موهبت های خانه پدری
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧  

جایتان خالی یک هفته ای است در خانه پدری کنگر خورده و به اتفاق آقا مبین لنگر انداخته ایم!

نمیدانید دور هم بزرگ کردن بچه چه صفایی داره! تا گریه میکنه چند نفر به سمتش میپرن و من من هم که خوشحال آی میخورم آی میخورم... مگه میشه از رنگینک های مامان صرف نظر کرد. خدائیش اینقدر خوش گذشته که امروز شوهر نازنین را دست خالی فرستادیم تهران و اقامتمان را دو روز دیگر تمدید کردیم.

امروز داشتم فکر میکردم جدای از همه این خوشی ها تازه دارم  عمیقا بخش عمده ای از سفر قهرمانی زن را درک میکنم. بچه هایی که ترم را گذروندن میدونن که در این سفر زندگی برقراری تعادل همیشه یک مساله اساسی برای زنان بوده. برقراری تعادل بین خود، خانواده و محیط اطراف. خیلی از ما زنها با ازدواج اولین چالشها را پیدا میکنیم اینکه چطور بین رابطه خودمان و مادر و پدر با همسری که به معادله اضافه شده تعادل برقرار کنیم. مدتی بعد بچه هم به این معادله اضافه میشه و در صورت اشتغال (از هر نوعش) مجهول چندمی به این معادله پیچیده انسانی اضافه میشه. رسیدن به تعادل عاطفی و عقلانی در روابط جدا کار پیچیده ای است و در اکثر موارد زنان خود را از معادله حذف میکنند تا شاید حل آن آسانتر شود غافل از آنکه تاوان این حذف اشتباه را تا سالها خواهند پرداخت.

در مورد این موضوع میشود ساعت ها حرف زد و صد ها صفحه مطلب نوشت که فعلا به دلیل گرسنگی آقا مبین امکان پذیر نمی باشد!

                                                                       پس تا بعد...

 


کلمات کلیدی:
ما بعد المادری!!
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸  

راستش پست قبلی رو داده بودم به  همسر عزیز که روی سایت بذاره و ازش خواستم که عکس هم بذاره اما سرعت اینترنت اونقدر پایینه که نتونست عکس آپلود کنه و عکس وب خودش رو گذاشت.

توی این مدت اتفاقات متعددی افتاده که بعضی ها دیگه از تاریخ گذشتن مثلا:

سال ٧٨ با هم دبیرستانی ها قرار گذاشتیم که ٨/٨/٨٨ در پارک جلوی مدرسه جمع بشیم و این قرار روی اسکناسهای ١٠ تومنی حک شد(مال من هنوز توی کیفمه) راستش آدم وقتی مدرسه میره فکر میکنه ساعت ٨ صبح خیلی زمان خوبیه! اما وقتی ١٠ سال بعد میشه و تازه روز قرار به جمعه میفته با خودت میگی عمرا کسی بیاد. اما بیشتر از سر کنجکاوی و اینکه حداقل یکی از بچه ها رو ببینم سر ساعت اونجا حاضر شدم با شوهر نازنین و پسر ٣۶ روزه ام. چیزی رو که دیدم چشم هام باور نمیکرد. حداقل ١٠ نفر از بچه ها زودتر از من رسیده بودن و یکی از معلم ها هم آمده بود!

 تا یک ساعت بعد ٩٠ درصد بجه ها آمدن و شور و شوقی که تجربه کردیم برام خیلی جذاب بود. ای کاش اینترنت درست بود و چند تا عکس از این گردهمایی میگذاشتم. دوره ما نمونه مردمی بود و هم کلاسی های زرنگ من همه حداقل فوق لیسانس رو گرفته بودن اما در مورد ازدواج متاسفانه خدود نیمی از بچه ها هنوز مجرد بودن و غیر از من فقط دو نفر دیگه بچه داشتن. جمع بسیار خوبی بود و من هم با مبین خوشگلم کلی پز دادم. رشد بچه ها خیلی خیلی سریعه الان اگر یه عکس ازش بذارم شاید کسی باور نکنه که خودشه.

چند هفته قبل درست شبی که خانم میردامادی(الهه خانم رو که واقعا زن بینظیریه) توی دعای کمیل دستگیر شدن مهدی میردامادی و هدی خانمش آمدن خونه ما برای دیدن مبین. مصطفی پسر اونها تقریبا ۴٠ روز از مبین بزرگتره. من که اصلانشناختمش اینقدر که بزرگ شده بود با اینکه ٣ هفته قبل دیده بودمش اصلا یه آدمه دیگه شده بود و بزنم به تخته اون هم خیلی خوشگله.

زمان خیلی سریع داره میگذره و من کم کم دارم با دنیای جدید خو میگیرم. نمیدونم مبین کی دوباره مهلت نوشتن میده اما از وقتی اومده من قدر زمان رو بیشتر میدونم. اگر تونستم عکس جدید هم ازش میذارم.


کلمات کلیدی:
مادر شدن
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠  

مادر شدن جنبه های متعددی داره. وقتی نوزادی رو در آغوش میگیری وارد جاده ای یک طرفه میشی. آره تو دیگه مادر شدی و این عروسک بازی نیست!

لغت ها و جمله هایی مثل:

 همیشه، هرگز، اصلا، من فقط اینو میخورم، من فقط اونو میپوشم ، من فقط ...

 کم کم از دایره لغت هات حذف میشه. بخوای و نخوای یاد جمله های مامان و بابای خودت میفتی که : یه روز مادر میشی، یه روز بچه دار میشی ... خودت میفهمی!

آره مادر شدن مثل آتش مقدسی است که زندگی قبلی رو خاکستر میکنه اما ققنوسی هم متولد شده که فقط یک لبخند ساده اش تو رو به بهشت دعوت میکنه.

 مهم نیست که مجبور باشی برای دستشویی رفتن باهاش وقت قبلی هماهنگ کنی!

مهم نیست که اگه قبلا مجله همشهری جوان رو 3 ساعته تموم میکردی حالا نمیرسی طرح روی جلد رو نگاه کنی!

مهم نیست که برای گذاشتن مطلبی کوتاه در وبلاگ یک ماه زمان نیاز داشته باشی و خطی را امروز بنویسی و خط بعدی را یک هفته دیگه!

 

آره مادر شدن جنبه های متعددی داره که یکی از مهمترینش همراهی یک نگرانی و استرس همیشگی گوشه دلته: نکنه کوچکترین مشکلی براش پیش بیاد. استرسی که برای همه مادرها از لحظه تولد بچه همراه تو میشه و جز توکل به خدایی که فرشته رو توی دامنت گذاشته راه دیگه ای نداری.

میخواستم در اولین ماهگرد تولد مبین عزیزم این پست رو بذارم اما خوب ... نشد دیگه. سعی میکنم زود به زود تر آپ کنم و بخشی از تجارب مربوط به بارداری و زایمان رو هم با دوستانم که قصد مادر شدن دارند به اشتراک بگذارم.


کلمات کلیدی: