ما بعد المادری!!
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸  

راستش پست قبلی رو داده بودم به  همسر عزیز که روی سایت بذاره و ازش خواستم که عکس هم بذاره اما سرعت اینترنت اونقدر پایینه که نتونست عکس آپلود کنه و عکس وب خودش رو گذاشت.

توی این مدت اتفاقات متعددی افتاده که بعضی ها دیگه از تاریخ گذشتن مثلا:

سال ٧٨ با هم دبیرستانی ها قرار گذاشتیم که ٨/٨/٨٨ در پارک جلوی مدرسه جمع بشیم و این قرار روی اسکناسهای ١٠ تومنی حک شد(مال من هنوز توی کیفمه) راستش آدم وقتی مدرسه میره فکر میکنه ساعت ٨ صبح خیلی زمان خوبیه! اما وقتی ١٠ سال بعد میشه و تازه روز قرار به جمعه میفته با خودت میگی عمرا کسی بیاد. اما بیشتر از سر کنجکاوی و اینکه حداقل یکی از بچه ها رو ببینم سر ساعت اونجا حاضر شدم با شوهر نازنین و پسر ٣۶ روزه ام. چیزی رو که دیدم چشم هام باور نمیکرد. حداقل ١٠ نفر از بچه ها زودتر از من رسیده بودن و یکی از معلم ها هم آمده بود!

 تا یک ساعت بعد ٩٠ درصد بجه ها آمدن و شور و شوقی که تجربه کردیم برام خیلی جذاب بود. ای کاش اینترنت درست بود و چند تا عکس از این گردهمایی میگذاشتم. دوره ما نمونه مردمی بود و هم کلاسی های زرنگ من همه حداقل فوق لیسانس رو گرفته بودن اما در مورد ازدواج متاسفانه خدود نیمی از بچه ها هنوز مجرد بودن و غیر از من فقط دو نفر دیگه بچه داشتن. جمع بسیار خوبی بود و من هم با مبین خوشگلم کلی پز دادم. رشد بچه ها خیلی خیلی سریعه الان اگر یه عکس ازش بذارم شاید کسی باور نکنه که خودشه.

چند هفته قبل درست شبی که خانم میردامادی(الهه خانم رو که واقعا زن بینظیریه) توی دعای کمیل دستگیر شدن مهدی میردامادی و هدی خانمش آمدن خونه ما برای دیدن مبین. مصطفی پسر اونها تقریبا ۴٠ روز از مبین بزرگتره. من که اصلانشناختمش اینقدر که بزرگ شده بود با اینکه ٣ هفته قبل دیده بودمش اصلا یه آدمه دیگه شده بود و بزنم به تخته اون هم خیلی خوشگله.

زمان خیلی سریع داره میگذره و من کم کم دارم با دنیای جدید خو میگیرم. نمیدونم مبین کی دوباره مهلت نوشتن میده اما از وقتی اومده من قدر زمان رو بیشتر میدونم. اگر تونستم عکس جدید هم ازش میذارم.


کلمات کلیدی: