کلنجار ها تمام شد
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢  

کلنجار ها تمام شد. همین که دست به قلم ببری همه آشوب ها تمام میشود. همه محاسباتی که سر نوشتن و ننوشتن میکنی. برای من ننوشتن گاهی مثل نفس نکشیدن میشود. روزهایی هست که عمدا نمینویسم و حالم مثل کسی است که عمدا نفس نمیکشد اما با همه تلخی این حس، شیرینی بال بال زدن بعدش برایم میماند. شیرینی رسیدن به هوا!

وبلاگ نوشتن اما مقوله دیگری است. شیرین و دلنشین هست اما هنوز حکم هوا را پیدا نکرده و برای همین میشود که 2 هفته حتی وارد وبلاگ هم نشوم.

خیلی چیزها هست برای نوشتن. اینکه سریال یوسف تمام شد و من نمیدانم که دیگر چه بگویم. قصه ای که مصداق قطعی " ما کان حدیثا یفتری"  است به تحجر و کج اندیشی دچار شد. بر طبق متن کلیه کتب آسمانی و حتی احادیث و روایات سندی مبنی بر ازدواج حضرت یوسف وجود ندارد اما سلحشور تصمیم میگیرد برای آن حضرت دو تا زن بگیرد(آن هم با آن وضع خجالت آور که دیدیم)، هیچ موضوعی درباره رابطه یوسف و زلیخا پس از اعتراف شجاعانه زلیخا به نیت ناپسندش نیست و جالبه که مردم بیشترین چیزی که از این سریال فهمیدن حول همین دو دروغ میچرخه.

 

کار کارگردان که با خداوند متعال و روز جزا خواهد بود و خودش جواب این همه خروج بر قرآن را میدهد، عصبانیت من از تشویق کنندگان هم نیست که مثلا از رئیس صدا و سیما کاری جز به به و چه چه به دستپخت 20 میلیارد تومنی اش بر نمی آید. غصه من از سکوت کسانی است که میدانند و میفهمند که چه فرصتی از دست رفت، چه ضربه جبران ناپذیری به حرمت دو پیامبر خدا و نص صریح قرآن وارد شد و دریغ که آب رفته را نمیشود به جوی بازگرداند.

 

از دست رفتن فرصت ها و پرداختن بهای خیلی خیلی سنگین برای منافع ناچیز خوره ایست که روح را میسوزاند. هر کسی که در بطن کار اقتصاد خرد و کلان مملکت باشد میداند از چه دردی حرف میزنم. سال 1383 رشد اقتصاد هفت درصدی و تمام بستر ها و سکوهای رشد تحویل کسانی شد که تیشه را برای ریشه تیز کرده بودند و حالا آنقدر وضعیت اقتصاد کلان وحشتناک است که نمیدانم چند سال باید وقت صرف اصلاح خرابی ها شود و در این مدت چند ده سال دیگر باید تاوان بدهیم؟ دروغ و دروغ و دروغ بیشترین چیزی است که با چرخاندن هر کانال و ورق زدن انواع رسانه ها نصیب آدم میشود از گل و بلبل بودن وضعیت آموزش و پرورش، بنگاه های تولیدی، خلیج فارس 30 میلیون ساله! و ....

در کنار همه اینها دلخوشی های من زیاد است. یکیش همین گنجشک های خوش صدایی که صبح ها بیدارم میکنند و آدمهای فولادینی که در این شرایط صعب امید به آینده را پراکنده میکنند و لبخند فرشته های کوچکی که روی شانه مادر و پدر هایشان بهشت را به خاطرت می آورند و آدمهایی که هنوز به آدم بودن ایمان دارند و ...


کلمات کلیدی: