وای خدا جنگل!
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩  

به معنی واقعی کلمه یک بخشی از روحم توی جنگل جا مونده! اصلا وقتی از شاهرود به سمت تهران سرازیر شدیم دچار غم غربت شدم! چطور ممکنه من این همه سال زنده بودم و گرگان رو ندیده بودم؟سوال خلاصه اینطور بگم که محشر بود.

بهترین میزبان های دنیا رو هم داشتیم. خیلی هیجان انگیزه که آدم 5-6 سال بعد از فارق التحصیلی با یک خانواده از دوستان خیلی عزیز (عباس واقفی و زهرا امیری) به خانه یک خانواده دیگر از دوستان دانشگاهش بره. مجید زرگری و همسر نازنینش یاسمن واقعا میزبان های دوست داشتنی و درجه یکی بودند و البته مجید یک ذره هم عوض نشده و تا روز آخر ما در حال کل کل و رو کم کنی بودیم. مبین هم خیلی بهش خوش گذشت و یک جورایی دوست نداشت که از عمو مجید جدا بشه. خونه دوستان عزیز ما ابتدای جنگل النگدره بود. خدائیش از این بهتر هم میشه؟ تا نهارخوران ده دقیقه راه بود و نیم ساعته بندر ترکمن بودیم. از همه باحال تر پاراگلایدر بود. من قبلا با پاراسل توی مالزی یه دور کوچیک زده بودم اما پریدن از بالای هزار پیچ یک حال دیگه داشت. یعنی هنوز رو آسمونم اینقدر که خوب بود. اگر یک روز بیشتر می موندیم بدون تردید می رفتم از درازنو یا جهان نما می پریدم که به جای ده دقیقه می تونی نیم ساعت فقط از روی جنگل بیای پائین. حیف که تهران جز دود و دم چیزی نداره و گرنه اینجا می رفتم دنبالش. من هر چی از آب می ترسم از آسمون هیچ ترسی ندارم. 

جای همتون خیلی خالی. واقعا سالها بود که به چنین سفری نرفته بودم و روحم دیگه داشت توی تهران می پوسید. 

هنوز تنه زیبای درختان کهن سال رو زیر دستم حس میکنم. وقتی به نابودی جنگل های شمال فکر میکنم گریه ام میگیره مگه میشه آدم این همه زیبائی رو نبینه و ... ولش کن. اونقدر حس خوبی ارم که اگر الان برم توی این فاز حالم خیلی گرفته میشه. اگر شما هم رفتید اون طرف ها حتما حتما پرواز رو تجربه کنید.


کلمات کلیدی: زمین ،جنگل