مهملات کلامی
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩  

چند وقتی است که دچار یک نوع مرض خاص شده ام. مرضی که قبلا هرگز تجربه نکرده بودم و در حقیقت برایم خیلی کسر شان محسوب میشود و این مرض عبارت است از اشتباه گفتن لغات و جملات و بر زبان آوردن حرفهای صد تا یک غاز!

من از بچگی سخنران خانواده محسوب میشدم و کلا هر کسی با من ملاقات کرده به اجبار فهمیده که من چقدر حرف میزنم. حالا مدتی است که وقتی سریع حرف میزنم مرتکب اشتباهات فاحشی میشوم. مثلا امروز به مبین با اصرار و عصبانیت میگفتم آستینت رو بکن تو دستت مامان! خوب مسلمه که اون هنوز نمیتونه ایرادات ملا لغتی از من بگیره اما اگر وقتی بزرگ شد یکسری لغات رو غلط یاد گرفته باشه تقصیر منه.

گاهی هم بین آدمها نسبت هایی رو برقرار میکنم که اصلا وجود نداره. به عنوان مثال امروز برای مبین کنسرت سلن دیون گذاشتم(مبین شدیدا به رقص علاقه داره در این مورد بعدا مینویسم) و صدا زدم مبین جان بیا خاله میخواد آهنگ بخونه برات! و البته واضح و مبرهن است که سلن دیون نه خاله و نه دخترخاله پسرم نمیباشد.

ماجرا وقتی بیخ پیدا میکنه که کسی باهام حرف میزنه و من اصلا متوجه لغاتی که میگه نمیشم. یعنی هر چی تلاش میکنم باز نمیفهمم طرف داره چی میگه و با این وجود به خاطر اعتماد به نفس ذاتی که دارم به مکالمه ادامه میدم! یک مثال بارزش دیروز اتفاق افتاد که هانیه خانم اینجا بود(زن مهربانی که در کارهای خانه به من کمک میکنه و یک نجات دهنده واقعی است). هانیه خانم لهجه خاصی داره و یک عادت جالبش هم اینه که بی مقدمه شروع میکنه درباره موضوعی حرف زدن و من هم مجبورم یک جوری وانمود کنم که همه حرفهاش رو میفهمم. دیروز یک دفعه گفت : مریم جان من از جارو خیلی  بدم میاد. تعجب کردم چون قبلا هیچ حرفی در این باره نزده بود. گفتم شاید با جارو برقی ما مشکلی داره. گفتم: چرا هانیه جان مگه جارو چه مشکلی داره؟ گفت: با همشون نه با بعضیاشون. پنج تا جارو دارم که فقط از کوچیکه بدم میاد ولی بقیه خیلی خوبن. تعجبم خیلی بیشتر شد. چون فکر نمیکردم هانیه خانم توی اون خونه سی متری چطور پنج تا جارو داره. اما نتوانستم دست از نسخه پیچیدن بردارم. جواب دادم: خوب مشکلی نیست که بندازش دور! بنده خدا داشت شاخ در میاورد گفت: نه آخه سالی یکبار همدیگه ور میبینیم و تازه شش ساله ازدواج کردن! اینجا بود که در یک کشف ارشمیدوسی متوجه شدم که هانیه خانم داره درباره جاری هاش حرف میزنه و نه جارو!!!!

واقعا خجالت کشیدم اما چون روم خیلی زیاده به روی خودم نیاوردم و گفتم اوه! پس دورش ننداز و یک جوری باهاش سر کن!

آره خلاصه، این بیماری داره کم کم کار دستم میده. گاهی فکر میکنم مال بدخوابی های متوالی باشه. دانشمندان انگلیسی کشف کردند که مادران در دو سال اول تولد فرزندانشان شش ماه کامل کم خوابی دارند. هنر فرمودند ولی راهکار خاصی ارادئه نکردند. حالا حساب کنید که مبین جان من دو هفته است که راه هم افتاده و داره دنیا رو از ارتفاع بالاتری تجربه میکنه. خدا به داد من و یک سال و یک ماه باقی مانده برسه!


کلمات کلیدی:
استجابت دعا
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸  

خدای خوبم اگه میدونستم قدرت دعای مادرها اینهمه زیاده زودتر از مادرها درخواست دعا میکردم. ٢۴ ساعت بعد از نوشته شدن پست قبلی خبر آمد که فرشته آزاد شده. هنوز نتونستم باهاش حرف بزنم ولی همین که بدونم برگشته پیش پارمیدا برام کافیه. از همه مامان های خوب و نیز «مامان و بابا بعد از اینها»ی خوبی هم که دعا کردند ممنونم.

از دو تا مریم عزیزی هم که بهم قوت قلب دادن متشکرم. همواره آزاد باشید.


کلمات کلیدی:
آرزوی آزادی دوستان
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٥  

تصمیم داشتم روز ۶ مرداد  و هم زمان با تولدم این وبلاگ رو تعطیل کنم. از عقلانی نوشتن و با اسم و رسم نوشتن خسته شده بودم. راهی یک سفر درونی هم بوده و هستم که مرا به دنیایی غنی و هیجان انگیز از عواطف خاموش شده و بازیهای تجربه نشده پرتاب کرده و حسی عجیب برای نوشتن و نوشتن و بازی البته نه با صفحه کلید که با قلم و کاغذ.

اما چی شد که نتونستم ۶ مرداد این وب رو تعطیل کنم یا حتی پستی بگذارم؟

نوشتنش برام سخته دلم میخواد فریاد بزنم چون این بغض نزدیک دو هفته است راه گلوم رو بسته. دو تا از بهترین دوستانمان مرد خوب با سخاوت نازنین محمد مصطفایی و همسر شاداب و مهربان عزیزش فرشته حلیمی یکی آواره و یکی در بند است و دختر کوچکشان پارمیدا ... نمیتونم حتی تصور حال و اوضاعش رو بکنم. بدون هیچ اتفاق و خبر قبلی توی یک شب لعنتی مادرش ناپدید شده و پدرش هم و پدربزرگش و دائیش هم ... میخواهید این بچه ٧ ساله چه حالی داشته باشه؟ اینها دوستان بسیار خوب ما هستند و بینهایت خاطره خوب از دور هم و سفر و ... با هم داریم که لحظه لحظه اش برام عزیز و زیبا بود. حالا انتظار دارید با خوشحالی هر روز پست جدیدی بگذارم؟ ممکنه بعضی دوستان بگن که اینها رو هم بهتر بود نمینوشتی ولی آخه آدم تا کی میتونه خفه خون بگیره؟

فقط هر روز دعا میکنم برای آزادی فرشته و برگشتنش پیش پارمیدا و از همه مادرانی که این حس رو درک میکنن هم میخوام که دعا کنن.

دیگه قصد تعطیلی این وبلاگ رو ندارم. میدونم که خواننده زیادی نداره اما گاه به گاه واقعا بهش نیاز دارم تا با حداقل برخی از دوستانم حرف بزنم و البته برخلاف خانم دنیا معتقد نیستم که به خاطر سطح پایین بودنش نباید آپش کنم بلکه به خاطر دل خودم به نوشتن این گاه نوشت ادامه میدم.


کلمات کلیدی: