برداشتن سنگ از میان رودخانه روح
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٢  

زمانی بود خیلی دور یا شاید هم خیلی نزدیک (تقریبا بیست و چهار سال پیش) که هنوز مدرسه نمی رفتم ولی می دانستم اصلی ترین و لذت بخش ترین کارهای زندگی ام خواندن و نوشتن خواهد بود. آنچنان مشتاق و دیوانه وار عاشق خواندن و نوشتن بودم که قبل از مدرسه این کار را شروع کردم و زمان هایی بود که فکر میکردم بزرگترین هدیه خداوند به من توان نوشتن است.

سالها گذشت و من در زندگی ترسها و تردیدها و مشکلات مختلفی را تجربه کردم و اندک اندک بر هم انباشته شدند و راه نوشتنم را سد کردند. بزرگترین لذت زندگی ام تبدیل به تلاشی جانفرسا برای غلبه بر ترسهایم شد.

روز شنبه صبح می خواستم مقاله ای را شروع کنم که پیش نویسش را جمعه نوشته بودم. همین ترس و تردید ها باعث شد کل شنبه و یکشنبه را سریال ببینم و کتاب و مجله بخوانم! امروز را کجدار و مریز نوشتم اما می دانم که برای برداشتن سنگی که گلوگاه رودخانه ام را مسدود کرده به خیلی نوشتن نیاز دارم. بهترین راه همان راهی است که دکتر استس پیشنهاد کرد. خودت را به صندلی ببند و بنویس آنقدر که سدها شکسته شود. در عمل البته این کار برایم بسیار دشوار شده و حتی ده دقیقه هم نمی توانم یک جا بنشینم.

خیلی دلم می خواهد موهبت زندگی ام یعنی نوشتن را پس بگیرم و فعلا در چالشی جدی با خودم هستم که این موانع درونی را کمرنگ کنم. امیدوارم به زودی به تعادل و تفاهمی برسم که سنگ رودخانه خودش قل قل کنان کنار برود و روحم دوباره جریان پیدا کند. خدای مهربان کمک می کند ان شاء الله


کلمات کلیدی: