استقبال از مادری
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤  

نمی دونم چی شد که یک دفعه تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم. شاید چون احتمال میدم که دوباره چند ماهی غایب باشم.

 این هفته دوشنبه که برای آخرین بار رفتم سر کلاس اسطوره زنان، به بچه ها گفتم که  دیگه از هفته بعد میرم به استقبال مادری و نمی تونم بیام. فکر میکنم تا هفته ٣۶ بارداری سر کلاس رفتن یه خورده هم زیاده روی بود. توی مدتی که کلاس را در کنار آقای رضایی داشتم سعی کردم اصلا خستگی روحیم رو و کلافگی شدیدم رو بروز ندم. لبخند بزنم و به هر چیزی فکر کنم جز اونچه که دور و برم می گذره ولی این کار رو بیشتر از هفته ای یه بار اون هم چند ساعت نمیشه انجام داد.

توی این مدت اوقات زیبایی با فرزند عزیزم داشتم و میدونم وقتی به دنیا بیاد بخشی از خستگی و غصه های مامان رو با خودش میبره.

از خدا میخوام فرزند سالمی بهم بده و کمکم کنه کمکش کنم از پلیدی دروغ و نفاق دوربمونه.

از همه دوستای عزیزم هم میخوام که برام دعا کنن.


کلمات کلیدی: