درس بزرگ مبین به من
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢  

شاید باعث خجالته اما واقعیت اینه که در زمینه های زیادی مبین از من با استعداد تره. به ویژه در زمینه بروز عواطف و احساسات و راه حل های خلاقانه با همین سن دو سال و 4 ماهگی کلی چیز به من یاد داده اما این آخری واقعا متعجبم کرد.

چند روز پیش روی پیشونیم یک زخم کوچیک شده بود (جالب اینکه خودش چنگول کشیده بود وسط بازی) ظهر کنار هم خوابیده بودیم تا به زعم خودم لالایی بخونم خوابش ببره. حواسش خیلی به صورت من دقیقه برگشت گفت مامان اینجا اوخه؟ گفتم آره مامان. اولش خواست با دست پوست خشک شده رو برداره که من الکی گفتم اوخ ! می خواستم از بحث شیرین خواب منحرف نشیم. بعدش یک اتفاقی افتاد که باعث شد این پست رو بنویسم.

به من با حالت دستوری گفت :مامان چشمات بسته. گفتم چشم. بعد این شعر موش آمد دست داره پا داره که ما از نوزادی براش میخوندیم تا قلقلکش بدیم رو برام خوند و هر بار موشه تا صورت من می آمد و با ملایمت پوست زخم رو می کشید. از تعجب چشمم رو باز کردم. فوری گفت مامان چشم بسته! سه بار این شعر رو برام خوند تا با ملایمت هر چه تمام تر و با خر کردن تمام و کمال پوست زخمی رو برداشت. آخرش هم با خوشحالی گفت که چشمم رو باز کنم. 

واقعا نمی دونستم چی بهش بگم. شرمنده این هوش عاطفی و شیوه خلاقانه بودم که خودم بلد نیستم خیلی جاها ازش استفاده کنم.


کلمات کلیدی: خلاقیت ،هوش عاطفی