خداحافظی با ماه عسل
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۸  

ماه عزیز خدا داره می ره و من ... روم نمی شه بگم همانی که بودم آخه پررویی هم حد و اندازه داره. یادمه مدرسه رو و حتی دانشگاه رو هم که بودیم برای پیچوندن امتحانات و راضی کردن معلم ها مدام وقت اضافه می خواستیم اما بالاخره یک روز دیگه رومون نمی شد بهانه بیاریم و امتحان تموم می شد. حالا چی بگم به خدایی که از بس وقت داده دیگه روم نمی شه ازش مهلت بخوام.

چیز دیگه ای هم ذهنم رو مشغول کرده

اینکه تا کی باید صرفا مصرف کننده حرف و اندیشه و تولید دیگران باشم. جمع نمی بندم چون ان شاء الله شما از این قماش نیستید. من هم خسته ام و می خوام کم کم دست از این نشخوار نوشته و گفته دیگران بردارم ببینم چیزی ته چنته می مونه یا نه

حرفهام منقطع و بی سر و ته شده مثل خودم که دل و ذهنم بد فرم مشغوله

باید ببخشید

تا بعد


کلمات کلیدی: