این مال منه!
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠  

دیروز مچ خودم را در حال گفتن جمله ای به مبین گرفتم که خیلی برای گوشم آشنا آمد.

مبین اصرار داشت که شکلات صبحانه فقط مال خودم است و کسی حق دست زدن به آن را ندارد و من با جدیت بهش میگفتم: ما اینجا مال نداریم! همه چی مال همه است!

انقدر طنین این جمله آشنا بود که توقف کردم. یادم آمد مادرم صدها بار مجبور می شد این جمله را به مریم کوچک لجبازی بگوید که مالکیت فردی برایش از هر چیز دیگری در دنیا مهم تر بود. مادرم را با عصبانیت متهم میکردم که مثل کمونیست ها به دنبال زندگی اشتراکی است و حق مرا در مالکیت فردی به رسمیت نمی شناسد (از همان بچگی عاشق حرفهای قلمبه سلمبه بودم که گفتنش در حد سن و سالم نباشد!)

خنده ام گرفت. پسرم عین خودم است. همه چیز را مطلقا برای خودش می خواهد و من با جدیت مادرم با او مبارزه می کنم.

وقتی ماجرا را برای مامان تعریف کردم کلی خندید. گفت تو اولین جمله ای که در یک سالگی بر زبان آوردی (غیر از نیما خر است! البته) این بود: این مال منه!

و جدی همیشه در پی این بودم که بهترین ها مال من باشد و کلا بهترین را حق طبیعی و مادرزادی خودم می دانستم.

چالش دلپذیری خواهد بود. مادر تمامیت خواه و پسر تمامیت خواه! :)


کلمات کلیدی:
یک دستور آشپزی خلق الساعه و رنگارنگ
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱  

مامان عزیز من هیچ علاقه ای به شیوه آشپزی من نداره. تا حالا هزار بار هم بهم گفته آدم باید هشت صبح تصمیم بگیره که چی می خواد بپزه (حالا کی همیشه خونه هست ساعت هشت صبح؟!!  من که نیستم!) و غذاش چند ساعت جا بیفته.

این نظر رو برای غذاهای سنتی قبول دارم ولی راستش من عاشق آشپزی های خلق الساعه و من در اوردی خودم هستم.

مثلا همین امروز که داشتم مطلبی درباره کارگاه آشتی با بدن در وبلاگ روانشناسی زنان می گذاشتم، دیدم دلم یک غذای بیست دقیقه ای خوشمزه برای خودم و مبین می خواهد. روزهای زوج که خانه هستم وقت خوبی برای بازی است.

یک تکه کوچک سینه مرغ از فریزر در آوردم، همونجوری یخ زده خردش کردم توی قابلمه و یک مشت گنده پیاز داغ و کمی روغن ریختم روش. حالا وقت بازیه!

یک کمی زردچوبه اعلای هندی (هدیه ندا خانم عزیز)، کمی فلفل سیاه، یک عدد گوجه قرمز خوش رنگ، یک مشت بادام زمینی نمکی، یک مشت (واحد آشپزی را حال می کنید؟!) کنجد خام و کمی پنیر از هر مدلی که عشقمان کشید.

ظرف بیست دقیقه یک غذای چرب و چیلی و خوشمزه داشتیم که با آقا مبین خوردیم. جایتان خالی. من هر وقت اشتهای خوبی برای آشپزی کردن و غذا خوردن دارم، حس میکنم حال خوبی هم برای خلق کردن دارم. کلا آشپزی کنید هر چه بیشتر بهتر!


باداب سورت، بهشتی نزدیک
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸  

خدای من! تا حالا بهشت رفتید؟! :)

سفر خیلی کوتاه و به شدت هیجان انگیز ما به باداب سورت مثل سر زدن به بهشت بود.

ساعت هفت شب روز چهارشنبه تصمیم گرفتیم که سه تایی (من و اقای همسر و دوست نزدیکمون که متخصص سفره) بزنیم به بیابان. ساعت یازده شب حرکت کردیم و از سمنان و شهمیرزاد به سمت باداب سورت رفتیم.

چهار صبح که رسیدیم آنجا در آن تاریکی چنان فضای حیرت انگیزی وجود داشت که مطلقا غیر قابل توصیفه. درون مه، سایه دریاچه زیبایی دیده می شد و صدای ریز جریان آب و سایه های غول آسای ما که به شکل غیر قابل باوری روی آسمان منعکس شده بود. در چنین شرایطی مگه کسی به خواب هم فکر میکنه؟

تا پنج صبح چشم به ستاره ها دوختیم و غروبشان را همراه شهاب هایی که دیده می شد تماشا کردیم و بعد آن لحظات شگفت انگیز روشنایی و اینکه کم کم متوجه شوی به چه بهشتی پا گذاشته ای. و هوا، خدای من هوا انقدر خنک بود که از نیمه تابستان به خنکی ابان ماه پرتاب شده بودیم.

مشابه باداب سورت فقط دو جای دیگر در دنیا وجود دارد و آه و صد اندوه از این مردم ما که نایلون و سیگار و زباله های مسخره شان را تا بهشت هم همراه می برند. با عرض معذرت ما مردم بهشت را هم به گند می کشیم! در کنار بی نظیر ترین چشمه های گوگردی دنیا ته سیگار یعنی یک احمق واقعی اینجا بوده و خواسته نشان حماقتش را هم به جا بگذارد.

راه برگشت هم خیلی خوش گذشت. من که کلا خواب را فراموش کرده بودم و رانندگی را تمرین کردم.  دوراهی فیروزکوه یک دفعه به این نتیجه رسیدیم که بهتره انگشتمون رو توی آب دریا فرو کنیم و ییهو سر از جوبار درآوردیم و چون شب هم بلیط تاتر داشتیم سه دقیقه کنار دریای آبی زیبا توقف کردیم و برگشتیم. 

تاتر متفاوت کابوسهای نیمه شب... رضا حداد هم پایان بندی خوبی برای آخر هفته متفاوت ما بود.

عید همگی مبارک و خوش باشید


کلمات کلیدی:
یک کشف دور از ذهن
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱  

پنج شش روز پیش، سی و یک ساله شدم

خبر مهمی نیست

اتفاق خاصی هم نیست

اما امروز

بعد از سی و یک سال زندگی

برای اولین بار

جمله ای از خاطرم گذشت

که هرگز

خیال منتصب کردنش را هم به خودم راه نمی دادم

اصلا خودم را در وادی های دیگری دیده بودم

امروز 

برای اولین بار

حس کردم که هنرمندم!

منِ عاشق صدا و موسیقی

من عاشق تصویر و رنگ

من عاشق ریتم و رقص

من عاشق کلمه و داستان

چطور همه سالهای زندگیم

باور کردم که هیچ ربط و نسبتی با ملکوت هنر ندارم؟

پی نوشت: در این کشف عجیب، ندای عزیز، قدم به قدم همراهم بود


کلمات کلیدی: هنر ،داستان