تو را در روزگاری دوست دارم که ...
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦  

هر بار که می یام تو اینترنت اول شروع می کنم به صله رحم! یعنی دید و بازدید از وبلاگ دوستان و آشنایان و بعد کم کم می گم آخه من چی بگم؟ چی بنویسم. این همه حرف خوب و قشنگ زده شده و حالا اگه من یه خورده ساکت باشم که اتفاقی نمی افته. اما یه کودک زود رنج ته قلبم هست که دوست داره حرف بزنه. پس به خاطر اون می نویسم. اهل شعر نیستم این  رو دوستانم می دونن ولی گاهی شعر های نو توجهم رو جلب می کنه(منظورم وقتیه که مرضیه برام با خط زیبا می نویسه و هدیه میده!)این شعر نمی دونم از کیه ولی بخشی ازش رو اینجا می یارم

آرزو می کردم

 تو رادر روزگار دیگری می دیدم

روزگاری که گنجشکان حاکم بودند

آهوان

 پلیکان ها

...

.کودکان

 و یا دیوانه  ها

آرزو می کردم

که تو از آن من بودی

در روزگاری که بر گل ستم نبود

بر شعر

بر نی

و بر

لطافت زنان

اما افسوس

دیر رسیده ایم

ما گل عشق را می کاویم

در روزگاری که عشق را نمی شناسد

 


کلمات کلیدی: