یه حبه قند!
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦  

یک حبۀ شیرین قند و یک بازی کودکانه، تنها فاصلۀ میان مرگ و زندگی!

چقدر لذت بردم از این شاهکار بصری آقای میرکریمی

تنها چیزی که از فیلم می دانستم فقط این احتمال بود که ممکن است کسی بر اثر پریدن قند به گلویش خفه شود (این را هم از بخش طنز همشهری جوان درباره فیلم حدس زده بودم) جالب اینکه تا اواسط فیلم غریزۀ مادریم دل نگران بچه های خوشگل و رنگ و وارنگ فیلم بود که نکند خدای نکرده قند به گلوی یکی از این جگر گوشه ها بگیرد.

اواخر فیلم با خودم فکر می کردم اگر آدم قرار است کاری در زندگیش بکند مثل فیلم ساختن، ای کاش آن را به زیبایی کار میرکریمی انجام دهد و در پایان وقتی از سینما بیرون آمدیم به عیسی گفتم، ای کاش  از این فیلم ها بیشتر می ساختند و هر هفته می شد برای دیدن یک فیلم خوب به سینما آمد. یک فیلم ایرانی، رنگارنگ و خوش ساخت که جزئیات روابط زیبای یک خانواده را در فراز و نشیب غم و شادی به شکلی استثنایی به تصویر میکشد. از شوخی های زنانه که برای اولین بار دیدم در فیلمی ایرانی به این زیبایی و لطافت تصویر شده است تا روابط خاص و پیچیدۀ باجناق ها و لطافت دنیای کودکان

و نیز فاصلۀ حیرت انگیز میان مرگ و زندگی

در حد جهش قندی به گلو!


کلمات کلیدی: