زندگی با نیروهای متناقض
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧  

هر وقت توی تدریس شخصیت های زنانه با آتنا می رسم (کهن الگوی عقل و خرد و جنگ و شهرو....) برای صدمین بار خودم را مرور میکنم و همۀ تناقض هایی که این انرژی در زندگیم ایجاد کرد و البته همۀ دستاورهایم را هم مدیون این وجه هستم.

از زمانی که یادم می آید سرم توی کتاب بود و بقیه بچه ها را کودن و کوته فکر حساب می کردم. حتی تا همین اواخر احمق بیشترین فحشی بود که به کا ر می بردم و البته واضح است که از احمق بودن به شدت می ترسیدم.

از رابطه عاطفی حتی در آغوش گرفته شدن توسط خواهرم بیزار بودم و اصلا در جمع های زنانه آفتابی نمی شدم. هر زمان از مهمانی می آمدیم بدون توجه به بقیه لباس هایم را به جالباسی میزدم و نظم اتاقم حتی برای مامان هم جالب بود. از طرفی قدرت تخیل بسیار قوی هم داشتم. یادم می یاد که وقت درس و خیالبافی را به دقت مدیریت می کردم به هر کدام زمان خاص خود را می دادم. آتنا مرا به خیلی چیزها رساند و البته مرا به لحاظ عاطفی عقب نگه داشت. حتی امروز هم که سال هاست با این دانش آشنا هستم و خودم را بهتر می شناسم گاهی میان این همه تناقض نمی توانم چهره واقعی خودم را با اطمینان ببینم. 

زندگی با نبروهای متناقض موهبت است اگر شیوه مدیریت را بلد باشی و از هیچ طرف بوم نیفتی.

 


کلمات کلیدی: