سفر اضطراری
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱  

به لیست قبلی کتابها خاک غریب اثر جامپا لاهیری را اضافه کنید. مترجم دردها را که تقریبا 7 سال پیش خواندم مدام منتظر کارهای جدید این نویسنده هندی-آمریکایی بودم. همنام را هم خواندم ولی دوست نداشتم. خاک غریب اما جدا کتاب غریبی است. پر از جزئیاتی که نمی توانی باور کنی نویسنده در تک تک صحنه هایش حضور نداشته و غم سیالی که همه جا هست و همه چیزرا تحت تاثیر قرار میدهد. کتاب را در فرصت کوتاه مسافرت به ابیانه و اصفهان خواندم. راستش فصل بهار من معمولا به یک مدل جنون دچار میشوم که در اردیبهشت شدت میگیرد و در خرداد اگردرمان نشود عوارض خطیری دارد! آن هم جنون رفتن به آغوش مادر زمین است. یک جورهایی تمام سلولهای بدنم دنبال فضای بیکران و سکوت مطلق و دشتهای بی انتها و ... است. از بخت بد هیچ وقت هم پیش نیامده که اردیبهشت برنامه های همسر گرامی جور بشود و سفری حتی یک روزه برویم. این بار دیگر تهدید جدی کردم تا بالاخره اثر کرد و پنجشنبه و جمعه را با مادر و خواهر و همسر عزیز در سفری کوتاه و برای من بسیار ضروری بودیم. ابیانه را تا به حال نرفته بودم و راستش خود روستا هم برایم مهم نبود. مهم راه و جاده بود که چشم را دنبال خودش میکشید. مامان من هم در عشق طبیعت بودن پیشکسوت محسوب میشود و بخش بزرگی از احساسی که دارم مال عشق و علاقه نازنین مادر است. از وقتی بچه بودم متوجه شدم در نگاه مامان هیچ چیز زشتی در حیات طبیعی وجود ندارد و هرچه من از حشرات بیزارم برای او حشره و جونده و خزنده و .. ندارد. در همین سفر فهمیدم که مامان حتی برای مگس ها هم حق حیات ویژه ای قائل است. جایی وسط بیابان ایستاده بودیم تا گیاهان بینظیر خودرو  را نگاه کنیم که موقع برگشت مگس ها ماشین را قبضه کرده بودند. کلافه بودم اما مامان گفت که اینها حقشان را میخواهند و لابد گرسنه اند! همانجا هرچی پوست پرتقال و میوه داشتیم برایشان گذاشت تا طفلکی ها گشنه نمانند!

خلاصه که سفر خوبی بود جای همه خالی.


کلمات کلیدی: