آرزوی آزادی دوستان
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٥  

تصمیم داشتم روز ۶ مرداد  و هم زمان با تولدم این وبلاگ رو تعطیل کنم. از عقلانی نوشتن و با اسم و رسم نوشتن خسته شده بودم. راهی یک سفر درونی هم بوده و هستم که مرا به دنیایی غنی و هیجان انگیز از عواطف خاموش شده و بازیهای تجربه نشده پرتاب کرده و حسی عجیب برای نوشتن و نوشتن و بازی البته نه با صفحه کلید که با قلم و کاغذ.

اما چی شد که نتونستم ۶ مرداد این وب رو تعطیل کنم یا حتی پستی بگذارم؟

نوشتنش برام سخته دلم میخواد فریاد بزنم چون این بغض نزدیک دو هفته است راه گلوم رو بسته. دو تا از بهترین دوستانمان مرد خوب با سخاوت نازنین محمد مصطفایی و همسر شاداب و مهربان عزیزش فرشته حلیمی یکی آواره و یکی در بند است و دختر کوچکشان پارمیدا ... نمیتونم حتی تصور حال و اوضاعش رو بکنم. بدون هیچ اتفاق و خبر قبلی توی یک شب لعنتی مادرش ناپدید شده و پدرش هم و پدربزرگش و دائیش هم ... میخواهید این بچه ٧ ساله چه حالی داشته باشه؟ اینها دوستان بسیار خوب ما هستند و بینهایت خاطره خوب از دور هم و سفر و ... با هم داریم که لحظه لحظه اش برام عزیز و زیبا بود. حالا انتظار دارید با خوشحالی هر روز پست جدیدی بگذارم؟ ممکنه بعضی دوستان بگن که اینها رو هم بهتر بود نمینوشتی ولی آخه آدم تا کی میتونه خفه خون بگیره؟

فقط هر روز دعا میکنم برای آزادی فرشته و برگشتنش پیش پارمیدا و از همه مادرانی که این حس رو درک میکنن هم میخوام که دعا کنن.

دیگه قصد تعطیلی این وبلاگ رو ندارم. میدونم که خواننده زیادی نداره اما گاه به گاه واقعا بهش نیاز دارم تا با حداقل برخی از دوستانم حرف بزنم و البته برخلاف خانم دنیا معتقد نیستم که به خاطر سطح پایین بودنش نباید آپش کنم بلکه به خاطر دل خودم به نوشتن این گاه نوشت ادامه میدم.


کلمات کلیدی: