محصولی حاصل...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩  

خوب دوستان عزیز

بالاخره یکی که قادر به خرید واحدهای بالای برج میلاد بود وزیر کشور شد!

 واقعا تبریک می گم. راستی بامزه ترین نکته این شاهکار دیروز این بود که به گفته علی مطهری رای محصولی شدیدا مشکوک بوده و در عین حال ایشان با این همه سلامت رای اخذ شده قرار است از آرای ملت فخیمه محافظت نماید.

 چقدر با همسر شهید باکری احساس همدردی می کنم و ... نمی دونم خیلی با کنترل بالا نوشتم و شاید برای همین فونت اینقدر درشت شد!


کلمات کلیدی:
دیگر کتاب نخوانید
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧  

این روزها توی این مملکت مترقی باید گوش ها را به شنیدن و چشم ها را به دیدن چیزهای باورنکردنی عادت داد. امروز آقایی آمده بود تلویزیون و راست راست تو چشم من نگاه می کرد و می گفت:

" سرانه مطالعه در کشور ما بسیار مناسب است! اصولا آدمها کتاب می خوانند که سطح فرهنگشان بالا برود و من به یقین می گویم که سطح فرهنگ عامه ما از تمام کشورهای اروپایی و حتی ژاپن!!!!! بالاتر است. شما بروید در متروی ژاپن صبح اول صبح ان کتابی که می بینید دست اینها را بررسی کنید! من خودم رفتم و دیدم که رمانهای بسیار سخیفی می خوانند!! ولی مردم ما کتابهای بسیار محتواداری را می خوانند و اصلا نباید سرانه مطالعه را با کتابهای مبتذل سنجید"

اگر فکر می کنید این حرفها را از خودم درآوردم و دارم به این آقا می بندم بروید برنامه "روز از نو" به تاریخ امروز را نگاه کنید تا گوش هایتان  به این چیزها بیشتر عادت کند. این برادر باسوات! لابد این بلوتوث شبکه تهران را ملاک فرهنگ عامه گرفته ولی خدائیش اینکه ایشان سوات! خواندن ژاپنی هم دارد دیگر جای شاخ در آوردن است. احتملا به زودی ایشان یا وزیر می شوند یا سفیر!

به هر صورت بعد از شنیدن این سخنان گهربار تصمیم گرفتم حتما در آن دعوت قدیمی برادر افشاری مبنی بر مرور کتابهای کودکی شرکت کنم!


کلمات کلیدی:
درختان مقدسند
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦  

 

دو هفته ای میشد که سیم کامپیوترم مفقود بود و دسترسی به اینترنت نداشتم(البته جدای از کامپیوتر داداش عزیز) اما در این مدت به جای اینترنت، اعتیاد خود را با خواندن هر روزه روزنامه همشهری تسکین می دادم و پنجشنبه بود که خبر کار شده توسط آقای درویش را خواندم. اولش شروع کردم به فحش دادن به جد و آباد عامل و آمر و هرکس دیگری که در قطع درختان کهنسال گیلان نقش داشته و بعد از شدت عصبانیت گریه ام گرفت.

آخه تا کی قراره با این سطح بیشعوری برکتهای زندگی رو از خودمون بگیریم. درختان مقدس نما؟! آخه هیچکس نیست به این بیشعورها درباره تقدس درختان چیزی یاد بده؟ یعنی یکبار هم لای قرآن رو باز نکردن تا بفهمن که حد تقدس طبیعت تا کجاست؟

همین روزها عده ای عازم سفر حج هستند. آیه ای در سوره حج هست که شگفت آوره و خانم گرجی (که شدیدا طرفدار محیط زیسته) هربار با شنیدن جنایتهایی از این دست در حق طبیعت اون رو می خونه. مضمون آیه درباره انتقام خداونده. اما نه از کافر و مشرک و بدحجاب و ... بلکه از کسی که آهویی را در بیابان خدا می کشد!  موضوع مال ایام حج بوده که حیات وحش خیلی به مکه نزدیک می شدند و یک عده مثل یهودی ها که شنبه ها را به ماهیگیری رفتند و مسخ به بوزینگان شدند از این نزدیکی استفاده کرده و آنها را شکار می کردند. اما واقعا شگفت انگیزه که خداوند لغت انتقام رو به کار می بره و واقعا انتقام خدا چیه؟

 

انتقام خدا غیر از این بلایی است که امروز سرمان آمده؟ که نه آسمان آبی را می بینیم، نه ستارگان را، نه حیوانات را ، نه درختان را و نه ...؟ که برکت از زندگیمان رفته که دخان بالای سرمان را گرفته و این وسط یک عده چهارنعل در حال بدتر کردن این وضعیت هستند و بقیه...

خدا خیر دهد امثال آقای درویش را که حساسیت نشان می دهند و امروز هم خواندم که جمعی از اساتید به احمدی نژاد در این باره نامه داده اند.

باید بگوئیم و اعتراض کنیم و فریاد بزنیم تا جایی که می شود. می دانم که اوضاع و احوال خیلی خیلی خراب است اما اگر حساسیت ها از دست برود دیگر معلوم نیست چه می شود. من خودم توی این چند روز به هرکی می شد گفتم و حتی امروز می خواستم به دکتر نظامی زنگ بزنم که روزگاری حافظ محیط زیست گیلان بود و حالا خانه نشین شده.

خدا شر قوم ظالمین را از سر طبیعتمان کم کند.


کلمات کلیدی:
کنعان و زنان سردرگم
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦  

هفته گذشته ما خیلی آدمهای با شخصیت فرهنگی شدیم و ٢بار رفتیم سینما! هم کنعان را و هم دعوت را دیدیم. هر دو فیلمهای خوبی بود. یعنی من با عصبانیت از وقتی که از دست رفت، سالن بیرون نیامدم.

در مورد کنعان معتقدم این مدل سردرگمی زنانه که مانی حقیقی سعی کرده بود در فیلم نشان بدهد واقعا وجود دارد فقط متاسفانه مردها هرچه هم تلاش کنند در نهایت از آن سر در نمی آورند و اگر بخواهی عاقلانه نگاه کنی باید بگویی طرف مغز خر میل فرموده که که می خواهد شوهر پولدار و خوش تیپ و خوش اخلاق دائم به کار را ول کند و برود. اما متاسفانه اشتباه می کنند این عاقلان عزیز و این موضوع حساب دقیق و درستی ندارد. اصلا کاری به جزئیات فیلم ندارم اما کلیات این سردرگمی و تمایل به فرار سراغ زنانی که رفتن به خانه روح را زیاد به تعویق می اندازند، حتما میآید.

 موضوع یک کم پیچیده است و من الان دارم از کامپیوتر داداش خوشگلم استفاده می کنم و بهتر است تا کاسه صبرش لبریز نشده بلند شوم. شاید بعدا بنویسم.


کلمات کلیدی:
دلم می سوزد
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸  

طاهره صفار زاده زن بزرگی بود. به زندگیش، نوع لباس پوشیدنش، دغدغه هایش، نوشته هایش و ... که نگاه کنی همه جا ردپای این بزرگی را میبینی. اما دلم برایش میسوزد که وقتی رفت کسانی دایه مهربان تر از مادر شدند و برایش پیام تسلیت دادند، که او فریادش از دست آنها به آسمان بود و حتی با همه حس میهن دوستی و ایمانش تصمیم به جلای وطن گرفته بود. خیلی سخت است وقتی روحت دارد در مراسم ختم پرواز می کند آدمهایی را ببیند که دروغ و ریا از سراسر وجودشان می تراود. آدمهایی که اصلا نمی دانند برای چه اینجا هستند و شاید تمام خاصیتشان عذاب روح رفته است.

برای سلامتی خانم گرجی نازنین هم دعا کنید. چند هفته ای است که بیمار است...


کلمات کلیدی:
من و مورچه خوار!
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٦  

قبل از اینکه وارد ماجرای شیرین مورچه خوار شوم ذکر یک نکته جهت تمدد اعصاب یک  خواننده ناشناس ضروری است. ایشان خیلی نگران آبروی دانشگاه تهران به خاطر دادن فوق لیسانس به آدمی بودند که نمی داند میلیارد چند تا صفر دارد و نیز فرق آگهی طنز و واقعیت را هم نمی فهمد. در هر صورت آبروی این دانشگاه معظم به بنده ربطی ندارد اما من همانروز چند ساعت پس از ارسال پست متوجه طنز بودن آن شدم ولی عدم اصلاح آن دلیل روشنی داشت. من دنبال خریداران بودم که خدا را شکر چندین نفر داوطلب جدی پروپاقرص برای خرید پیدا شد و کار به جایی رسید که قالیباف رسما اعلام کند بابا نمی فروشیم!!!

اما ماجرای من و مورچه خوار که اتفاقا با تمدد اعصاب هم بی ربط نیست به خبر ١٠ روز پیش برمی گردد. دو مورچه خوار در یک باغ وحش (یادم نیست کجا فقط ایران نیست) به مرخصی استعلاجی رفتند. علت این مرخصی استرسی بوده که در اثر مشاهده درگیری پلیس و تظاهر کنندگان به آنها دست داده و موجب تکدر خاطر آنها را فراهم کرده! جالبه از آن موقع مدام تصویر آن مورچه خوار محبوب کارتونی خودمون با جمله معروف "سلام سوسیس" تو ذهنمه و مرخصی و ...

بیشترین زمانی هم که به این خبر فکر می کردم زمانی بود که فاصله صد متری رودخانه تا ایتگاه متروی صادقیه را طی می کردم. با صدای وحشتناک درل روی آسفالت، ماشینهایی که از هر طرف احاطه ات کرده اند، فریاد دستفروشها، پایه های کثیف بتونی، گدایی با ظاهر وحشتناک و ... خدائیش مورچه خوار هم نشدیم یه مرخصی حسابی بریم. شاید هم ما ملت کلا در مرخصی هستیم و خودمان خبر نداریم؟


کلمات کلیدی:
زنی که در ظلمت می درخشد
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥  

خیلی وقت است که مقاوت عجیبی در برابر نوشتن احساس میکنم و این طبیعتا برای آدمی مثل من که نوشتن عمیق ترین و لذت بخش ترین حس زندگیم بود واقعا دردناک است. اما فعلا که برگشته ام می خواهم لذت خواندن چند باره این شعر را که سرآغاز کتابی بینظیر است با شما قسمت کنم. کتاب زنی که در ظلمت می درخشد را قبلا معرفی کرده ام و نویسنده آن النا آویلا را نیز خیلی  دوست دارم.

من از اوهام خود بیدار شدم

و اینک نمی توانم بخوابم

من هیچ آرزویی ندارم

و اینک نمی توانم آنچه را

به من تعارف می کنید

                        بخورم...

چنانچه مجبور شوم،

                   تا ابد بیدار خواهم ماند

من در ترک پوست تخم مرغ زندگی می کنم

در فضای بین کهکشانها

و گل و لای زمین

در امتداد مرزهای باریک

             بین روشنایی

                                 و تاریکی

من از میان آینه مه آلود نگاه کردم

و چشم سومم به من چشمک زد!

زمان توهمی بیش نیست

و ابدیت در شکاف دوگانگی

            زندگی می کند

من زندگی میان این و آن

را دوست دارم

 و رنگ من خاکستری است

    من در خلوت هسته گذشته و آینه ماوا گذیده ام...

من اخگر فروزان

در نور و تاریکی ام

این منم

         زنی که در ظلمت می درخشد

ناگزیر باشم

تا ابد بیدار خواهم ماند


کلمات کلیدی: