یاد ایامی...
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩  

نوشته بودم:

 

"خدایا! کی تا حالا دوستای به این خوبی داشته، لاله می خواد در آینده فضانورد بشه و این با روحیه ماجراجو و هیجان طلب اون کاملا جوره. برای سارا نقش بیشتر از شغل در جامعه مهمه. فرزانه هم می خواد گرافیست شود. من هم اگر خدا بخواهد یک شیمی دان خواهم شد. خوب خدای مهربان خودت به این فضانورد و مهندس و گرافیست و شیمی دان کوچک یاری رسان که آنها تو را خیلی دوست دارند."

این را سال 1376 نوشتم. سال دوم دبیرستان بودیم. روزش را هم اگر بخواهید چهارشنبه 22 بهمن بود. من سالنامه نویسی رو از سال 75 شروع کردم. درسته که توی این همه سال زمانهایی بوده که خیلی کم نوشتم اما الان در واقع برای خودم 11 جلد زندگینامه دارم که هر از چندی با خوندنش شاد می شم، غمگین می شم، گریه می کنم، می خندم و خلاصه حس واقعا خوبی داره.

الان سارا ایران نیست( تا جایی که می دونم) مهندسی پزشکی خوند. لاله فوق لیسانس فیزیک گرفته و از فرزانه بعد از اینکه اقتصاد دانشگاه علامه قبول شد خبری ندارم.

دوران دبیرستان از بهترین دوران زندگیم بود. یاد اون ایام بخیر...


کلمات کلیدی:
مهربانی با خود
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧  

امروز داشتم زیر آقتاب تند و تیز ظهر خیابانها را گز می کردم. چندین نقطه شهر کار داشتم و مثل همیشه سوار بر خط ١١ ! مشغول حرکت بودم که انگار ییهو پاهایم شروع به غرولند کردند. بدون محاسبه زمان پیاده روی کفش پلوخوری پوشیده بودم و حالا یک جفت پای خسته معترض داشتم. اعتراض به پاها محدود نبود و معده متعجب به ساعت اشاره می کرد و طلبکار بود. اولین کاری که کردم این بود که برای خودم یک دسته گل همانتوس خریدم. بعد هم از ممد اناری میدان صادقیه یک لیوان آب انار خنک خریدم که جایتان خالی جگرم حال آمد! وقتی هم به خانه رسیدم برای اولین بار یک تشت را پر آب کردم و پاهای خسته را به آب سپردم. خلاصه که روزی که می توانست بی نهایت خسته ام کند به خوبی تمام شد. گاهی فکر می کنم روح و جسم ما پر توقع نیست و خیلی وقت ها با کوچکترین توجهی شاد می شود اما چی باعث می شه که این کارهای ساده را هم برای خودمان انجام ندهیم؟


کلمات کلیدی:
مادر زمین
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩  

روز جهانی محیط زیست را همه تبریک گفتند اما: مادر زمین تب دارد. گیسوان سپیدش در دو سوی زمین در حال نابودی است. تمام تنش از هجمه های فرزندان ناسپاس زخمی است. مهد آرامش ما فکر نمی کرد فرزندانش روزی اینگونه با او رفتار کنند.

یادمان باشد در جهان امروز(با وجود همه تبلیغات و سر و صدای فمینیست های افراطی و ...) زنانگی و زمین بیش از هر زمان دیگری زیر هجوم ابناء بشر است. آنان که حرمت زن را نگه نمی دارند به زمین هم بی اعتنا هستند.(و آیا همه گریه های دیروز در وفات فاطمه جز به خاطر بی حرمتی افرادی نادان بود)

وای بر روزی که مادر فرزندانش را نفرین کند.


کلمات کلیدی: زمین ،زنانگی
همخانه را نبینید!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۸  

مدتها بود که چنین فیلم بی خودی در سینما ندیده بودم و تا حالا نشده بود که جدا تصمیم بگیرم وسط فیلم از سینما بزنم بیرون. گول این تبلیغات مجله ها و روزنامه ها را نخورید که مثل من با اعصاب خردی از سینما بیرون نیائید. شاید ده روز پیش بود که رفتیم سینما آزادی. به زحمت تا آخر فیلم روی صندلی نشستم، شاید اتفاقی بیفتد. اما بازی ها مخصوصا بازی نقش اول مرد آنقدر افتضاح بود که در کنار جملات تابلوی شعاری حال آدم را به هم می زد. مثلا اینکه به دختری که دارد با یک شوهر قلابی زندگی می کند بگویند: عزیزم حجابت رو بیشتر توی خونه حفظ کن آخه مردها رو که می شناسی که!

دلم برای اکبر عبدی سوخت. بنده خدا احتمالا اوضاع اقتصادیش خیلی بد است که حاضر شده چند صحنه در این فیلم بازی کند.

به هر حال توصیه می کنم وقت و پولتان را برای دیدن این فیلم هدر ندهید.


کلمات کلیدی:
تاکسی سرویس بانوان!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢  

امسال تمایل زیادی برای رفتن به نمایشگاه کتاب نداشتم و فقط یکبار برای دیدن خانم موحد به نمایشگاه و مستقیم به غرفه نشر پیکان رفتم. دو ساعتی را به گفتگو گذراندیم و با خرید چند کتاب از نمایشگاه بیرون آمدم و پیاده راهی درهای سمت مترو شدم.

 عقل معاش اندیش مثل همیشه داشت درباره مزایای مترو داد سخن می داد، اما تجربه های متعدد مترو سواری میگفت که راهی طولانی را باید سرپا بایستم و این گفتگو زیر آفتاب خفه کننده و در حال حمل چند کتاب، ناگهان به جای جالبی ختم شد، چون متوجه چادری شدم که ویژه تاکسی سرویس بانوان بود و چند خانم هم زیر سایه چادر راحت نشسته بودند. پاهایم شل شد و برای اولین بار همه محاسبات را کنار گذاشتم و به سمت چادر رفتم. خانم مودب و مهربانی که به عنوان بازرس آنجا بود مسیر را پرسید. من هم کنار دو سه نفر دیگر منتظر نشستم و از آنجا که حس کنجکاویم گل کرده بود درباره نحوه سرویس دهی و تعداد خانمهای راننده و ... پرسیدم. خانم بازرس با شور و افتخار از سیستم جی پی اس ماشینها گفت و اینکه همگی تاکسی متر دارند و خدماتشان ارزانتر از آژانس ها در می آید و پرینت حساب می دهند و... . در حین گفتگو یک خانم راننده خسته و کوفته آمد و دو سه نفر را برد. آشکارا ترجیح می داد مسیر راحت تری برود و حتی چند نفر را با هم ببرد که خانم بازرس قانون را گوشزد کرد و آن خانم با اندکی نارضایتی رفت. به نظرم هیچ جای این موضوع عجیب نبود و بارها مشابه آنرا بین آقایان راننده هم دیده بودم.

 اما ماجرای جالب از زمانی شروع شد که نوبت من با یک خانم بسیار سرحال و شیک پوش افتاد و تا بلند شدم برای رفتن، اعلام کرد که تاکسی متر ندارد. قبل از آن شاهد بودم که خانم بازرس به چندین نفر که قیمت می خواستند با صراحت و قاطعیت اعلام کرده بود که همه چیز با تاکسی متر محاسبه می شود و اصلا نمی شود قیمت داد. برای همین نگاهی به من انداخت و گفت این تاکسی های خصوصی جدید هنوز تاکسی متر ندارند و اگر می خواهی با تاکسی متر دارش بروی باید بیست دقیقه ای صبر کنی! قبول نکردم و با همین خانم پرانرژی راه افتادم. در مسیر تا به ماشین برسیم از همکارانش قیمت را تا خانه ما می پرسید و آنها هم در طرفداری از همکارشان رقم های عجیب و غریبی می گفتند. خلاصه به ماشین که رسیدیم خانم بازرس بسیار مودب و خوش زبان دیگری آمد و گفت متاسفانه الان ماشین های تاکسی متر دار نیستند و اگر شما با هم توافق کنید کارتان سریعتر راه می افتد. من هم کوتاه نیامدم و مبلغ را پایین تر آوردم و خلاصه با توافق هم راه افتادیم. چشمم که به جی پی اس روشن شد گفتم به به عجب تکنولوژی پیشرفته ای! الان کوتاه ترین مسیر را برایمان انتخاب می کند. اما در واقع من به کل در آن لحظات هیجان انگیز از یاد برده بودم که در ایران و بویژه تهران به سر می برم! چندین بار مسیر ها را به دستگاه دادیم و هیچ نتیجه ای عاید نشد. هر کس نداند، عیسی می داند که شهر شناسی من چقدر عالی است! وقتی متوجه شدم که خانم راننده مسیر ما را بلد نیست و دستگاه همچنان مشغول فکر کردن است، فورا با همسر مربوطه تماس گرفتم و مسیر را پرسیدم و خلاصه جی پی اس همسر عزیز ما را به مقصد رساند.

 

همه آنچه گفتم تنها روایت چیزی بود که اتفاق افتاد اما با همه این مشکلات از شخصیت و ادب و زحمت این خانمها واقعا لذت بردم. درست است که هنوز مشکلات متعددی در سیستم هست ولی با همه ذره بینی که روی این خانمها هست عالی کار میکنند. به محض نشستن کولر را روشن می کنند و همه کارها را با مهربانی و ادب پیش میبرند. کسانی که مثل من هر روز با مترو و تاکسی و اتوبوس سروکار داشته باشند می دانند که همین مولفه ها بین آقایان راننده تاکسی در تهران خیلی کمتر دیده می شود. امیدوارم این خانمها( که حق سوار کردن هیچ مردی حتی پسر و همسر خود را ندارند و خیلی هم بیشتر از آقایان مواخذه می شوند) در کارشان موفق باشند.


کلمات کلیدی:
زیباترین زن!
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳  

دیروز یکی از زیباترین روزهای زندگیم بود. احساس می کردم گذشت زمان اصلا معنای خاصی ندارد. روبروی زنی نشسته بودم که زیباترین، روحانی ترین، مهربان ترین و عالم ترین انسانی بود که تا کنون در زندگی ملاقات کرده ام. اصلا دلم نمی خواست کوچکترین کلمه ای بگویم. دوست داشتم او  تا ابد حرف بزند . تقریبا کلامی جز قرآن بر زبان نمی آورد و آنچنان با کتاب خدا مانوس و همدم بود که... ولش کن بعضی چیزها رو نمی شه نوشت. مدتها بود که در انتظار این ملاقات بودم تا بالاخره دیدار مجتهد دوست داشتنی و بی نظیر بانو منیره گرجی میسر شد. در زندگی زنی تا این حد روشنفکر به این حد مسلط و مهمتر از همه عامل به قرآن(نه واعظ و آمر و ...) ندیدم.

 

گفتن از این بانوی بی نظیر آسان نیست. تا قبل از ملاقات فکر می کردم انسان گوشه گیری است که کم می شود ملاقاتش کرد اما بعد از دیدن حجم کاری که این زن در این سن و سال انجام می دهد و در کنار آن خلوت های ضروری به شدت از خودم خجالت کشیدم.

 

خانم گرجی و مرحوم مهری برزگر( خاله بزرگوار مادر همسرم که گفتن از او مجالی دیگر می طلبد) بشاگرد را کشف کردند و به مدت 15 سال(این شوخی نیست خیلی از ما فکرش را هم نمی کنیم) تمام تعطیلات عید خود را در آنجا سپری کردند و کارهایی انجام دادند که فقط روی کاغذ به نظر ممکن می رسد. خانم گرجی در همین سال گذشته روستایی در جنوب کرمان کشف کرده (این کلمه کشف به نظر من درسته چون اگر شما هم فیلم مربوط به اونجا رو می دیدید متوجه می شدید که تمدن اصلا از آن حوالی عبور نکرده) که مردمانش درشکاف یک کوه زندگی می کنند. آب، برق، دستشویی، حمام، کفش، هرگونه سواد و... آنجا شبیه شوخی است. این زن با همت از همین سال گذشته آنقدر رفته و آمده که حالا اسم این روستا وارد نقشه جغرافیای این کشور شده است!

 

برای گفتن از این انسان بی نظیر کتاب ها باید نوشت اما او آنقدر شریف و عفیف و متواضع است که اصلا به دنبال این حرفها نیست.

وقتی پایان جلسه مرا قبول کرد تا هر هفته در کلاس تفسیر قرآنش شرکت کنم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم و شاید این یکی از بزرگترین منت هایی است که خدا بر من گذاشته امیدوارم توان شکرگذاری داشته باشم.


کلمات کلیدی: بانو گرجی ،زن مجتهد