زانو به زانو با خود
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠  

شب های قدر فرصت بی نظیری است برای زانو به زانو شدن با خود، برای تنها شدن و فرار نکردن از خود

جالب اما سنت شلوغی است که در این شب ها برای فرار ساخته ایم. از سر شب تا دم صبح به شلوغ ترین مکان های ممکن پناه میبریم تا حتی سر سوزنی با خودمان زانو به زانو نشویم. نمیدانیم چه حکمتی دارد که در تنها شب هایی که باید تنهایی و تفکر را تجربه کنیم، جمع گرا میشویم و میخواهیم تفکر جمعی داشته باشیم! می دانم چقدر استدلال برای این جمعه شدن ها هست اما کاش در شبی غیر از شب قدر از این گعده ها برگزار میکردیم.


کلمات کلیدی:
اعتیاد آدامسی
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  

مدتیه دارم فکر میکنم که من اگر سیگاری بشم عجب سیگاری قهاری میشم. از کجا فهمیدم؟ از نوع اعتیادی که به آدامس تریدنت دارچینی دارم. آره، باید اعتراف کنم که خیلی وقته معتادم بهش و از نوع چسبندگی خودم میتونم بفهمم که احتمالا فقط به یک مارک خاص سیگار هم معتاد میشم. قهوه ترک با شیر (که قهوه اش رو از یکی از ارمنی های قدیمی تهران مثل ادنا یا ست خریده باشم) هم یک اعتیاد دیگه است.

اما اعتیادم به آدامس شباهت های عجیبی به اعتیاد به سیگار داره. اگر آدامس دور و برم نباشه کلافه ام. الکی آت و آشغال میخورم و هیچ خوراکی هم خوشحالم نمیکنه. تازه دوز مصرفم هم بالاست. یعنی یک بسته 18 تایی رو سه روزه میخورم. در عین حال خیلی کم از خوردنش لذت میبرم. عجیبه؟ برای من نه. چون خیلی سال پیش فهمیدم که ما آدمها وقتی از یک چیزی در یک موقعیت خاص لذت بردیم، بارها و بارها امیدوارانه برمیگردیم تا شاید با تجربه دوباره، همون لذت روز اول رو تکرار کنیم و اگر تصادفا مثل این مارک خاص آدامس من، چیزی پیدا کنیم که بیش از یک بار لذت روز اول رو تجدید کنه، مثل کَنه بهش میچسبیم و حتی وقتی خیلی واضح می فهمیم که دیگه حال سابق رو نداره از سر عادت و حتی نوعی اجبار درونی ادامه اش میدیم. برای من آدامس و قهوه دقیقا همین شکل اعتیاد رو داره.

وقتی سر درگم میشم، وقتی کلافه ام، وقتی میخوام چیزی بنویسم، وقتی از خوندن چیزی لذت بردم، دقیقا با همون ژست یک آدم سیگاری میرم سراغ آدامسم. مخصوصا بعد از غذا مثل هر معتاد دیگه ای کیفم رو زیر و رو میکنم و اگر آدامسم تمام شده باشه لذت غذا برام نصف میشه (جالب تر اینکه خود این آدامس بعد از غذا هم گاهی میتونه لذت و طعم غذا رو از بین ببره!)

خلاصه اینکه خودم خوب میدونم که شانس آوردم سیگاری نشدم و نمیتونم دود سیگار رو تحمل کنم چون در غیر این صورت تا حالا یک سری دندون زرد و صدای کلفت نصیبم شده بود.


کلمات کلیدی:
حضرت موسی (ع) و مدیریت خشم
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳  

روزهای گذشته کلافه بودم از این حجم خبرهای خشن و عجیب و غریبی که هر روز میشنوم. گاهی حس میکنم در حال تماشای اجباری یک فیلم ترسناک هستم و گاهی هم خدا خدا میکنم قهرمانی پیدا شود و صلح برقرار شود و آدم های دور و برم از این همه خشونت دست بردارند. ماجرای قتل آقای داداشی و پرونده همشهری جوان هم این فضای تعلیق ترسناک را بیشتر به چشمم آورد. با مزه اینکه همان روزی که مجله را خریده بودم و داشتم از میدان نوبنیاد به سمت خانه بر میگشتم، خیلی اتفاقی تاکسی اشتباهی سوار شدم و در ابتدای تاریکی و غروب حوالی ساعت 9 مجبور شدم پیاده بخشی از اتوبان بابایی را تا زیر پل نیروی زمینی پیاده بیایم. وضعیت خنده داری بود برای خودم. از یک طرف پرونده قتل و جنایت های اخیر زیر بغلم بود ( که زورگیری از زنان در آن نقش برجسته ای دارد!) و از سوی دیگر عبور کردن از جلوی پادگان ها و نهاد های نظامی بهم قوت قلب میداد که شاید دزد ها از این جا رد نشوند!

خلاصه آن شب به خیر گذشت اما موضوع خشونت افسار گسیخته در محیط اجتماعی نادیده گرفتنی نیست، ما هم نادیده بگیریم تبعاتش ما را میگیرد!

در این میان و حتی در تمام مدت آن پیاده روی ترسناک بارها و بارها به داستان زندگی حضرت موسی فکر کردم. خداوند خانم گرجی عزیزم را همواره سالم و سلامت نگه دارد که هر چه از قرآن یاد گرفتم به برکت ذهن روشن و دقیق و مطالعات 50 ساله او در کتاب خداست. یک بار به شوخی سر کلاس میگفت: هر جای کتاب خدا را که باز میکنی اسمی از حضرت موسی آمده. خداوند متعال آنقدر داستان موسی را به شکل های مختلف تکرار کرده که پارتی بازی به نظر میرسد! اما چرا؟ (و این چرا های خیلی جدی یکی از تفاوت های اصلی خانم گرجی با بقیه است او همواره جلوی هر آیه یک چرا میگذارد و بعد بلافاصله اینکه این آیه چه نقشی در زندگی امروز ما دارد؟)

بخش مهمی از زندگی حضرت موسی که به مبعوث شدن ایشان میرسد از یک حادثه تلخ آغاز میشود. دو نفر با هم در خیابان گلاویز شده اند و یکی از آنها از قوم حضرت موسی است. ایشان هم جوان بودند (خیلی جوان حتی حدس من به لحاظ تاریخی این است که کمتر از 18 سال داشتند) و خیلی هم پر توان و قدرتمند بودند. در یک لحظه خشم غلبه می کند و وارد دعوا میشوند و به دفاع از فرد بنی اسرائیلی یک مشت حواله میکنند اما همین مشت منجر به قتل آن فرد میشود. شیوه روایت قرآن از این آیات هم بسیار بی طرفانه است و به هبچ عنوان نمی توانی نتیجه بگیری که آن فرد قبطی آدم بدی بوده یا آن بنی اسرائیلی آدم خوبی بوده، بیشتر مثل این است که یک بچه محل یا همشهری را در حین دعوا ببینی و بدون اینکه فکر کنی دعوا بر سر چیست و کی مقصر است وارد آن شوی. ادامه داستان را در قرآن مجید پی بگیرید که بی نهایت جزئیات شگفت انگیز دارد (از دفعه دومی که نزدیک بود ایشان همین اشتباه را تکرار کند و توسط شخص با ایمانی از قوم فرعون از فساد در زمین نهی میشود و بعد فرار از شهر و بعد رحمت خداوند که در قالب دختران شعیب او را از بدبختی و دربه دری نجات میدهد و بعد مناظره با فرعون و اینکه فرعون غیر مستقیم میخواست این قتل را عاملی برای عدم صلاحیت حضرت موسی جلوه دهد و ...). اما همین بخش اول داستان به چه کار جامعه امروز ما می آید؟

میدانید چند جوان و نوجوان در سنین کم و در همین مدل دعوا ها بدون قصد قبلی دوستشان را کشته اند اما نه با مشت لزوما بلکه با هر چیز تیزی که به دستشان رسیده (از شیشیه نوشابه یا چاقو) و به قصاص محکوم شده اند؟ (منظورم زیر 18 سال هاست) به کدامشان که بدون قصد و نیت قتل (که این موضوع را در مباحث حقوقی به خاطر استفاده از سلاح سرد منتفی میدانند و قتل را عمد در نظر میگیرند) و به خاطر ندانستن مدیریت خشم مرتکب چنین عملی شده اند فرصت زنده ماندن میدهیم تا روزی رسالتی را در جامعه خویش بر عهده گیرند ؟و مگر هر انسانی رسالتی در زندگی ندارد؟ اینکه قاتلین 16، 17 و 26 ساله آقای داداشی را به سرعت دستگیر و در سه سوت اعدام کنیم هنر است یا اینکه به جوانانمان یاد بدهیم که خشم خود را با تیزی مدیریت نکنند؟ و راستی چه کسی باید این را به آنها یاد بدهد؟ پدری که با کمربند و سیخ داغ به جانشان افتاده یا معلمی که با خط کش و توسری درس یاد میدهد یا جامعه ای که در نهایت اعدامشان میکند؟

این تلخ ترین قصه ای است که این روزهایم را به خود مشغول کرده


کلمات کلیدی: