کارکرد نیستی!
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧  

برای ساختن چرخ محور ها را به هم وصل می کنیم

اما این فضای تهی میان چرخ است

که باعث چرخش آن می شود

از گل کوزه ای می سازیم

اما این خالی درون کوزه است

که آب را درون خود جای می دهد

از چوب خانه ای بنا می کنیم

اما این فضای درون خانه است

که برای زندگی سودمند است

مشغول هستی ایم

در حالی که این نیستی است که به کار می آید

                                                                             تائو ت چینگ 


کلمات کلیدی:
روزهای پر شتاب
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٦  

کمتر زمانی را به خاطر دارم که چنین حجم فشرده کاری را مثل این دو سه هفته گذشته تجربه کرده باشم. انگار همه چیز با هم در هفته آخر شهریور اتفاق می افتد.

از کارهای خودم  و کتابها و ... تا صف تمام نشدنی تولد اعضای نزدیک (به معنی غیر قابل در رفتن!) خانواده و کارهای دیگری که به شکل اعجاب انگیزی باید همین هفته تمام شود!

آخر هفته هم تولد مبین را باید پیشواز بگیرم و آقا مبین از دقیقا روز تولد سه سالگی اش یعنی دو مهر به صورت سه روز در هفته به مهدکودک خواهد رفت و همه کارها از بازدید و ثبت نام و جشن و غیره هم باید در همین هفته خاص انجام شود! 

باید اعتراف کنم که زیاد از این فشار ناراضی نیستم یعنی یک جورایی ته دلم مدتی بود برای این خستگی مفرط و رسیدن به حد بیهوشی در خواب و بیدار شدن اتوماتیک پس از شش ساعت خواب تنگ شده بود. 

نمی دانم چه حکمتی هست اما معمولا در این فشار ها موتورم به کار می افتد و اتفاقات خوبی می افتد این تنها روزنه امید من در گذارن روزهای پرشتاب است.


کلمات کلیدی:
همشهری داستان را از دست ندهید
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠  

من خودم جزء طرفداران پروپاقرص مجله داستان هستم و معتقدم که بچه های به بلوغ رسیده همشهری جوان خیلی خوب دارند این مجله نوپا را به راه می برند. این شماره داستانی از یک نویسنده ترک داشت. اسم داستان ماکارونی بود و به شکل خنده دار و طنز آمیزی با شرایط هفته گذشته من همزمانی پیدا کرده بود و در عین خرد کردن اعصابم باعث خنده ام می شد. از مشهد که برگشتیم مبین برای اولین بار دچار مشکل ویروسی و تهوع شدید شد و تا عروسی طه که هیچ تا پاتختی هم حالش به جا نبود.  وسط این هاگیرواگیر که خواب غیر ممکن می شود باید روزی 8 الی 10 ساعت دنبال هر کاری که فکر کنید می رفتم از دندانپزشکی و بانک گرفته تا انواع خرید برای مبین و خودم. واقعا هفته هولناکی بود و فکر می کردم اگر شغل تمام وقت هم داشتم رسما بهتر بود رو به قبله دراز می کشیدم!

خلاصه عروسی برادر آقا عیسی به خوبی و خوشی برگزار شد ولی کارهای من تمام نشد! این داستان ماکارونی هم تاکید طنزآلودی دارد بر همین وقت گیر بودن مقوله عروسی برای خانمها.

لایه های روانشناسی داستان بماند برای وبلاگ روانشناسی زنان چون موضوع رابطه زنان با خانه و رابطه همه موارد موجود در داستان با سفر قهرمانی زن هم جالب توجه بود.


پایان سفر اجباری
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢  

در این تعطیلات اجباری به یک سفر اجباری رفتیم که البته چون با خانواده بود خوش گذشت. مشهد شلوغ بود اما منزل مادربزرگ آقا عیسی با شلوغی شهر خیلی نزدیک نبود . مشکلی نداشتیم. آنجا هم طبق عادت به پیاده روی های آئینی ام رفتم و نکته ای که برایم خیلی جالب بود در احساس امنیت بیشتری بود که نسبت به تهران داشتم. در تهران وقتی می روم پیاده روی این احساس ناامنی در تمام مسیرهای خلوت، تمام پل های عابر پیاده که دسته ای کارگر از آن رد می شود و خلاصه همه جا دنبالم هست اما در مشهد حداقل در محله ای که پیاده روی کردم حس امنیت بالایی داشتم و هیچ نگاه بد یا متلک یا ناامنی ندیدم. 

یکی دو بار برای نهار و شام به هتل دعوت شدیم که این میان ماجرای هتل قصر طلایی برایم جالب بود. از خود هتل بگذریم که از اسمش گرفته تا همه جزئیاتش را برای عربها ساخته اند و من اصلا خوشم نیامد یعنی این قضیه طلایی به حد حال به هم زنی رسیده بود. نکته جالب مرگ صاحب هتل قبل از افتتاح آن بود. یعنی آخرین سفری که به چین رفته تا سری آخر وسائل را بخرد سکته قلبی کرده و افتتاح هتلش را ندیده و بیشتر ثروتش هم به دختر جوانی که یک هفته قبل با او ازدواج کرده رسیده است.

یک نکته با مزه ای هم کشف کردیم که بیشترین چیزی که عربها میخرند زعفران نیست بلکه چی توز است!!!! بله چی توز! اونقدر قضیه بامزه شده که مستقیم به کارخانه زنگ می زنند و چمدان چمدان چی توز می برند!

توی مسیر برگشت هم نکته ای نظرم را جلب کرد که انگار جزء خصایص اجتماعی عجیب ما ایرانی هاست و اون تلاش برای نشستن در صندلی های محدود اتوبوسهایی است که مسافران را از پای هواپیما تا خروجی و بالعکس می برند. یک مسیر کوتاه  و اتوبوسی که به وضوح برای ایستادن طراحی شده و مردمی که اصرار دارند تا حتی بچه هایشان را هم روی آن چند صندلی بنشانند!

امروز بی نهایت کار داشتم و سراسر تهران را زیر پا گذاشتیم انگار مردم برنگشته بودند! شاید خودشان تعطیلات را تمدید کرده اند.


کلمات کلیدی:
بی خوابی
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢  

امشب خوابم نمی بره

یعد از سالها بالاخره باقیمانده کتابهای کتابخانه کوجک خانه پدری را در سه کارتن ریخته و دادند دستم که با خودم ببرم.

برای من هزار بار تکراری خواندن بعضی کتابها لذت بیشتری از خواندن بسیاری کتابهای جدید دارد. امشب برای هزارمین بار مترجم دردها را خواندم و به این زن هندی آمریکایی و قصه هایش حسادت کردم.

شاید با این اعتراف خوابم ببرد!


کلمات کلیدی: