مادريزرگهای خردمند
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٦  

با رفتن مادر جان فقط یک مادربزرگ برای من و عیسی می مونه. اونم مامان فاطی که امیدوارم خدا عمرش رو خیلی طولانی کنه. مادر جان زن بسیار خوش زبان و حاضر جوابی بود. چیز هایی می گفت که در مقابلش دیگه نمی تونستی کلامی بگی. از اون حس های خالص زنانه که اصلا قابل توصیف نیست. ۹۴ سال زندگی آدم رو واقعا فرزانه می کنه و این خرد ارزشمند از اون حلقه های مفقوده زندگی بی روح امروزه. این مدتی که دارم روی آرکی تایپهای زنان و سفر قهرمانی زن کار می کنم به چیز هایی رسیدم که هنوز نمی تونم ازشون حرف بزنم.

راستی ذیروز خیلی خوشحال بودم چون جونه یکی رو نجات دادم. طه دو تا لاک پشت خیلی کوچولوی ۲ بند انگشتی داره که مدتیه پیش من زندگی می کنن. یکی شون دچار عفونت شده بود و چشمهاش کور شده بود ولی با کمی انتی بیوتیک و مقداری محبت و توجه عفونت چشمش رو درمان کردم و حالا زنده می مونه! واقعا خوشحالم


کلمات کلیدی: