سونامی پس از طوفان
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧  

من خوش خیال رو بگو که گفتم شهریور تمام می شود و وقت استراحت خواهد رسید. این هفته وحشتناک بود از شدت و فشردگی بدو بدو ها. اونقدر خسته شدم که بدنم به سرماخوردگی وا داد و تا جا داشته دکتر بهم انواع آمپول ها رو زده!

هفته پیش بهترین نقطه هفته روز سه شنبه بود که به هر زحمتی بود خودم رو به نیم ساعت آخر کلاس خانم گرجی عزیزم رسوندم و بدون هیچ دلیل خاصی تمام اون نیم ساعت رو گریه کردم. مثل بچه ای که مدت ها از خونه و مادرش دور بوده. برای من استاد نازنینم با همه فرق داره. جنس حرفش و عمق نگاهش و اینکه هرگز حرفاش تکراری نمیشه.

یک کاری هم شروع کردم که فعلا در موردش حرف نمی زنم تا ببینم خدا چی میخواد. 

در حال حاضر دعای دوستان برای شفای مریض منظور مورد نیاز است!


کلمات کلیدی: خانم گرجی