تعطیلات
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸  

معمولا روز آخر تعطیلات آدم یادش می افته که چقدر کار قرار بوده انجام بده و هیچ کدوم رو انجام نداده. حداقل برای من که همین طوره. تا لحظه های آخر تاب می خورم و سعی میکنم به یک دونه از قولهایی که به خودم داده بودم فکر نکنم!

تا بتونم می خورم، وقت طلف می کنم، پای تلویزیون کانال بالا پایین می کنم و این وسط شاید فیلمی ببینم یا کتابی بخوانم.

توی دانشگاه که بودیم بچه هایی که اهل دانشکده گردی بودند یک واحد درسی خیلی مهم داشتند به نام ولولوژی! که من الان واقعا معنای اون رو درک می کنم. این سه روز به غیر از مرور این درس مهم، فیلم عشق سالهای وبا رو دیدم. یک پیک نیک نصف روز هم با خانواده هایمان رفتیم سمت روستای ایگل باغ گل پیاده روی کنار رودخانه که واقعا خوش گذشت. جای همگی خالی.

از شنیدن خبر فوت خسرو شکیبایی ناراحت شدم. به نظر هنوز در میانسالی بود ولی مرگ این حرفها را نمی شناسد. بیشتر از همه خانه سبزش رو دوست داشتم و حس خاصی که توی عاطفه گفتنش بود. یادمه یکی از صحنه هایی که با مهرانه مهین ترابی بازی کرد خیلی حساسیت برانگیز شد. روحش شاد.


کلمات کلیدی:
دوران سرکشی
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳  

شدم مثل بچه ای که وقتی یه مدت فامیل رو نمی بینه در دیدار مجدد غریبی می کنه. ده روز میشه به اینترنت و وبلاگم سر نزدم و حالا احساس غریبی دارم. مهمترین چیزی که باعث شد چیزی ننویسم(به غیر از زمان کم و در خانه نبودن) دیدن مجدد و فشرده یک سریال بود. سریالی که هنوز فکر کردن بهش وجودم رو تکون می ده. دوران سرکشی

معتقدم تلویزیون هرگز کاری در این سطح رو تکرار نکرد و مثلا ساعت شنی اصلا و ابدا قابل قیاس با دوران سرکشی نبود. البته شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوران هم واقعا خاص بود و الان کی می تواند به دولت(که شامل بهزیستی و پلیس و ...) است بگوید بالای چشمتان ابروست!

 واقعا اگر وقت داشتم به جای یک هفته دلم می خواست توی یک روز تمام داستان هولناک روناک رو دوباره ببینم. حیف که تلویزیون خیلی سانسورهای احمقانه ای روی این سریال انجام داد و البته نسخه ای هم که هدیه کمال تبریزی به مامان معصومه بود همون سانسور ها رو داشت. (این قانونه!)

پرداخت و باورپذیری شخصیت ها فوق العاده بود. جوری که با دیدن عموی روناک سرتاپای من هم می لرزید و از بازی فوق العاده عاطفه نوری و لادن مستوفی هم نمی شود صرف نظر کرد. گاهی آنقدر بعد از دیدن چند قسمت پشت سر هم بدحال می شدم که برای بازگشت به دنیای واقعیت باید خیلی تلاش می کردم. البته من این حس بدحالی و جو زدگی رو خیلی دوست دارم ولی قبلا فقط کتابها بودن که این احساس رو بهم می دادن و برای همین حاضر بودم ده تا کتاب بخوانم و یک فیلم نگاه نکنم. به هر حال یکسری فیلم و سریال هم واقعا استثنایی هستن. سعی می کنم دوباره زود به زود سر بزنم.

 


کلمات کلیدی:
وقتی نمی دانم...
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  

راستش نمی دونم چی بگم و چی بنویسم. درگذشت ناگهانی دوست آقای مجابی خیلی غمگینم کرد اما تقدیر امر غریب و مرگ امری قریب است و از هیچیک گریزی نیست. چرخ زندگی در همه حال می چرخد و من خوب می دانم که فقط گفتن این حرف هاست که راحت است.

آخر این هفته جلسه محفل انس(همان جلسه خانوادگی) است و کار زیادی دارد. حسم نمی گذارد از خیلی چیزها بنویسم.


کلمات کلیدی:
فرهنگ بی نظیر!
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦  

صحنه اول: میدان هفت تیر به سمت مفتح شمالی یک روز مانده به روز زن

خانم مسنی به آرامی در حال عبور از خیابان بود که جوان موتور سوار با لحن زننده ای داد زد، برو کنار دیگه پیری...

از خجالت می خواستم برم توی زمین. دلم نمی خواد باور کنم که هر روز و هر روز شاهد رفتارهایی از این بدتر هستیم . اما حداقل زمانی بود که افراد مسن خیلی بیش از این حرمت داشتند. این خانم مسن هم احتمالا داشت به همین موضوع فکر می کرد.

صحنه دوم: ده دقیقه بعد یک سوپر مارکت

در حال هلاک شدن از گرمای ساعت ٣ بعد از ظهر وارد مغازه شدم و یک آب معدنی گرفتم ولی قیمت بالاتر از چیزی بود که فکرش را می کردم. وقتی علت را پرسیدم پسربچه ١٠ ساله از پشت دخل گفت: این قیمت خنکشه! اگه گرمش رو میخوای ارزونتره

کله ام داشت سوت می کشید. عجب جامعه دلپذیری. چه نسل  باشکوهی. یعنی قراره در صورت قطعی آب و برق چه بلایی سرمون بیاد؟!

خدایا کجا می رویم؟


کلمات کلیدی:
جمعه خوب
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱  

دیروز جمعه خوبی بود. صبح با خانواده محترم مجابی به سمت کرج راه افتادیم و آنجا خانواده من هم ملحق شدند و یک پیک نیک به یاد ماندنی در پارک های جهانشهر داشتیم. برادر من مهرداد و پسر آقای مجابی امیرمحمود هردو ١۴ ساله اند و خیلی شیطون و خیلی دوست داشتنی. یعنی آنقدر انرژی دارند که نگو و نپرس. اختلاف سنی زیاد من و مهرداد باعث شده حس عجیب مادرانه ای بهش پیدا کنم و خیلی خیلی برام عزیزه. امیر محمود هم مثل مهرداده. حالا دیشب این دو آقای محترم مهمان من و عیسی بودند. اولش به دلیل شیطنت زیاد وادارشان کردم به شستن ظرفها و بعد یک پیتزای خانگی برایشان درست کردم. عیسی همراهشان شد به دیدن فیلم(این فیلم دیدنشان هم باحاله فقط تو مایه بزن بزن و ...) خلاصه آخرین خبر که عیسی صبح قبل از بیرون رفتن از خانه داد این بود که ٢ خوابیدن. حالا این پست که تموم بشه میرم سراغشون. دیگه باید بلند بشن. می خوام ببرمشون سینما. البته در واقع اونا دارن منو می برن! کلنجار رفتن با نوجوان ها هم خیلی سخت و هم خیلی شیرینه. خدا برای مادراشون نگه داره. حالا وقتی به ماجرای قتل های نوجوان ها فکر می کنم حالم بد می شه. یعنی بچه هایی همین قدر دوست داشتنی و شاداب سر هیچ و پوچ زندگی هم رو بگیرن. خدایا خودت نوجوانها رو حفظ کن. از ته دل دعا می کنم این موضوع ریشه ای حل بشه و دیگه شاهد این خشونت های بچگانه نباشیم.َ


کلمات کلیدی: