فقدان پادشاه درون
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸  

حالم خوب نیست. وفتی افسار رو رها کنی یک دفعه می بینی که دیگه نمی تونی از پس خودت بر بیای. من هم همینطور شدم. الان که فکرش رو میکنم می بینم در دوره راهنمایی و دبیرستان بیشتر از حالا بر کارهای روزانه و برنامه هام تسلط داشتم. الان مدام با خودم قرار می ذارم و برنامه می ریزم ولی آخر شب من می مونم و خودم که زده زیر قولش. کی رو باید مواخذه کرد؟ دارم به این نتیجه می رسم که وجود من مثل یک سرزمین بی پادشاه شده و کسی نیست که حرف آخر رو بزنه. خیلی به هم ریختم. درون وجودم حکومت کودتا سر کاره و خلاصه جنگه. باید یه فکری بکنم.


کلمات کلیدی: