هشت ماه پس از تولد مبین
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳  

 

بعد از عید همه چی شلوغ شده. تدریس اسطوره زنان در بنیاد فرهنگ زندگی، کارهای تحقیقی خودم، کلاس دو ماهه آنلاین با دکتر کلاریسا استس نازنین(این قسمتش عالی بود بعدا تعریف میکنم)، و از همه مهمتر مبین آتیش پاره!

کارهام حسابی تو هم پیچیده. دیروز به مامانم میگفتم که من دیوانه ام! آخه وقتی سرحالم یه خروار کار جدید برمیدارم و بعد که چماق واقعیت به هوشم میاره تازه میفهمم که چی شده و حالا بیا درستش کن.

درست هشت ماه پیش در چنین روزی مبین زیبای من به دنیا آمد و حالا از هیچ جهت با اون موقع قابل قیاس نیست. 20 سانت قد کشیده، 7 کیلو به وزنش اضافه شده و الان که چهاردست و پا میره تازه میفهمم که پسر داری یعنی چی؟ به محض اینکه سرم رو میچرخونم عین یه صخره نورد حرفه ای از مبل و کابینت میره بالا یا مشغول امتحان مزه در سطل آشغاله! خلاصه پیدا کردن وقتی برای نوشتن و حتی مطالعه تو این شرایط کیمیاست. روزهای دوشنبه خاله مانای مبین میاد کمک تا من برم کلاس و سه شنبه ها با مبین میرم کلاس خانم گرجی. بعضی اوقات که خیلی خسته میشم به خودم میگم آخه دیوانه کی مجبورت کرده این همه کار درست کنی واسه خودت اما ... این هم یک جور لذت از زندگیه که مهمترین و شیرین ترین قسمتش مبینه. عکسش رو که گذاشتم مال سفریه که به سامان داشتیم. سامان شهرکرد با اون مردم نازنین. من پایان نامه ام رو درباره تاثیر تصمیم کشاورزان اون منطقه به کاشت درخت بادام در حاشیه زاینده رود و اثرات اقتصادی و زیست محیطی این تصمیم کار کردم و ماندگارترین اثرش آشنایی با آقای ریاحی عزیز بود که حالا از بهترین دوستان خانوادگی ماست. بعدا مفصل از این خانواده دوست داشتنی مینویسم.

 

 


کلمات کلیدی: