یک روز قشنگ بارانی
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤  

امروز از اون روز هایی است که خیلی سرحالم. دلایلی که امروز من رو حسابی خوشحال نگه داشته هم زیاده که دو تاش از همه مهمتره. یکی اینکه امروز از معدود روزهای زمستانه که آفتاب و ابر با هم آشتی هستند و مشغول قایم موشک بازی این در میاد اون در میره و .... و توی این هوای به شدت مطبوع رفتم پیاده روی و آخرین شماره هفته نامه گل آقا رو خریدم. دلیل دوم اینه که تو راه برگشت توی ماشینی که کنارخیابان پارک بود یک کوچولوی موفرفری چشم گردآلوی خیلی خوشگل دیدم و یواشکی براش بوس فرستادم اون هم تا جایی که گردن کوچولوش اجازه میداد سرش رو چرخوند و بهم لبخند زد.

دلایلی که روزهای من رو زیبا میکنه خیلی ساده و جدا لذت بخشه فقط گاهی چشم هام خوب نمی بینه، شاید برای دیدن بهتر زیبایی های دور و برم باید آب هویج بخورم!

راستی این امانوئل اشمیت هرچی نوشته قشنگه بدجوری حسادت من رو تحریک کرده هفته پیش چهار تا از کتاب هاش رو خوندم و کلی خوش بحالم شد.  عنوان مطلب رو هم از یکی از داستانهای کوتاهش برداشتم.


کلمات کلیدی: