کافه پیانو
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦  

 

چند روزی است که بخش تائید نظرات پرشین بلاگ خراب شده و اگر نظرات دوستان وارد نشده به همین دلیل است.

آخر هفته بالاخره کافه پیانو را خواندم. البته چاپ سیزدهم را! باید به آقای جعفری تبریک گفت که خواننده ایرانی را خوب می شناسد. تحلیل های خیلی جالبی هم می شد از کتاب داشت. مخصوصا توصیفات وی در مورد پری سیمایش خیلی اسطوره ای بود.

آنچه جدا بعد از خواندن این کتاب دلم می خواست یک کافی شاپ زنانه بود. راستش واقعا برام جای سواله که چرا خانمها این کار را نمی کنند. اگر هم مشکل امنیت دارند یک مرد غولتشن محافظ استخدام کنند یا کلا کافی شاپ را زنانه کنند حالش رو ببریم!

من و عیسی یک کافه زنانه میشناختیم که متاسفانه زود تعطیل شد اسمش هم از قضا کافه پیانو بود ولی اون کجا و کافه آقای جعفری کجا؟!

 کافه پیانوی ما را یک خانم اداره می کرد و یک پسر جوان احتمالا افعانی وردستش بود. فضای کافه بسیار روشن و صورتی خوشرنگی بود. هر بیسلیقه ای هم که می خواست سیگار بکشه طبقه بالا باید می رفت!

هنوز هم دلم برای اون کافه پیانو تنگ میشه جدا تنگ میشه. اصلا دلم برای لطافت های زنانه که در جامعه ما خیلی کمرنگ شده تنگه


کلمات کلیدی:
ترجمه نادرست یا ...؟
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳  

چند وقتی است که برنامه هایم سبک شده و هفته ای چند روز صبحها خانه هستم. در این مدت وقتی مشغول کارهای روزمره ام تلویزیون را هم روشن می کنم و حوالی ساعت ١٠ بعضی قسمتها از سریال تکراری رودخانه برفی را می بینم.

راستش تغییر دیالوگ های بازیگران و ایجاد نسبت های خانوادگی دروغین به دلایل مختلف امری عادی در تلویزیون است که هیچ ربطی به دوبلورهای توانا و ارزشمند ما ندارد. در واقع سیاستی است دیکته شده اما گاهی برخی ترجمه های نادرست و جهت دار وارد مسائل دیگری میشود که اصلا جزو خطوط قرمز عادی نیست. برای مثال سریال امروز درباره کارخانه چوب بری و قطع درختان بود. اینکه یک زن مخالف قطع درختان مزرعه اش باشد و نخواهد آنها را قربانی دنیای تجارت کند امری بسیار نیکوست اما در پایان سریال اتفاق جالبی افتاد. من به خاطر تقویت نیمچه سواد انگلیسی به حرکت لب بازیگران و آنچه واقعا می گویند نگاه می کنم و در مواردی خیلی هم ساده است. این خانم رضایت داد که از درختان مزرعه اش استفاده شود اما به شرط آنکه کارخانه در همان جا درختانی را دوباره بکارد

و این جمله را خیلی واضح و روشن بیان کرد.   اما آنچه بیان شد این بود

قبوله ولی باید آنها را انتخابی قطع کنید

جدای از بیمعنی بودن این حرف چرا در جایی که می شد با یک ترجمه صحیح به چنین مساله مهمی که حداقل باز کشت درختان قطع شده است، اشاره کرد باید چنین حرفی زده شود.

شاید به نظر برسد که موضوع چندان مهی نیست ولی هست و اتفاقا یا نشان از عدم آگاهی دارد که باید اصلاح شود و یا سیاستی نادرست که باید به آن گیر داد!

خوب می دانم که چقدر موضوعات خیلی مهمتر بر زمین مانده و چه فاجعه ها که رخ نمی دهد اما باز هم باید حتی این جور نکته های ساده را ببینیم. دیدن و گفتن حداقل حداقل کاری است که می کنیم. 

,
کلمات کلیدی:
چه می کنه این صدا و سیما!
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢  

واحد تبلیغات ستاد انتخاباتی آقای احمدی نژاد(صدا و سیمای سابق!) امروز در برنامه روز از نو با دعوت از الهام یک شاهکار دیگر خلق کرد. اگرچه معتقدم اگر مردم هنوز قادر به احساس طینت بعضی ها که در کلام، چهره و رفتارشان منعکس است باشند، این بزرگترین ضد تبلیغ برای دولت بود. اما حرف های مجری یک شاهکار داشت که نتوانستم از آن بگذرم:

مجری:آقای الهام یک سوال مهم" حال آقای احمدی نژاد چطوره؟"

به جان خودم اگر باور نمی کنید برنامه امروز رو گیر بیارید و فقط ذلت را تماشا کنید.


کلمات کلیدی:
زاد روز کسی که دوستش دارم
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢  

زادروز کسی که دوستش داریم فی نفسه اتفاق هیجان انگیزی است. قرار بود دیروز این را بنویسم اما کارهای زیادی که داشتم مانع شد. یکشنبه تولد سه تن از عزیزان من بود : شوهرم، پدر شوهرم و خواهرم

حالا اگر خواستید یک فاتحه هم برای من بخوانید که تولد مادر و پدرم یک هفته و نیز مادر شوهر و برادر شوهرم هم یک هفته فاصله دارد و در این میان بنده چه باید بکنم خدا عالم است. در سالهای گذشته ١٠ آذر را سه تولد جدا می گرفتم ولی امثال به قول عامیانه همه را یک کاسه کردیم و خدا را شکر که به خیر و خوشی گذشت و صد البته در این میان برای همسر عزیز مایه بیشتری گذاشتیم و آنچنان سورپرایزش کردیم که تا مدتها یادش نرود!


کلمات کلیدی:
تراش
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳  

دیروز می خواستم مطلبی رو با مداد ویرایش کنم. مداد اتود هم ندارم خدا رو شکر برای همین رفتم سراغ یک مداد معمولی که آخرین بار در دوران مادها! تراشیده شده بود.

 پس متعاقب آن رفتم سراغ جعبه جادو که از دوران مدرسه نگه داشتم و یک عدد تراش شمشیر نشان متعلق به عصر انتهای جنگ را بیرون کشیدم. همان زمانی که مدادها را روی بخاری میگرفتیم شاید رنگ بگیرند! اما مشکل باز هم حل نشد این مداد به بعد از عصر پاره سنگی تعلق داشت و داخل این تراش نمی رفت. بنابراین به یاد یکی از کار آمد ترین روش های تراشیدن مداد افتادم که بابایم همیشه گفته بود جیزه! دخترم و من هم گوش داده بودم.

بله! درست حدس زدید چاقوی آشپزخانه را برداشتم و به تراشیدن مداد اهتمام ورزیدم! صدالبته که متوجه شدم احتمالا چاقوی زمان کودکی ما مال زنجان!!! بوده و از این چاقوهای چینی خاک برسر مدادتراشیدن هم بر نمی آید.

نتیجه اینکه باید یک سفر استانی بروم تا ویرایش مطلبم تمام شود!


کلمات کلیدی: