ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٩  

این چند روز سرم خیلی شلوغ بوده. داریم (من و همسرم) برای دوره دکتری اقدام می کنیم. ماجراهایی داره این گرفتن پذیرش و باقی قضایا.... رفتارهای بعضا وحشتناک کارمندها در دانشگاه معظمی مانند تهران. مدتی قبل خانمی را در اداره آموزش دیدم که می گفت 30 سال مدیر و معلم بوده. دخترش رفته بود کانادا برای ادامه تحصیل و خودش دنبال کارهای اون بود. به قدری سر دوانده بودنش که با عصبانیت گفت: تا امروز همیشه به دخترم می گفتم که باید برگرده ایران و همین جا کار و زندگی کنه ولی امروز بهش میگه که هرگز برنگرده. از این برخوردها و عصبانیت ها زیاد میبینی. از انصاف نباید گذشت آدمهای فهمیده و با شعوری هم هستند که بهت کمک کنن ولی در کل یک حس عصبانیت و کلافگی در رفتار و ظاهر دانشجوها دیده میشه. مراحل طولانی و وقت کش گرفتن مدارک. چند سال پیش با قطعیت خاله و شوهر خالم رو برای مهاجرت به کانادا سرزنش می کردم ولی الان گاهی فکر میکنم خق داشتن. خاله من نفر اول برد تخصصی چشم پزشکی در ایران بود و شوهرش که آمریکا درس خونده بود در رشته ای دکتری گرفته بود که در ایران فقط 3 نفر دیگه این مدرک رو داشتن. برخورد هایی که اون زمان با خاله من شد رو حالا خوب لمس می کنم. نفر اول طبق قانون باید تهران کار می کرد اما یک نفر با پارتی این حق رو مثل آب خوردن بالا کشید گفتن برو همدان! خاله خیلی اینجا و مردم رو دوست داشت. با کلی هزینه رفت کرج و یک مطب زد. هر روز از یوسف آباد تا کرج. اما فقر مردم باعث شد بعد از یک سال نتونه حتی هزینه دستگاه ها رو تامین کنه. دلش نمی اومد از هر کسی پول بگیره. آخره همه ضربه کاری رو رئیس یک دانشگاه (اسم نمیبرم) زد که در کمال بی اعتنایی نسبت پایمال شدنه حق به شوهر خالم گفته بود همینه که هست اگه میخوای زنت رو ور دار برو. و عمو رضا همین کار رو کرد. ظرف 6 ماه با توجه ب درجات علمی و ... مهاجرت گرفتن و رفتن. از این دست اتفاقات کم نیست. تاسف هم دردی رو دوا نمیکنه. کاش فقط هر کدام از ما پشت میز کارش با بقیه کمی مهربانتر بود 


کلمات کلیدی: