نشر هرمس و فرهنگ طیفی
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٩  

دیروز برای کاری به دیدن آقای ساغروانی مدیر انتشارات هرمس رفته بودم. نازنین مردی است. من از مدیران انتشارات بیشتر ترس و توهم ریش آبی داشتم ولی او مرد بسیار جدی، کم حرف، مهربان و با ملاحظه ای است. 

در طول صحبت احتمالا متوجه بی تجربگی من شد و هدیه ای بسیار با ارزش به من داد. کتابی که داشتن آن می تواند آرزوی عاشقان ادبیات و نیز مترجمان باشد. فرهنگ طیفی فارسی که تقریبا معادل تزاروس انگلیسی است و اهل فن می دانند که وجود چنین کتابی تا چه حد کمک کننده و ضروری است. دقیقا زمانی که لغتی از نوک زبانمان می پرد. زمانی که مفهوم در زهن هست و لغت مناسب پیدا نمی شود. واقعا دست انتشارات هرمس درد نکند که در این آشفته بازار صنعت چاپ با چنین کتاب هایی نشان می دهد که نباید از کمک به  صنعت نشر نا امید شد. خود من معتقدم به جای فست فود خوردن اگر کتاب بخریم خیلی اتفاق های خوبی می افتد. 

البته آقای ساغروانی هم از نبود قانون واحد در ارشاد و یکسری مسائل که نمی شود بنویسیم گله داشت اما در مجموع اصلا حس نا امیدی نبود. دقت بی نظیری در کارهای هرمس وجود دارد و تنها کارهایی را چاپ می کند که بسیار دقیق و وفادار به متن باشند. بر خلاف جایی که قبلا همکاری داشتم و گاهی مدیر تازه کار نشر می خواست ترجمه کتاب به زبان ساده بازنویسی شود و ... اینجا خیلی اخلاق کاری عجیبی وجود دارد. اگر کارم توسط هرمس رد شود اصلا ناراحت نمی شوم چون هرمس جای آدمهای خیلی کهنه کار و جا افتاده است و من هنوز راه طولانی در پیش دارم.


اژدها یا شاهزاده
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦  

شاید تمام اژدهاهای زندگی ما شاهزاده  خانم هایی هستند که فقط می خواهند ما را شجاع و زیبا ببینند. شاید همۀ چیزهای وحشتناک در اصل موجودی بی دفاع اند که خواهان کمک ما هستند.

                                        رینر ماریا ریلکه


کلمات کلیدی:
موهبت دوستان
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  

بعضی موهبت ها توی زندگی شلوغ و پر دردسر امروز هست که نباید ازشون صرف نظر کرد. یکی از این موهبت ها رفت و آمد با دوستانی است که حس خوب و امیدوارکننده ای از زندگی به شما هدیه می کنند. مدتها بود نتوانسته بودیم با جمعی از دوستان عزیزمان یعنی خانواده های عزیز مجابی و افشاری دور هم جمع بشویم و حسابی دلم تنگشان شده بود. مخصوصا این سپینود خانم خوشگل را که از نوزادی ندیده بودم و دیگه واقعا نمی شد بذارم بزرگتر بشه و نبینمش! 

فکر میکنم گاهی باید به همه موانع غلبه کنیم و اجازه ندیم که رابطه ها کمرنگ بشن چون برکت این رابطه ها در سختی زندگی امروز خیلی خیلی ضرورت داره و به گذر خوش تر زمان کمک میکنه.

 


کلمات کلیدی:
ادامۀ کاوش در رگۀ طلا
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧  

با وجود این گلو درد بی پایان که فعلا به پنسیلین و سفیکسین و... هیچ وقعی ننهاده و دست از سر من برنداشته، دیروز بالاخره عروسکم را ساختم.

سفر زنانۀ روح واقعا بی زمان است. یک سال طول کشید تا بالاخره روحم رضایت داد و چقدر جولیا کامرون زیبا پیش بینی کرده بود که این تمرین با بیشترین مقاومت مواجه خواهد شد. 

یک پست هم درباره کتاب زیبایی که از ماریون وودمن دارم میخوانم در وبلاگ روانشناسی زنانم گذاشتم. بازیابی صدای واقعی خویشتن و عبور از سد ریش آبی. البته یک بخش خیلی کوچک است و ترجمه شعرها را نگذاشتم چون وقت زیادی می گرفت و به هر حال کل کتاب را ترجمه خواهم کرد حتی اگر مثل سفر قهرمانی زن چاپ نشود.

 


سالگرد ازد.اج و یک عالمه گلو درد!
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٤  

حالم اصلا خوب نیست. از زیر گوش راست تا ته گلوم چرک کرده و قورت دادن آب دهان برام تبدیل به مبارزه شده! از وقتی بچه بودم و اوریون گرفتم تا حالا چنین گلو دردی نداشتم و جالب اینه که هیچ علامت دیگه ای نداره.  این دکتر عمومی هم که رفتم جز سفیکسین هیچی بهم نداد، فکر کنم اصلا چیز دیگه ای بلد نبود بنویسه. کاش رفته بودم پیش دکتر احمدی زادۀ دوست داشتنی

فردا روز خیلی خاصی برای من و عیسی است. نهم مهر 1383 مصادف با نیمه شعبان بود که خاتمی عزیز عقد ما رو خوند و 15 تیر 1386 مراسم عروسی ما برگزار شد و حالا روز قمری عقد ما و روز شمسی عروسی با هم متقارن شده اند. 

نقدا همسر عزیز یک دسته گل غول پیکر به خانه فرستاده و خودش هنوز نیامده. فکر نمی کنم با این گلودرد بتوانم کیک سالگرد ازدواج بخورم شاید سوپ سالگرد بهتر باشد!! :)


کلمات کلیدی:
گل پسر مامان!
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۸  


کلمات کلیدی:
حماقت هنوز سایه من است
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦  

یک درس خیلی بزرگ دیگه از مبین گرفتم که هنوز اثرش توی روانم داره چرخ میخوره

دو شب پیش داشتیم با عیسی حرف میزدیم که یک دفعه صدای چرخ شکستنی از آشپزخانه آمد. مبین در ماشین ظرفشویی را باز کرده بود، رویش ایستاده بود و بخشی از لولای در را شکسته بود. خیلی خیلی عصبانی شدم. این ماشین واقعا کمک بزرگی است به من و فکر از دست دادنش هم عصبانیم می کرد. به مبین با همین عصبانیت گفتم : احمق! بلافاصله و با بغضی که از یاد نمی برم گفت: مامانی من احمق نیستم من پسر تو هستم!!!

اولش لال شدم و بعد خندیدم و بعد فکر کردم.

پسرم راست میگه، اون احمق نیست فقط پسر منه! :)


کلمات کلیدی: