راه اندازی مجدد وبلاگ روانشناسی زنان
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٩  

بالاخره تصمیم گرفتم که وبلاگ روانشناسی زنان را دوباره فعال کنم. با یک پست به نام پرورش زندگی خلاق شروع کردم. :)

http://ravanshenasizanan.persianblog.ir/


 
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٢  

فکر نمی کردم فرصت چنین تجربه ای پیش بیاید اما داشتن دوست اهل سفر و خطر باعث می شود که آدم در تاریکی هوا سر از دهانه غار رودافشان در بیاورد! 

پنجشنبه با اقای همسر و دوستمان ساعت شش بعد از ظهر تصمیم گرفتیم از تهران بزنیم بیرون و خیلی تصادفی و بدون نقشه قبلی غار رودافشان را انتخاب کردیم. البته دوستمان تا به حال سه بار تا انتهای غار را رفته بود اما هدف این سفر کوتاه فقط رفتن تا دهانه غار بود. از آنجا که مستقیم از کلاس می رفتیم کفش مناسب نداشتم ولی در روستای جابان یک مغازه عجیب و غریب پیدا کردیم که تقریبا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو می فروخت. یک کفش خیلی ارزان قیمت خریدم و ساعت نه شب به دهانه غار رسیدیم. مسیر دسترسی نسبتا آسان بود ولی تاریکی در راه بازگشت باعث شد آقایان تفریح بیشتری داشته باشند و من را حسابی بترسانند!

خیلی دوست دارم که وارد این غار عظیم شوم که بزرگترین دهانه را در خاورمیانه دارد و در تاریکی شب شدیدا خوفناک به نظر می رسد. از آن جاهایی بود که بدنم با همه وجود فریاد می زد که فرار کن ولی یک کنجکاو احمقی که در من زیست می کند دلش می خواست جلوتر برود! :) نزدیک دهانه غار با صدای خفاش ها احمق درونم ساکت شد و به سرعت فرار کردم بالا! 

در نهایت تجربه منحصر به فردی بود. به نظر می رسد که غار رودافشان در حال ثبت جهانی است و رفتن به آن نباید دشوار باشد.


کلمات کلیدی: غار رودافشان
 
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٤  

در قدم های کوچک و آهسته

اما پیوسته

گفتگوی روحم با کتاب ماریون وودمن ادامه دارد

شما را به یک فراز کوچک مهمان میکنم

" اجازه بده تا بدنت به موسیقی تبدیل شود

اجازه بده آواز بخواند

اجازه بده قلمت

در گرگ و میش میان خودآگاه و ناخودآگاه

قدم بزند

آنجا

چنان تصاویری

چنان ایده هایی خواهد یافت

که خود تو

هرگز نمی توانستی پیدایشان کنی"


کلمات کلیدی: ماریون وودمن
سفرهای پسا انتخاباتی ما!
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸  

این مدتی که گذشت چقدر اتفاقات جور و واجور افتاد توی این ممکلت!

راستشو بخواید، روزی که مردم از خوشحالی پیروزی روحانی در اتوبان پشت سر خونه ما راه بندان درست کرده بودند، به همسرم گفتم: ای کاش این مردمی که الان این همه خوشحال و پر هیجان هستند، فردا وقتی سر کارشان رفتند سعی می کردند برای جبران خرابی های این هشت سال هر کدام کار کوچکی انجام بدهند. کم فروشی، دزدی از یکدیگر، خیانت در امانت و... آنقدر در اجتماع ما ایرانیان شدید و ترسناک شده که من به جای خوشحالی از پیروزی روحانی، به شکل جدی نگرانم. آدم بدبینی نیستم ولی واقع گرایم و خیلی می ترسم که پس از فروکش کردن هیجانات اولیه، همه فراموش کنند که ترمیم هشت سال ویرانی رخ داده در مملکت به حداقل ده سال کار شدید و ریاضت و سختی نیاز دارد و نمی شود که بیاییم به خیابان و بوق بزنیم و بعد برویم در خانه بنشینیم و انتظار داشته باشیم که همه چیز خود به خود درست شود. این جنبه از عقده مادر البته در ما ایرانیان خیلی گستردگی زیادی دارد.

در ده روز گذشته دو سفر خیلی خوب هم رفتم و جای همگی خالی. بعد از سالها رفتم دیدن دریا. همراه یکی از دوستان خوب به منزل مادرشان در کیاشهر رفتیم و هوا هم سنگ تمام گذاشت و سبک و خنک و عالی بود! :)

یک سفر یکروزه هم به کویر متین آباد رفتیم که آنجا هم در اکوکمپ متین آباد واقعا شب فوق العاده ای داشتیم و از هوا و آسمان و صحرا و شتر سواری و غذای طبیعی و خلاصه همه چیز لذت بردیم.

صدای رودخانه و دریا را هم برای بچه های کلاس داستان ضبط کردم که این ترم با رودخانه وحشی سروکار دارند.

امیدوارم همه چیز به سمت بهتر شدن حرکت کند. در درون و بیرون همه ما.


کلمات کلیدی: عقده مادر ،متین آباد