اولین تار موی سفید
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳  

تعارف که نداریم. سال 90 که تمام بشه رسما 30 ساله میشم و این یعنی از قلۀ زندگی عبور میکنی و برای اولین بار به سراشیبی سرک میکشی و توی دلت خالی میشه که بعله! در پایان این سرازیری مرگی محتوم به انتظار نشسته(البته حضرت عزرائیل از اصل غافلگیری هم زیاد استفاده میفرمایند پس خیلی حساب نداره تا پایان سرازیری وقت داشته باشی!).

در این 30 سال نخست هر چه پر کشیدی و فکر کردی هرگز به سقفی نمیرسی حالا رسما و عملا با سقف کوتاه زندگی برخورد میکنی. بعضی ها زودتر و بعضی دیرتر.

حرفم از پیری و جوانی نیست. وقتی 15 ساله بودم به مراتب بیشتر از حالا احساس پیری میکردم. حس میکردم یک روز هم وقت ندارم که طلف کنم و هرچه هست را باید همین الان بخوانم و ببلعم. حرفم از واقعیتی است که با رسیدن به نوک مخروطی شکل زندگی یقه آدم را میگیرد.

چند روز پیش اولین تار موی سفید را روی سرم کشف کردم. سفر به نیمه رسیده


کلمات کلیدی: