پایان سفر اجباری
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢  

در این تعطیلات اجباری به یک سفر اجباری رفتیم که البته چون با خانواده بود خوش گذشت. مشهد شلوغ بود اما منزل مادربزرگ آقا عیسی با شلوغی شهر خیلی نزدیک نبود . مشکلی نداشتیم. آنجا هم طبق عادت به پیاده روی های آئینی ام رفتم و نکته ای که برایم خیلی جالب بود در احساس امنیت بیشتری بود که نسبت به تهران داشتم. در تهران وقتی می روم پیاده روی این احساس ناامنی در تمام مسیرهای خلوت، تمام پل های عابر پیاده که دسته ای کارگر از آن رد می شود و خلاصه همه جا دنبالم هست اما در مشهد حداقل در محله ای که پیاده روی کردم حس امنیت بالایی داشتم و هیچ نگاه بد یا متلک یا ناامنی ندیدم. 

یکی دو بار برای نهار و شام به هتل دعوت شدیم که این میان ماجرای هتل قصر طلایی برایم جالب بود. از خود هتل بگذریم که از اسمش گرفته تا همه جزئیاتش را برای عربها ساخته اند و من اصلا خوشم نیامد یعنی این قضیه طلایی به حد حال به هم زنی رسیده بود. نکته جالب مرگ صاحب هتل قبل از افتتاح آن بود. یعنی آخرین سفری که به چین رفته تا سری آخر وسائل را بخرد سکته قلبی کرده و افتتاح هتلش را ندیده و بیشتر ثروتش هم به دختر جوانی که یک هفته قبل با او ازدواج کرده رسیده است.

یک نکته با مزه ای هم کشف کردیم که بیشترین چیزی که عربها میخرند زعفران نیست بلکه چی توز است!!!! بله چی توز! اونقدر قضیه بامزه شده که مستقیم به کارخانه زنگ می زنند و چمدان چمدان چی توز می برند!

توی مسیر برگشت هم نکته ای نظرم را جلب کرد که انگار جزء خصایص اجتماعی عجیب ما ایرانی هاست و اون تلاش برای نشستن در صندلی های محدود اتوبوسهایی است که مسافران را از پای هواپیما تا خروجی و بالعکس می برند. یک مسیر کوتاه  و اتوبوسی که به وضوح برای ایستادن طراحی شده و مردمی که اصرار دارند تا حتی بچه هایشان را هم روی آن چند صندلی بنشانند!

امروز بی نهایت کار داشتم و سراسر تهران را زیر پا گذاشتیم انگار مردم برنگشته بودند! شاید خودشان تعطیلات را تمدید کرده اند.


کلمات کلیدی: