آقاجانی که نديدم
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢  

وقتی ۱۴ ساله بودم و برای اولین بار کتابی از شریعتی به دستم رسید تقریبا یقین داشتم که نویسنده یک آخوند بوده و خودتون می تونید تصور کنید که با دیدن عکسش بعدا دچار چه حیرتی شدم. تا ۱۸ سالگی یک نفس شریعتی خواندم و سال پیش دانشگاهی رو به جای کنکور صرف کتاب گفتگو های تنهایی کردم(البته خیلی به نفعم تموم شد و باعث شد اونایی رو که روی شریف رفتن من شرط می بستن نا امید کنم و بیام دانشگاه محبوبم تهران و در نهایت با همسرم آشنا بشم). ببخشید از این پرانتز خود تعریف کنی عاشقانه!

 خیلی چیز ها رو توی زندگی مذهبی ام به شریعتی مدیونم اما اونقدر تحت تاثیر آخوندهای صفوی قرار گرفته بودم که یادم رفت عالم علوی به کی می گن. متاسفانه روحانی های که مدرسه ما می آورد هم ... بگذریم

بعد از ازدواج اما کم کم با معنی یک روحانی علوی آشنا شدم. آقاجان یعنی پدر بزرگ همسرم نظر من رو به کلی تغییر داد. ۴ سال قبل از اینکه عروس خانواده بشم از دنیا رفته بود اما روحش و تاثیرش به شکل بی نظیری در خانواده بود. هیچ نیازی نبود که کسی مستقیم حرفی بزنه خودم می دیدم که تربیت یک عالم روحانی واقعی چقدر متفاوته و شاید برای همینه که تک تک اعضای خانواده همسرم رو صادقانه و با تمام وجود دوست دارم. قبل از آشنایی با اونها معنی شادی واقعی و سالم در یک جمع خانوادگی و هزاران خصیصه مثبت مومن بودن رو به این شکل لمس نکرده بودم. یادمه تصادفی زندگینامه آقاجان رو توی کتابخانه پیدا کردم و هر کاری کردم جلوی اشک هام رو نتونستم بگیرم. همین اتفاق وقتی برای اولین بار رفتم سر مزارشون افتاد. توی اصفهان صحن مجلسی دفن شدن و اونجا هم بدون اینکه علتش رو بفهمم کلی گریه کردم انگار پدربزرگ خودم از دست رفته. حال که از مادر جان گفتیم احساس کردم باید از آقاجان هم حرف بزنم تا یادی از اون عالم بزرگ  که زندگی کردن با خانوادش شامل پسرها و دختر ها و تمام نوه هاش نظر من رو به کل درباره خانواده روحانی تغییر داد؛کرده باشم


کلمات کلیدی: