طلا و مس
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  

آخرین باری که رفته بودم سینما تقریبا 9 ماه پیش بود. درست روز 2 مهر تولد مبین! روزی که مبین به دنیا آمد من خیلی کارها کردم و آخرینش سینما بود. رفتیم سینما آزادی و اول یک فست فود به بدن زدیم و بعد هم فیلم بی پولی را نگاه کردیم. وقتی رسیدم خانه تقریبا دو ساعت بعدش راهی بیمارستان شدم. دیروز برای اولین بار بعد از تولد مبین، پسرکمان را سپردیم خدمت مادرشوهر نازنین و با عیسای عزیزم رفتیم سینما آزادی. مدتها بود میخواستم فیلم طلا و مس رو ببینم و واقعا ارزشش رو داشت. توی این روزهایی که یادآور تلخ ترین خاطرات خرداد 88 و گاهی اعصابم خیلی به هم میریزه دیدن یک فیلم عاشقانه تمام عیار برام موهبت بود. با اینکه سال گذشته من رو از دونستن خیلی چیزها بر حذر میداشتن اما حقیقت های تلخ تر از زهر راه خودش رو به روح و روان من هم باز کرده بود و حتی همین چند روز پیش خواب کهریزک رو میدیدم.

مرگ تدریجی اخلاق، درد پیدا و پنهان جامعه ماست. وقتی اخلاق نباشه همه چی مجازه و هیچ وجدانی هم درد نمیگیره. راستی فکر میکردم تعداد سید رضا ها الان توی ایران چند نفره؟ چند وقته امثال سید رضا رو نمیبینیم و باهاشون دم خور نیستیم؟ ما زوج طلبه ای توی فامیل داریم که از خیلی جهات به سید رضا و زهرا سادات شبیه اند خوب این یکی... شما هم اگر سراغ دارید بشمرید...

راستی سالگرد دکتر شریعتی هم هست. مثل دکتر چند تا انسان روشنفکر مذهبی زنده داریم؟


کلمات کلیدی: