خستگی و دعا
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠  

آنقدر خسته و داغونم که انگار ساعتهای مدید سنگ بزرگی روی دوش داشتم. تنفس در فضای دروغ تمام سلول های بدن رو به نابودی میکشه. از طرفی پایان تابستان منتظر فرزندی هستم و با همه گفتگوهایی که با او دارم میدانم که او هم خسته است و به استراحت من نیاز دارد. شاید تا مدتی ننویسم ولی این نوشته را با بخشی از دعاهای زیبای شهید چمران که بدجوری صدای دل خودم و شاید بخشی از هموطنانم باشه تمام میکنم. مصطفی چمران از انسان ترین انسانهای معاصری است که شناخته ام. روحش شاد.

خدایا هدایتم کن زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا میدانم ظلم چه گناه نابخشودنی است

خدایا نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است

خدایا محتاجم مکن به کسی تهمت بزنم زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است

خدایا دلم از ظلم وستم گرفته تو را به عدالتت سوگند میدهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهی

آمین


کلمات کلیدی:
تاسف و ...
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳  

بی نهایت متاسفم که به مردم ثابت کردید برخلاف گفته امام دیگر میزان رای ملت نیست. میزان خواست وزیر کشور و گردانندگان قدرت است و صدا و سیمایی که آخرین قطرات آبرویش را بر باد داد.

بی نهایت متاسفم که آخرتتان را به کلی فروختید و چه بهای سنگینی برای ماندن با معشوقه هوسباز قدرت


کلمات کلیدی:
مواجهه اخلاق و دروغ
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥  

در تمام طول مناظره دستها و پاهام میلرزید و مطمئنم اگر جای موسوی بودم صدام هم میلرزید این واکنش من است وقتی با حجم بیش از حد دروغ و بی اخلاقی و نامردی روبرو میشوم و نمیدانم موسوی چطور تاب آورد البته او مجبور است چون ایستادن در برابر دروغگو توان زیادی میخواهد. اما احمدی نژاد جوری اخلاق را به لجن کشید که فکر نکنم مردم ایران مثل و مانندش را قبلا از تلویزیون دیده باشند. از قبل هم میدانستم که چه جور آدمی مقابل موسوی نشسته اما خبر نداشتم که بی اخلاقی تا کجا توان ورود دارد. تازه موسوی یک از هزار گفت و متانت بیحدش با وقاحت رقیب همسنگ نبود اما به قول خودش ادب مرد به ز دولت اوست...

 


کلمات کلیدی:
امیدواران
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳  

امروز داشتم با تاکسی به سمت خانه میامدم و روی صندلی جلو غرق در افکار خودم بودم که پسر بچه ای دبستانی سعی کرد از شیشه یک پوستر احمدی نژاد را به دستم بدهد و من نگرفتم. خانمی که عقب نشسته بود با لحن مادرانه و محکمی آن پسر را از این تبلیغ منع کرد و این آغاز بحث انتخاباتی داخل تاکسی بود.

 نمی توانم به جزئیات مکالمات اشاره کنم که هرکسی سوار تاکسی و اتوبوس شده باشد خوب میداند نظرات واقعی مردم چیست اما چند نکته برایم جالب بود و اتفاقا در همه تاکسی ها که این هفته سوار شدم مشترک و آن خاطره خوش همه آنها از دوران موسوی بود. یعنی راننده و مسافرانی هم که خیلی انتقادات تندی داشتند و حتی نمی خواستند رای بدهند اذعان میکردند که از دوران موسوی خاطره بدی ندارند و این با توجه به اخلاق خاص ما مردم ایران موهبت بزرگی است.

 حس خوب من هم به موسوی دقیقا ناشی از حسی است که از طریق مادر و پدر و خانواده کسب کردم(قبل از شروع تبلیغات و شناخت نزدیک از میر حسین موسوی) موقعی که دوران نخست وزیری او تمام شد من تازه وارد کلاس اول شدم و بنابراین حتی چهره اش را به یاد نداشتم اما فکر میکنم در این انتخابات بیشتر نوستالژی مادر و پدر ها دارد روی بچه هایشان تاثیر میگذارند. در تاکسی ما خانمی که عقب نشسته بود شناسنامه ای سفید داشت و برایم جالب بود که برای اولین بار میخواست به موسوی رای بدهد. یاد مادربزرگ خدابیامرزم افتادم که در عمرش فقط یک بار و آن هم به خاتمی رای داد. راننده تصمیمش را نگرفته بود و دو نفر دیگر خاموش بودند. از تاکسی که پیاده شدم از جلوی یک مدرسه ابتدایی پسرانه گذشتم و صحنه ای را دیدم که به شدت حیرت زده ام کرد. امتحان بچه ها تمام شده بود و در یک جمع کوچک یکی داشت روپوش طوسی رنگ فرم را از تن به در میکرد تا تیشرت سبز زیر آن را به دوستانش نشان دهد. پا سست کردم و برایم یقین شد که حامی کوچک موسوی است چون دوستش هم با شوخی و خنده میگفت از فردا تیشرت صورتی میپوشم برای حمایت از احمدی نژاد! البته چند قدم پایینتر هم با دیدن دختران مدرسه راهنمایی که دستبند و تلهای سبز داشتند یقین پیدا کردم که جو انتخاباتی به سنین خیلی پایین هم رسیده و این خودش موهبت است. به خانه که رسیدم بچه های کوچه را دیدم که توپ پلاستیکی فوتبالشان را به دست گرفته اند و با شور و شوق درباره انتخابات حرف میزنند.  

دیدن این کودکان امیدوار که اصلا به سن رای هم نرسیده اند، شادی آفرین است امیدوارم امیدشان نا امید نشود.


کلمات کلیدی:
سفر اضطراری
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱  

به لیست قبلی کتابها خاک غریب اثر جامپا لاهیری را اضافه کنید. مترجم دردها را که تقریبا 7 سال پیش خواندم مدام منتظر کارهای جدید این نویسنده هندی-آمریکایی بودم. همنام را هم خواندم ولی دوست نداشتم. خاک غریب اما جدا کتاب غریبی است. پر از جزئیاتی که نمی توانی باور کنی نویسنده در تک تک صحنه هایش حضور نداشته و غم سیالی که همه جا هست و همه چیزرا تحت تاثیر قرار میدهد. کتاب را در فرصت کوتاه مسافرت به ابیانه و اصفهان خواندم. راستش فصل بهار من معمولا به یک مدل جنون دچار میشوم که در اردیبهشت شدت میگیرد و در خرداد اگردرمان نشود عوارض خطیری دارد! آن هم جنون رفتن به آغوش مادر زمین است. یک جورهایی تمام سلولهای بدنم دنبال فضای بیکران و سکوت مطلق و دشتهای بی انتها و ... است. از بخت بد هیچ وقت هم پیش نیامده که اردیبهشت برنامه های همسر گرامی جور بشود و سفری حتی یک روزه برویم. این بار دیگر تهدید جدی کردم تا بالاخره اثر کرد و پنجشنبه و جمعه را با مادر و خواهر و همسر عزیز در سفری کوتاه و برای من بسیار ضروری بودیم. ابیانه را تا به حال نرفته بودم و راستش خود روستا هم برایم مهم نبود. مهم راه و جاده بود که چشم را دنبال خودش میکشید. مامان من هم در عشق طبیعت بودن پیشکسوت محسوب میشود و بخش بزرگی از احساسی که دارم مال عشق و علاقه نازنین مادر است. از وقتی بچه بودم متوجه شدم در نگاه مامان هیچ چیز زشتی در حیات طبیعی وجود ندارد و هرچه من از حشرات بیزارم برای او حشره و جونده و خزنده و .. ندارد. در همین سفر فهمیدم که مامان حتی برای مگس ها هم حق حیات ویژه ای قائل است. جایی وسط بیابان ایستاده بودیم تا گیاهان بینظیر خودرو  را نگاه کنیم که موقع برگشت مگس ها ماشین را قبضه کرده بودند. کلافه بودم اما مامان گفت که اینها حقشان را میخواهند و لابد گرسنه اند! همانجا هرچی پوست پرتقال و میوه داشتیم برایشان گذاشت تا طفلکی ها گشنه نمانند!

خلاصه که سفر خوبی بود جای همه خالی.


کلمات کلیدی:
بدیهیات اقتصاد و دروغهای شاخدار
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤  

راست میگویند که وقتی کسی میخواهد در حالت اضطرار دروغ بگوید حافظه اش هم مختل میشود و ممکن است حرف های عجیبی بزند. دروغ هم که حناق نیست و در این روزها زیاد میشنویم. یک نمونه تکراری اقتصادی اش امشب دوباره از زبان مهمان برنامه تهران 20 خارج شد که میخواست به سرعت و با شدت کل مساله تورم 25 درصدی را از چهره دولت نهم پاک کند و توجیه دستپاچه خود را اینگونه ارائه داد که: بله تورم اصلا به این دولت مربوط نیست و تنها علت آن بحران اقتصاد جهانی است که در همه جای دنیا ایجاد تورم کرده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه من نمیدونم ظرفیت هرکس برای دروغ گفتن و شنفتن چه قدره ولی ایشون دیگه شورش رو درآورده. هر کسی با بهره هوشی یک جلبک هم میداند که از اصلی ترین آثار این بحران اقتصادی رکود بوده و من کشوری در دنیا سراغ ندارم که به خاطر این رکود دچار تورم 25 درصدی شده باشد. از این مهمتر مگر آقای احمدی نژاد پایش را در یک کفش نکرده که ما اصلا از بحران اقتصادی کوچکترین تاثیری نپذیرفته ایم؟ یعنی کسی نمی فهمد که وقتی 75 درصد درآمد غول آسای نفتی این دولت ظرف 3 سال صرف واردات کالای مصرفی میشود، تولید داخلی به مرز نابودی کامل میرسد و بودجه طرح هایی مثل پارس جنوبی صرف صدقه نقدی به مردم استانهای مختلف میشود و ... دیگر اقتصاد کلا معنی خود را از دست میدهد؟

فکر نمیکنم عامه مردم شاخصهای واقعی اقتصاد کلان را در این سالها دنبال کرده باشند اما آنها هم خیلی چیزها را میفهمند و میدانند. بدیهیاتی که امروز عده ای سعی در انکار آن دارند. البته مسلما معلمان و بازنشستگان با حقوق این ماهشان و سود 2 سال گذشته سهام عدالت (سود از مجموعه هایی که تقریبا همه ورشکسته اند و با چه معجزه ای ییهو این همه سود داده اند نمیدانم!) خوشحال خواهند بود اما کافی است همانها هم نگاهی به 3 ماه بعدشان بیندازند و شاید خنده شان به گریه تبدیل شود.


کلمات کلیدی:
بز زنده به گوسفند مرده
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳  

چندی پیش آقای مهندس مجابی پستی به جا و درست نوشته بودند درباره مضرات قربانی گوسفند مخصوصا در خیابان جلوی چشم بچه ها. من خودم از کودکی جزء طرفداران سرسخت آنها بودم و هنوز که هنوزه یادم نرفته چطور یکی از دوستان ببعی ام رو جلوی چشمم سر بریدن. راستش گوشت گوسفند هم دوست ندارم و از یک فرسخی کله پاچه فروشی هم رد نمیشم. البته نمیگم کسی نباید از گوشت گوسفند استفاده کنه اما مشکل اونجاست که بخش عمده ای از این قتل های خیابانی گوسفندان به سیر کردن هیچ گرسنه ای هم منجر نمیشه و بر سیری عده ای همیشه سیر اضافه میکنه.

حالا میخوام راه جدیدی رو بهتون پیشنهاد کنم که خیلی بهتر جواب میده. در منطقه بسیار محروم قلعه گنج در استان کرمان که سالهایی است خانم گرجی به مردمش کمک میکنند و خانم مهرابی در حال ساخت مدرسه دخترانه ای وسط کپر های دور افتاده اونجاست، مردم از بزی استفاده میکنند به نام بز تالی. من از نزدیک دیدمشون. اکثرا از افعانستان وارد میشوند و منبع اصلی گذران عمر مردم این منطقه هستند. بامزه اینکه جدیدا توسط افعانها بیمه هم میشن! قیمت هر بز نود هزار تومنه که مسلما از قیمت گوسفند کمتره اما از همه مهمتر اینه که نذر بز تالی کردن به معنی ورود حیوانی زنده و پرمنفعت به چرخه زندگی ساکنان فقیر منطقه است که از همه چیز این بزها(مخصوصا شیر و پشم ) استفاده میکنند. الان مدتی است هرکسی نذر قربانی داره بهش پیشنهاد بز تالی رو میدم. اگر هرکدام از این حاجی های پولداری که آقای مهندس ذکر کرده به جای کشتن گوسفندی به یک بز جان میدادند...


کلمات کلیدی:
اکتاب ها و آدمها و ...
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱  

ممنون از دوستان عزیزی که کتاب پیشنهاد کردند. کتاب عطر سنبل عطر کاج  را چندین بار خوانده ام که از قضا آخرین بارش همین دیشب بود و جالبه که برای اولین بار از شدت خنده کلی اشک ریختم. کتاب بینظیری است. این اولین کتابی بود که خنده های درونی مرا آشکار کرد. 

به نظر خیلی ها (از جمله برخی اعضای خانواده) من آدم زیادی جدی هستم و البته این واقعیت دارد که میتوانم هفته ها و هفته ها بدون کوچکترین لبخند ظاهری رویداد در هفته های همشهری جوان را بخوانم و در دل بخندم. اما در کل به حوزه طنز علاقه وافر دارم و در طول دبیرستان و دانشگاه نیش انتقاداتم را با طنزهای مختلف میگرفتم.

از نامه به شدت بی ادبانه سروش به دولت آبادی دلگیر شدم. چقدر سخت است که ببینی سروش هم مثل احمدی نژاد حرف بزند. رواج ادبیات این آدم در بین قشرهای مختلف مردم البته از تبعات ناخوشایند حضور او بر مسندی است که باید شاخص و نماینده فرهنگ ایران باشد و ... البته لابد سروش تلافی همه فحش های مصباح و تکفیر ها و ... را یکجا و از بی ربط ترین فرد به آن مسائل گرفته است.

سعی میکنم فردا برگردم چون این روزها خیلی حرف برای گفتن هست.


کلمات کلیدی: