حماقت هنوز سایه من است
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦  

یک درس خیلی بزرگ دیگه از مبین گرفتم که هنوز اثرش توی روانم داره چرخ میخوره

دو شب پیش داشتیم با عیسی حرف میزدیم که یک دفعه صدای چرخ شکستنی از آشپزخانه آمد. مبین در ماشین ظرفشویی را باز کرده بود، رویش ایستاده بود و بخشی از لولای در را شکسته بود. خیلی خیلی عصبانی شدم. این ماشین واقعا کمک بزرگی است به من و فکر از دست دادنش هم عصبانیم می کرد. به مبین با همین عصبانیت گفتم : احمق! بلافاصله و با بغضی که از یاد نمی برم گفت: مامانی من احمق نیستم من پسر تو هستم!!!

اولش لال شدم و بعد خندیدم و بعد فکر کردم.

پسرم راست میگه، اون احمق نیست فقط پسر منه! :)


کلمات کلیدی: