سوگ استاد و تاسف های من
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤  

روز شنبه چند ساعتی بعد از نوشتن پست قبلی بود که خبری بسیار تلخ شنیدم

استاد عزیزم آقای دکتر سید مهریار صدرالاشرافی که خود مانند اسمش زیبا، باایمان، مهربان و دوست داشتنی بود پس از یکسال دست و پنجه نرم کردن با سرطان لنف به رحمت خدا رفت.

دلایل متعددی برای اشک ریختن داشتم.  بیش از 12 واحد درسی در لیسانس و فوق لیسانس که با او گذراندم. قوت قلب و اعتماد به نفسی که از تشویق هایش گرفتم. همسر مهربانش که او هم استاد گروه ماست(البته زمان دانشجویی ما درس نمیداد و با او کلاس نداشتم اما مهربانی بی حدش را همه دانشجویان گروه گواهند)، دوستی ناگهانی و تقدیری که با دختر عزیزش سارا داشتم که مخصوصا در این 2 ماه آخر بی اندازه رنج برد از رنج پدر. اردوی به یاد ماندنی چم خاله که دکتر به عنوان پدر، استاد، دوست و حتی هم بازی همراه 12 دختر و یک پسرش بود و فکر نمی کنم دیگر در زندگی آنقدر مسافرتی به من خوش گذشته باشد.

اما تاسف های زیادی هم داشتم. متاسفانه من فقط 2 ماه پیش و از طریق دوستی تقدیری با سارا به بیماری دکتر پی بردم و به خاطر امکان انتقال عفونت کسی نمی توانست به ملاقاتش برود در حالی که اگر چند ماه زودتر میفهمیدم...

برایش نامه ای نوشتم و از خاطرات زیبای سفرمان گفتم. خواسته بود عکسی از آن سفر بررایش ببرم. نگاتیوها پیدا نشد تا دیشب وقتی از مجلس ختمش برگشتم در جایی که حتی تصور نمیکردم پیش رویم سبز شدند. متاسفم اما دیگر تاسف های من فایده ای ندارد.

الان هم دارم میرم دانشکده تا در مجلس ختمش در مسجد آنجا شرکت کنم. خدا به همسر و خانواده اش صبر بدهد.


کلمات کلیدی: