آرزوی پنهان شکست
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱  

اولین باری که با معنایش آشنا شدم اول دبیرستان بودم. از حال و هوای منفی ذهنم خسته شده بودم و مانند بیشتر فرزندان اول که باید خودشان به خود رسیدگی کنند راه خوددرمانی را در پیش گرفتم و هر کتابی که موجود بود خواندم.

بهترین کتابی که خواندم مثبت درمانی دکتر پیل بود که به دلیل کشیش بودن خودش و استدلالهای ایمانی اش برای من قابل قبول تر بود. راستش آرمانگرایی جوانی باعث می شد هیچ علاقه ای به آنتونی رابینز و ثروت اندوزی نداشته باشم بنابراین دکتر پیل بیشترین کمک را به من کرد. سن و تجربه ام برای درک این مفهوم  ظریف کم بود اما همین قدر فهمیدم که برای همه ما اتفاق می افتد که در کنه وجودمان و به شکل یواشکی دعا کنیم که شکست بخوریم و پیش نرویم حتی زمانی که عاشق کاری هستیم.

آرزوی پنهان شکست در اعماق وجودمان پنهان شده و  باید هشیاریمان را برای تشخیصش حفظ کنیم. علت روی آوردن به چنین آرزویی هم ترس ما از پذیرش رشد است. اینکه نمی خواهیم مسئولیت زندگی و بزرگ شدن جسم و روحمان را به تمامی قبول کنیم. گاهی سعی می کنیم با این شیوه بدون اینکه دیگران متوجه شوند و بخواهند سرزنشمان کنند جلوی خودمان را بگیریم. این جوری بهانه ای هم هست که کسی نمی تواند به آن ایراد بگیرد (مثلا قبول نشدم دیگه!) اما فقط خودمان می دانیم که اصل موضوع چیست. گاهی هم موضوع پیچیده تر است و حتی خودمان در بخش خودآگاه روان به این مساله آگاه نیستیم و باید با گفتگوی درونی و تمرکز روی نتایج و علل ناکامی هایمان جواب را پیدا کنیم. 

برای من این کشف دوران جوانی کمک بزرگی بود. آیا شما تا به حال آرزوی پنهان شکست داشته اید؟


کلمات کلیدی: