نوستالژی های یک کتاب خوار سابق
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  

من عاشق شهر کتابم. یعنی به عنوان یک کتاب خوار سابق (چون مدتی است که از حالت کتاب خواری در آمده ام و رژیم گرفته ام!) با ورود به شهر کتاب دیوانه می شوم.

از وقتی که شهر کتاب مرکز افتتاح شده به خاطر دوری راه فقط 4 بار تونستم برم اونجا اما هر بار دلم میخواد از خوشحالی جیغ بزنم. دریروز که جلسه ای با آقای فیروزان عزیز و دوست داشتنی داشتیم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با ذوق زدگی مفرط از او تشکر کردم. واقعا و بی تعارف هر بار که به شهر کتاب می روم برایش دعا میکنم. مخصوصا سر این شهر کتاب مرکز که آرزوی دیرینه کتاب و هات چاکلت را با هم بخور! را بر آورده کرده است.

ایشان بسیار انسان شریف و بزرگواری است و با اینکه فکر می کردم تعریف من تکراری است به شدت خوشحال شد. می گفت که در این سن و سال همین چیزهای کوچک است که خوشحالش می کند. 

من خاندان امام موسی صدر را بی نهایت دوست دارم. خوش تیپی و زیبایی که جای خود (حتی فامیل های سسبی شان مثل آقای فیروزان هم از این قاعده مستثنا نیست!) اما سیرت زیبای این خانواده مرا شیفته خود میکند.

امروز به لطف شادی عزیز به یاد سنت های خانوادگی مان در سالهای دور افتادم. آن زمان که مامان برای خوشحالی ما در این شب سنت قاشق زنی را بین همسایه ها احیا کرد. توی همسایگی ما کسی این کارها را نمی کرد و مامان دست آخر خودش بهمون شکلات می داد! البته برامون گفته بود که این سنت در اصل مال دختر های دم بخته اما با ترکیب هالووین و چهارشنبه سوری کاری کرد که خاطره شیرینی برایمان بماند.

هنوز حس می کنم اگر روز عید یک پول ته جیبی از پدرم نگیرم برکت از کیفم می رود. صدای پدر صبح عید از پشت در خانه که می گفت نان و سبزه آورده ام هنوز نماد شادی و برکت خانواده در گوش من است. 

آئین،

ما بی نهایت به آئین های خوب مان نیاز داریم. بی آئین و نماد و سنبل، زندگی عمق و معنای خود را از دست می دهد.


کلمات کلیدی: