستید و هر آنچه اطراف خود دارید(دستاوردها، رابطه ها و ...) مال شما نیست یا آنرا نخواسته اید؟

من این حس را تا کنون تجربه نکرده ام اما هر روز دور و برم آدمهایی را میبینم که طوری درباره زندگیشان حرف میزنند که انگار این زندگی مال آنها نیست!


کلمات کلیدی:
سوگ استاد و تاسف های من
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤  

روز شنبه چند ساعتی بعد از نوشتن پست قبلی بود که خبری بسیار تلخ شنیدم

استاد عزیزم آقای دکتر سید مهریار صدرالاشرافی که خود مانند اسمش زیبا، باایمان، مهربان و دوست داشتنی بود پس از یکسال دست و پنجه نرم کردن با سرطان لنف به رحمت خدا رفت.

دلایل متعددی برای اشک ریختن داشتم.  بیش از 12 واحد درسی در لیسانس و فوق لیسانس که با او گذراندم. قوت قلب و اعتماد به نفسی که از تشویق هایش گرفتم. همسر مهربانش که او هم استاد گروه ماست(البته زمان دانشجویی ما درس نمیداد و با او کلاس نداشتم اما مهربانی بی حدش را همه دانشجویان گروه گواهند)، دوستی ناگهانی و تقدیری که با دختر عزیزش سارا داشتم که مخصوصا در این 2 ماه آخر بی اندازه رنج برد از رنج پدر. اردوی به یاد ماندنی چم خاله که دکتر به عنوان پدر، استاد، دوست و حتی هم بازی همراه 12 دختر و یک پسرش بود و فکر نمی کنم دیگر در زندگی آنقدر مسافرتی به من خوش گذشته باشد.

اما تاسف های زیادی هم داشتم. متاسفانه من فقط 2 ماه پیش و از طریق دوستی تقدیری با سارا به بیماری دکتر پی بردم و به خاطر امکان انتقال عفونت کسی نمی توانست به ملاقاتش برود در حالی که اگر چند ماه زودتر میفهمیدم...

برایش نامه ای نوشتم و از خاطرات زیبای سفرمان گفتم. خواسته بود عکسی از آن سفر بررایش ببرم. نگاتیوها پیدا نشد تا دیشب وقتی از مجلس ختمش برگشتم در جایی که حتی تصور نمیکردم پیش رویم سبز شدند. متاسفم اما دیگر تاسف های من فایده ای ندارد.

الان هم دارم میرم دانشکده تا در مجلس ختمش در مسجد آنجا شرکت کنم. خدا به همسر و خانواده اش صبر بدهد.


کلمات کلیدی:
آخر قصه
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱  

چند شب پیش با دوستان عزیزی تا سپیده دم درباره مسائل گوناگون گپ زدیم که الحق و والانصاف بسیار چسبید. یکی از محورهای گفت و گو مسائل و مشکلات زندگی های زناشویی بود. یاد مطلبی افتادم که خیلی وقت پیش نوشته بودم و خط آخر آن به این بحث نزدیکی عجیبی داشت.

وقتی دختر خوشبخت با شاهزاده جوان ازدواج میکند و قصه به پایان میرسد، زندگی حقیقی ما تازه آغاز میشود!


کلمات کلیدی:
تاسوعا و نذر مامان
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۸  

الان ٣٠ سالی هست که شکر خدا پدر و مادرم هرسال دیگ آش شله قلمکار رو در روز تاسوعا برپا می کنند. تا جایی که من می دونم ماجرا به بیماری دخترخاله ام و نذر مادربزرگ مادر برای او برمیگردد و بین همه فامیل میتونم بگم شیرزنی مثل مامان من نیست که بتونه کاری با دشواری زیاد رو این همه سال ادامه بده.حالا به تدریج آنقدر افراد مختلف به نذر و نیاز هایشان رسیده اند که تهدیدات گاه گدار مامان مبنی بر پختن یک دیگ خیلی کوچک به اعتراضات خیلی بزرگ منجر میشود.

 برای من هم از کودکی شب تاسوعا معنای خاصی دارد و هرجا باشم خود را از ظهر به خانه میرسانم(البته به دلیل تنبلی وافر جوری برنامه را تنظیم می کنم که بعد از پاک شدن سبزی ها برسم!)

وقتی عزیز جونم زنده بود پاک کردن آجیل مشکل گشا حین تعریف کردن قصه آن از خوشمزه ترین بخشهای این شب بود. امسال در کمال شرمندگی متوجه شدیم که بخشهای زیادی ازقصه یادمان رفته و بین خاله ها حداقل سه قول مختلف ایجاد شده بود.

از خوشمزگی این آش هم نپرسید که فایده ای جز سوختگی دلتون نداره! همین قدر بگم که من در طول سال فقط یک آش میخورم و اون همین آش مامان جونه که همیشه به اصرارهای مکرر من برای افزودن فلفل بیشتر جواب مثبت میده!

از این آش تا حالا خیلی ها به نذرشون رسیدن. باز هم برای مثال حداقل ۵ شوهر خوب و سربه راه از توی آش درآمده که موجبات مسرت خاندانی را فراهم کرده است.

نمیدونم چرا دوست ندارم درباره این آش با همه اهمیتی که برام داره جدی بنویسم. شاید وقتی دیگر از حس های دیگر هم نوشتم.


کلمات کلیدی:
نامه ای به عیسی مسیح
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳  

بنا به دعوت آقای افشاری عزیز تصمیم گرفتم که نامه ای به حضرت مسیح بنویسم جالبه که دیشب هم تصادفا فیلم گابریل(همون جبرئیل خودمون) رو دیدم و البته دیدنش روی ذهنم تاثیر داشت.

به هر حال

به نام یکتا پروردگار مهربان خالق زمین و آسمان

سلام به پیامبر عزیز خدا، کلمه و روح خدا عیسی مسیح

ناخودآگاه وقتی اسم شما را میبرم یاد شوهر عزیزم می افتم. از بس که این آقای مهندس مجابی بزرگوار او را حضرت عیسی و مرا حضرت مریم صدا کرده! البته که شباهت به شما و مادر بلند مرتبه تان افتخار بزرگی است حتی اگر این شباهت صرفا در حد تشابه اسم باشد. در هر صورت اگر کمی احساس خودمانی بودن میکنم به همین دلیل است.

 مدتی است که کمی گیج و منگم علتش را درست نمی دانم اما به قول شاعر مرحوم ما به این نمی دانم های خود ایمان دارم.

نمی دانم چرا پیروان شما فکر میکنند شما خدا هستید و نمیدانم چرا در عین حال شما را پسر خدا هم میدانند؟ و بدتر از این نمی دانم چرا در انجیل لوقا که یکی از پیروانتان به من هدیه داد مرتب به شما می گویند پسر انسان!

دنیای عجیبی است این دنیا از یک طرف کلیسای شما و از آن طرف کلیسای شیطان و در این میان ...

عجب تصورات عجیبی دارند برخی برادران مسیحی ما از فرشتگان. راستی یک سوال مهم: چرا فرشتگان زن شما را که فیلم سازها به زمین می آورند شغل دیگری غیر از تن فروشی برایشان در نظر نمی گیرند؟ جناب جبرئیل دلخور نیست که در فیلمی که برایش ساخته اند مجبور شد آن همه بکش بکش راه بیاندازد و مثل برخی همکیشان پریشان احوال ما برای بازگشت نور به اسلحه و بمب و چاقو مجهز شود؟

میان آنچه من از شما و مادر زیبایتان میشناسم با بعضی حرفها و تصورات آنقدر فاصله است که دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار. مرا ببخشید که اینقدر مغشوش و پریشان مینویسم اوضاع و احوال درستی نداریم ما فعلا روی زمین. به کشتی نشستگانی می مانیم که هریک با چکشی به سوراخ کردن کشتی مشغولند تا هرطور شده همسایه بغلی غرق شود و نمی دانند که این جدال با نابودی همه مان پایان می گیرد.

خوب دیگر زیادی غرغر کردم و سوالهای الکی پرسیدم. اصلا یادم رفت تولدتان را تبریک بگویم. در ملکوت اعلی پارتی بازی نمیشود کرد؟ گفتم اگر راهی دارد شفاعتی از همنامان خود و مادرتان بنمائید.

زیاده عرضی نیست. به امید دیدار


کلمات کلیدی:
مرگ خاموش مردم تهران
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠  

دچار تناقض عجیبی شدم حتی نمی دونم در این باره باید بنویسم یا نه مسلما جرات ندارم از احساس واقعیم بنویسم ولی یک سوال اونقدر ذهنم رو آزار میده که نمی تونم سکوت کنم. شرایط آلودگی هوای تهران از همیشه بدتره آمار تلفات اون رو از اورژانسها و سایر بیمارستانها میشه گرفت(چندین برابر شدن حملات قلبی و ریوی) حالا من مانده ام با این تلویزیونی که ٢۴ ساعت اخبار غزه را پوشش می دهد اما دریغ از برنامه ای درباره آنچه در این دو هفته بر سر مردم تهران آمده و آیا واقعا جراتش را دارند؟ رئیس فعلی سازمان برگزرای سیرک و ...  چه می کند؟ به آدمی که با وقاحت تمام جلوی دوربین تلویزیون می گوید که شیشه ماشینش را پایین نکشیده تا خفه نشود چه باید گفت؟

مرگ خاموش مردم تهران انگار برای هیچ کس اهمیتی ندارد. ببینم ما در کدام کشور زندگی می کنیم؟


کلمات کلیدی:
حافظان حقیقی طبیعت
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧  

راستش را بخواهید وقتی این جمله سرخپوستان قبیله کری را خواندم احساس کردم باید آنرا آب طلا گرفت و بعد هم روزی هزار بار در گوش بعضی انسانهای زبان نفهم(قصد توهین ندارم فقط توصیف کسانی است که زبان طبیعت را نمی فهمند) خواند شاید فرجی شود:

تنها پس از قطع آخرین درخت،مسموم کردن آخرین رود و صید آخرین ماهی متوجه خواهید شد که پول را نمی توان خورد!

 


کلمات کلیدی:
یک روز قشنگ بارانی
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤  

امروز از اون روز هایی است که خیلی سرحالم. دلایلی که امروز من رو حسابی خوشحال نگه داشته هم زیاده که دو تاش از همه مهمتره. یکی اینکه امروز از معدود روزهای زمستانه که آفتاب و ابر با هم آشتی هستند و مشغول قایم موشک بازی این در میاد اون در میره و .... و توی این هوای به شدت مطبوع رفتم پیاده روی و آخرین شماره هفته نامه گل آقا رو خریدم. دلیل دوم اینه که تو راه برگشت توی ماشینی که کنارخیابان پارک بود یک کوچولوی موفرفری چشم گردآلوی خیلی خوشگل دیدم و یواشکی براش بوس فرستادم اون هم تا جایی که گردن کوچولوش اجازه میداد سرش رو چرخوند و بهم لبخند زد.

دلایلی که روزهای من رو زیبا میکنه خیلی ساده و جدا لذت بخشه فقط گاهی چشم هام خوب نمی بینه، شاید برای دیدن بهتر زیبایی های دور و برم باید آب هویج بخورم!

راستی این امانوئل اشمیت هرچی نوشته قشنگه بدجوری حسادت من رو تحریک کرده هفته پیش چهار تا از کتاب هاش رو خوندم و کلی خوش بحالم شد.  عنوان مطلب رو هم از یکی از داستانهای کوتاهش برداشتم.


کلمات کلیدی: