تب سنتوری
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳  
چند وقتی است که حس می کنم  تب سنتوری همه را گرفته و انگار همه افرادی که می شناسم با هم فیلم را دیده اند و اتفاقا همه هم تعریف کردند. در این شرایط نظر متفاوت داشتن کمی سخت است ولی به هر حال من از فیلم خوشم نیامد و چندین علت هم داشت. اول اینکه به به نظر من قصه اصلا خوب تعریف نشده بود و خیلی چیزها سردستی و مبهم بود. علت گرایش شدید علی به مواد، نوع پرداخت به خانواده او که خیلی بی ربط و ناقص بود. شیوه تحول و تغییر آدمها. آقای مهرجویی آدم بزرگی است ولی قصه گوی خوبی نبود. از طرفی نقش مادر و پدر خیلی بد تعریف شده بود. اینکه آدم بچه ای را طرد کند تا به اعتیاد شدید برسد بعد پدر یک دفعه به او سر بزند و دیگر نیاید تا خیابان خواب بشود! آقای رایگان نقش پدر را در بهبود پسر و مسیر تحول او خوب در نیاورد. حتی بازی گلشیفته فراهانی هم که کارهای خیلی قشنگی داشته به این نقش نمی چسبید. بهرام رادان نقش خودش را عالی بازی کرد ولی هیچ چیز احساسش به شعر هایی که می خواند نمی خورد و با اینکه ترانه ها از قدرت های اصلی فیلم بود انگار برای حس دیگری گفته شده بود. من نه منتقد سینما هستم و نه یک فیلم بین حرفه ای. فقط یک بیننده آماتورم ولی به هر حال فیلم را دوست نداشتم.
کلمات کلیدی: