تاسوعا و نذر مامان
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۸  

الان ٣٠ سالی هست که شکر خدا پدر و مادرم هرسال دیگ آش شله قلمکار رو در روز تاسوعا برپا می کنند. تا جایی که من می دونم ماجرا به بیماری دخترخاله ام و نذر مادربزرگ مادر برای او برمیگردد و بین همه فامیل میتونم بگم شیرزنی مثل مامان من نیست که بتونه کاری با دشواری زیاد رو این همه سال ادامه بده.حالا به تدریج آنقدر افراد مختلف به نذر و نیاز هایشان رسیده اند که تهدیدات گاه گدار مامان مبنی بر پختن یک دیگ خیلی کوچک به اعتراضات خیلی بزرگ منجر میشود.

 برای من هم از کودکی شب تاسوعا معنای خاصی دارد و هرجا باشم خود را از ظهر به خانه میرسانم(البته به دلیل تنبلی وافر جوری برنامه را تنظیم می کنم که بعد از پاک شدن سبزی ها برسم!)

وقتی عزیز جونم زنده بود پاک کردن آجیل مشکل گشا حین تعریف کردن قصه آن از خوشمزه ترین بخشهای این شب بود. امسال در کمال شرمندگی متوجه شدیم که بخشهای زیادی ازقصه یادمان رفته و بین خاله ها حداقل سه قول مختلف ایجاد شده بود.

از خوشمزگی این آش هم نپرسید که فایده ای جز سوختگی دلتون نداره! همین قدر بگم که من در طول سال فقط یک آش میخورم و اون همین آش مامان جونه که همیشه به اصرارهای مکرر من برای افزودن فلفل بیشتر جواب مثبت میده!

از این آش تا حالا خیلی ها به نذرشون رسیدن. باز هم برای مثال حداقل ۵ شوهر خوب و سربه راه از توی آش درآمده که موجبات مسرت خاندانی را فراهم کرده است.

نمیدونم چرا دوست ندارم درباره این آش با همه اهمیتی که برام داره جدی بنویسم. شاید وقتی دیگر از حس های دیگر هم نوشتم.


کلمات کلیدی: