زنان و چالش تعادل
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸  

هفته پیش مبین رو بردم برای واکسن دو ماهگی که بهم گفته بودن درد و ناراحتی زیاد داره. من هم تصمیم گرفتم که دکتر خودش واکسن بزنه که خیالم راحت باشه. دکتر صرام دکتر خیلی خوبیه و جالبترین نکته اینه که از دوره نوزادی عیسی تا بزرگسالی دکترش بوده! یعنی عیسی هم تا 18 سالگی پیش همین دکتر میرفت. دکتر صرام پیرمرد خیلی جدی و سرحالیه که با بچه ها خوش اخلاق تر از بزرگ تر هاست. حسنش اینه که همسرم رو (و تقریبا همه خانواده رو ) از بچگی میشناسه. یک منشی داره به اسم مریم خانم که 33 ساله باهاش کار میکنه! اون هم زن مهربونیه که یه پا دکتر شده واسه خودش. خلاصه واکسن رو زدیم. راستش مادر شدن نیاز به صبر و استقامت زیادی داره و خیلی جاها مجبوری پا رو دلت بذاری مثل اینکه واکسن اول رو زدی و پسر جیگرت دردش اومده و داره جیغ میزنه تازه باید واکسن دوم رو هم بزنی. خدا رو شکر مبین مشکل خاصی بعد واکسن ها نداشت.

حالا بریم سر بحث زنان و برقراری تعادل توی زندگی

تقریبا همه زنهای دنیا به نوعی با این موضوع دست و پنجه نرم میکنن و راه گریزی از مواجهه باهاش ندارن. اینکه تصمیم بگیری تا آخر عمر ازدواج نکنی تا تعداد متغیرهای معادله کم بشه هم مشکلی رو حل نمیکنه. زندگی یک سفره و یک فرصت تکرار نشدنی. بازی نیست که اگه خواستی دوباره دکمه شروع رو بزنی. هر تصمیم که میگیری باید پاش وایستی و اگر هم فرصت رو از دست بدی مجبوری هزینه بدی. هزینه مادی؛ هزینه روحی و روانی و حتی هزینه جسمی.

برای خود من این چالش تعادل اصلا کار ساده ای نبوده. من همیشه عاشق درس خوندن بودم. آدم کمال گرایی که بهترین ها رو میخواد و از اصلاق همسر یا مادر خانه دار به خودش شدیدا وحشت داره. اما زمانی که تمایل مادری توی وجودم بالا اومد(یعنی دقیقا بالا اومد چون قبلش یک ذره هم وجود نداشت) تصمیم گرفتم که از بعضی خواسته های کمال گرایانه کوتاه بیام و به این خواسته روحم اولویت بدم. اتفاق تلخی که این ورزها برای خیلی دختر ها میفته اینه که تمایل مادری هم درشون بالا اومده اما فرصت های ازدواج رو نادیده گرفتن! یا از اون بدتر فرصت اصلا براشون پیش نیومده و گاهی توی همین مرحله خیلی زن ها تصمیم به سرکوب و انکار نیازشون به مادر یا همسر شدن میگیرن و از نشانه های این سرکوب تمسخر و طعنه به کسانی است که همسر یا مادر شدن.

راستش اونقدر حرف درباره ابعاد مختلف این موضوع هست که مثنوی هفتاد من کاغذ میشه و توی یک پست وبلاگ نمیشه رفت سراغش. پس من دوباره سر میزنم.


کلمات کلیدی: